چشم رنگی : پیتزا یا همبرگر؟ 

نویسنده: Eightwingphoenix

مدتی طول کشید تا شلوغی و همهمه ای که بچه ها و مسئولین مدرسه درست کرده بودند از بین برود. صدرا لحضه آخری که داشت از در مدرسه بیرون می رفت، پدر و مادر رهام را دید که اشک ریزان و وحشت زده، دوان دوان وارد مدرسه می شدند. مادرش زن لاغر اندام و قد بلندی بود که کفش های پاشنه بلند سیاه و یک مانتوی زرشکی به تن داشت. پدرش هم چندان هیکل درشتی نداشت. کمی سبزه بود و چشم هایش هم رنگ چشم های پسرش بود.



در مدرسه بسته شد و یکی از معاونین اعلام کرد که یک هفته کلیه فعالیت های مدرسه به تعلیق می افتد. ماشین های پلیس دور تا دور مدرسه پارک کرده بودند و به نظر می رسید پرونده بزرگی برای این ماجرا تشکیل شود. هیچ اطلاعاتی از هویت شخصی که رهام را مورد هدف قرار داده بود وجود نداشت. برخی از دانش آموزان گفتند که ضارب یک چیزی شبیه به روح بوده. ولی مسلما کسی این ایده را قبول نکرد.



صدرا سریعا سوار اتوبوس مدرسه که به خاطر این ماجرا داشت دانش آموزان را به خانه هایشان بر می‌گرداند شد. نتوانست عماد یا امیر را پیدا کند. خانه هایشان بسیار دور تر از خانه صدرا بود و با اتوبوس های جدا بر می‌گشتند. صدرا روی صندلی نشست و نفس عمیقی کشید. حتی نتوانسته بود جسد رهام را ببیند. نمی‌خواست گریه کند یا احساساتی شود. ولی ناراحت و دپرس شده بود. با اینکه حتی سر جمع، نیم ساعت هم با رهام تجربه هم صحبتی نداشت، ولی حس می کرد یکی از دوستانش را از دست داده. از همه بدتر، حس بد و آزار دهنده ای داشت. انگار روحش داشت به یک جا کشیده می شد و پوستش را مور مور می کرد. فکر کرد شاید به خاطر بوی جسد حالش بد شده. یک سبب از داخل کیفش در آورد و گازی به آن زد. سیب قرمز و بزرگی بود که مادرش برایش گذاشته بود. طعم شیرین و گوشت آبدار سیب کمی حالش را بهتر کرد. ولی باز هم نمی توانست به رهام فکر نکند. چشمانش را بست و تلاش کرد تا ذهنش را خالی کند. ولی نمی شد. فکر رهام، همچنان شکنجه اش می کرد.







چهار روز از ماجرا گذشته بود. صدرا پشت لپ تاپ نشسته بود و در حال کار بود. این تعلیق طولانی مدت مدرسه دو هفته تمدید شده بود و این یعنی صدرا روز تولدش در خانه می ماند. ده روز دیگر تولدش بود و حس می کرد این تولد برایش بسیار خاص خواهد بود. هجده سالش تمام می شود و قابلیت های زیادی برایش آزاد می شد. مثلا می‌توانست برای گواهینامه ثبت نام کند. همچنین میخواست روز تولد، دوستش را به خانه شان دعوت کند و یک مهمانی کوچک دو نفره بگیرد. و می‌خواست کار هایش تا آن روز، بی نقص و عالی پیش بروند تا در روز موعود، هیچ کار عقب افتاده ای باقی نماند.



یکدفعه موبایلش زنگ خورد و حواسش را از کاری که انجام می داد پرت کرد. شماره نا شناس بود و صدرا با دیدنش، صدای زنگ را قطع کرد و به سر کارش برگشت. اصولا ناشناس ها را جواب نمی داد. چون حوصله نداشت. زیر لب گفت:



«اگه باز زنگ زد ور میدارم. وگرنه ولش کن.»



ولی قبل از اینکه دوباره کارش را شروع کند، موبایلش دوباره زنگ خورد. صدرا با این حدس که ممکن است واقعا کسی با او کار داشته باشد، موبایلش را برداشت و جواب داد:


«الو؟ صدرا؟ چرا جواب نمی دی؟» صدرا جا خورد. 



«عماد؟ مگه تو شمارت یه چیز دیگه نبود؟»



عماد گفت:«خب عوضش کردم دیروز. قبلیه اعتباری بود. دیگه گفتم بیخیالش شم و یه دائمی بخرم خودمو راحت کنم. سیوش کن حتما.»



صدرا خندید



«تو مگه همین دو ماه پیش سیمکارت نخریدی؟»



عماد گفت: «حالا اونو ولش. میگما. بیا یه سر بریم بیرون. حوصلم سر رفته. الان که دیروقت نیس؟»



صدرا به ساعت دیواری اتاقش نگاهی انداخت. ساعت دو و سی و یک دقیقه را نشان می داد. تعجب کرد و یادش آمد که ساعت اتاق خوابیده. از روی صندلی بلند شد و ساعت مچی اش که روی تخت افتاده بود را نگاه کرد. ساعت شش بود.



«آره خیلی دیر نیس. اوکی الان میرسونم خودمو. کجا بیام؟»



«بیا دم پارک نوین. همونجایی که با پسر عموم پیتزا خوردیم پارسال.»



صدرا از روی تخت بلند شد و به سرعت لباس پوشید. می دانست مادرش خوشحال هم می شد که او می‌خواست بیرون برود. هودی مشکی رنگش را به تن کرد و شلوار لی پوشید. ساعت مچی، کیف پول، موبایل، همه چیز را آماده کرد، از مادر خداحافظی کرد و به دل کوچه زد. در میان نور کم جان غروب به سمت پارک نوین حرکت کرد.



نیم ساعت گذشته بود و پارک نوین به جز چند بچه تخس و پر سر و صدا و چند دختر جوان که باهم قدم می زدند، مهمان جدیدی نداشت. صدرا مرتب ساعتش را نگاه می کرد و پایش