آستامینا (ASTAMINA) : فصل چهارم : حمله به پادشاهی ویچر ها ( بخش دوم )

نویسنده: MAHDII

بعد از کلی جنگ و کشتن ویچر ها دستور دادم چادر هارا بر پا کنند تا کمی استراحت کنیم و به جلو پیش روی کنیم در همین حال که داشتیم استراحت میکردیم یک پیک از طرف پادشاهی ویچر ها به سمت ما در حال حرکت بود وقتی رسید از اسب پیاده شد و به طرف من آمد و من به او گفتم اینجا چه میخواهی و او گفت به مرز های ما تجاوز کردید و همین الان باید از اینجا بروید و منم بهش گفتم شما اول به ما حمله کردید و این هم پاسخ ما به شما بود تا دیگه جرعت حمله نکنید پیکی که از طرف پادشاه ویچر اومده بود گفت : 

 پادشاه من فقط یک سوال از شما داره 

من : بپرس 

پیک پادشاهی ویچر : چطور تونستین بر ما قلبه کنید و نهصد هزار سرباز ما رو از بین ببرید ؟

من : به راحتی موقعی که شما حتی فکر حمله از طرف ما رو نمیکردید من تصمیم گرفتم شمارو غافلگیر کنم 

پیک پادشاهی ویچر : بسیار خب اگر سخنی دارید بگویید تا به پادشاهم بگویم 

من : بهش بگو پادشاهیت رو نابود مکینم و سرت رو برای پادشاهم به غنیمت میبرم و مردمانت رو تکه ، تکه  خواهم کرد و به بردگی میگرم 
 
من : پیک سوار تو مرخصی به سمت پادشاهیت برو .

در همین حال دستیار اولم کنار من ایستاده بود و به من گفت ژنرال نوع صحبت شما خطرناک بود چون این لحن بسیار تند تحریک آمیز خواهد بود و ممکنه به ما حمله کنند چرا که ما از جنگ اولی به سختی جان سالم بدر بردیم 

من : نگران نباش دستیار اول ، من فکر اونجاش رو هم کردم برنده ما هستیم و این آخرین جنگ ما با این دو رگه ها خواهد بود 

دستیار اول : فکری دارید ژنرال کریستین 

من : بله فقط بشین و تماشا کن 

من نیمی از لشکرم را به سمت پادشاهی الف ها حرکت دادم تا ازشون کمک بگیرم و نیمی دیگر باقی ماندن تا ویچر ها فکر کنن که اتفاقی نیفتاده ؛ به سمت پادشاهی الف ها حرکت کردم در راه دستیار دوم به من گفت ژنرال مگه شما نگفتید که این ها الان دشمنان ما هستند ؟؟ 

چرا هستند و این رو ما میدونیم اونا که اطلاع ندارند برای همین باید ازشون سرباز بگیریم و بعد نابودشون کنیم 

دستیار دوم : ژنرال شما خیلی باهوش هستید ولی این نقشه کمی غیر منصفانه و نامردی هست اونا دیگه انقدر هم مستحق مرگ نیستند ژنرال 

من : دستیار دوم به نظرت چی تو این دنیا منصفانه هست که این باشه ؛ یادت هست که چطوری ویچر ها مارو نابود کردن و مارو مثل گوسفند سر میبریدن آیا این الف ها خم به ابرو آوردن و به ما کمک کردن ؛ جوابش رو خودم بهت میدم خیر پس حالا نوبت ما هست تا این کارشون رو جبران کنیم و اونا هم مستحق مرگ هستند .

بعد از چند ساعت به پادشاهی الف ها رسیدیم 

فرمانده الفی ها : شماها کی هستید از اینجا برید تا سرتون رو از بدنتون جدا نکردیم 

من : ما از پادشاهی مارشال ها هستیم و به کمک شما احتیاج داریم لطفا در دروازه هارو باز کنید 

فرمانده الفی ها : از کجا بدونم راست میگید و از طرف پادشاهی مارشال ها هستید شاید دروغ بگویید 

فرمانده ارشد الفی ها ( سایتان ) : در دروازه هارو باز کنید سریع تر 
بفرمایید داخل خیلی خوش آمدید

من : بله حتما با کمال میل خیلی وقته که اینجا نیومدم 

 فرمانده ارشد الفی ها ( سایتان ) : آره دلمون برات تنگ شده بود کریستین ؛ تغییر هم نکردی هنوز مثل قبلی 

من : ولی شماها خیلی تغییر کردید مخصوصا تو سایتان ؛ اینجا هم تغییرات زیادی کرده 

سایتان : کمی جا افتاده تر شدم 
راستی نمیخوای بدونی اون الان کجاست 

من : اصلا علاقه ای به دونستنش ندارم لطفا یاداوری نکن ولی امیدوارم حالش خوب باشه 

سایتان : حالش کاملا خوبه 

من : من رو ببر پیش پادشاه 

سایتان : باشه حتما اون هم مشتاقه تورو ببینه کریستین
 
بعد از یک ربع من رفتم پیش پادشاه و با پادشاه گپ و گفتی زدیم یک ساعتی شد و من به پادشاه گفتم که چرا برای من سرباز نفرستاد و پادشاه هم گفت 

پادشاه ( الکس ) : اینجا اوضاع اصلا خوب نبوده و  نیست تا همین الان هم به زور سرپا موندیم و داریم تخلیه میکنیم تا اگه ویچر ها حمله کردن در امان باشیم 

من :پس که اینطور

 پادشاه ( الکس ) : آره اوضاع ما اصلا خوب نیست کریستین من به آخرای پادشاهیم رسیدم  الان تنها نگرانی من مردمم هستند چرا که بعد سقوط پادشاهی من مردم من از بین خواهند شد 

من : نگران نباش من و شما باید باهم متحد بشیم این تنها راه ما است وگرنه هم شما و هم  خود من و نیروهای من نابود خواهند شد اگر موافق هستید پس با نیورهای من نیروهاتون رو یکی کنید 

 پادشاه ( الکس ) : من نیروهام رو باتو یکی میکنم خوشحالم که به موقع اومدی 

من : مرسی پادشاه الکس منم خوشحال هستم 

 پادشاه ( الکس ) : آیا پادشاهی دیگری در آستامینای کوچک با ما متحد هست ؟ 

من : بله نگران نباشید گرگینه های سفید هم هستند ولی پری ها رو نمیدونم 

 پادشاه ( الکس ) : خوبه پس آماده باش فردا همه باهم حرکت میکنیم ؛

من : پس با اجازه پادشاه 

و من از قصر خارج شدم و به طرف اقامت گاهم برگشتم تا استراحت کنم همون موقع بود که دستیارم رو صدا زدم و بهش گفتم که از کشتن الف پشیمون شدم دستیار هم پرسید ژنرال ببخشید میپرسم ولی چرا نظرتون عوض شد و منم صحبت های پادشاه رو براش توضیح دادم و دستیار رو هم فرستادم بره تا استراحت کنم

صبح شد و من زودتر از همه بیدار شدم و به داخل قصر رفتم تا کمی قدم بزنم و سر حال بشم تا اینکه چشمم به اون افتاد و قلبم تاب تاب میزد و تا اومدم  راهم رو کج کنم یک دفعه گفت صبح بخیر  و من هم گفتم صبح بخیر بهم گفت خیلی وقته که ندیدمت کریستین دلم برات تنگ شده بود و من هم گفتم خیلی وقت بود که منم تورو ندیدم مانیا دل منم واسط تنگ شده بود ولی گوش کن هرچیزی که بین ما بوده تموم شده و همش یک هوس بیشتر نبوده خودت هم میدونی 

مانیا : چطور میتونی این حرف رو بزنی من واقعا عاشقت بودم و حاضر بودم بخاطرت هر کاری کنم ولی تو...

من : من چی مانیا خودت هم میدونی اونا دنبال من بودن و میخواستن من رو نابود کنن و پدرت هم اونقدر قدرت نداشت تا از من محافظت کنه برای همین من مجبور شدم برم و همه چیز الان دیگه عوض شده  اوضاع دیگه مثل قبل نیست 

مانیا : تو از وقتی که رفتی خیلی عوض شدی انگار دیگه نمیشناسمت و برام غریبه شدی چه اتفاقی برات افتاده کریستین بهم بگو  تو تنها  هم بازی من بودی ولی الان مثل غریبه ها شدی 

من : چیز خاصی نشده بزار برات همون غریبه بمونم ؛ من باید برم و آماده بشم جنگ سختی در پی داریم برادرت روهم دیدم هنوز همون تغییری نکرده ؛ من باید برم .

بعد از کلی صحبت ارتش رو آماده کردم تا به سمت پادشاهی خوناشام ها بریم و بعد به سمت پادشاهی ویچر ها ، ارتش ما متشکل از سه قسمت بود الف ها انسان ها و گرگینه های سفید ارتشی یک میلیون نفری ؛ به سمت پادشاهی خوناشام ها حرکت کردیم و درگیری رخ گرفت جنگ زیاد سختی نبود چون تعداد نفرات ما بیشتر بو و تمام پادشاهی خوناشام هارو به اتش کشیدیم و تمام مرد هارو اعدام کردیم و چشمانشان را از کاسه درآوردیم و تمام زن هارا به بردگی گرفتیم و دستور دادم به پنج پادشاهی بفرستند و فقط دویست هزار تا کشته دادیم و  با هشتصد هزار سرباز به سمت پادشاهی ویچر ها حرکت کردیم وقتی رسیدیم تمام سرباز هایی که اونجا گذاشته بودم رو سر بریده بودند و به صورت وحشیانه ای کشته بودند ؛ اونا ارتشی عظیم آماده کرده بودند و بیشتر خوناشام ها در قلعه ویچر ها بودن و اونا مارو گول زدن و ما متوجه این موضوع نشدیم اونا سپاهی عظیم متشکل از خوناشام ها ویچر ها و گرگینه های خاکستری میشدند و تعدادشون از ما کمی بشتر بود جنگ آغاز شد خیلی ها کشته شدند ؛ من تونستم با تعدادی از سرباز هایم وارد قصر بشوم و سریع رفتم سراغ سر اژدها یعنی اون پادشاه بی رحم و ظالم ؛ من در مقابل اون و اون هم در مقابل من چشم تو چشم 

پادشاه ویچر ها ( سایبورگ ) : همون روز باید میکشتمت تا الان جلوی من قد علم نکنی  

من : عع جدی میگی چون حتما باید این کار رو میکردی کاری که تو با من نکردی من میخوام با تو بکنم تا به حکومتت پایان بدم 

پادشاه ویچر ها ( سایبورگ ) : ای پسر ناخلف مادرت نزاشت بکشمت وگرنه الان سینه قبرستون بودی 

من : مادر من رو به زبون کثیفت نیار هیولا 

سایبورگ : باید قبول کنی که من پدر تو هستم 

من : نه دیگه نیستی چون با شمشیر خودم میکشمت عوضی 

سایبورگ : تو یک نیمه ویچر هستی این رو خودتم خوب میدونی یالا برو به همه بگو وگرنه من میگم 

بعد از این مشجاره باهم جنگیدیم و این جنگ جنگی سخت بود و من تونستم پدرم رو شکست بدم و بکشمش 

سایبورگ : آفرین پسر تو خوب جنگیدی ولی برادرات دارن برمیگردن و اونا انتقام من رو ازت میگیرن

و بعد سایبورگ مورد ؛ من به بیرون رفتم و اعلام پیروزی کردم و بعد با تمام سرباز هام به پنج پادشاهی برگشتیم...

این داستان ادامه دارد

× پایان فصل چهارم ×

& ممنون میشم نظر بدید &
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.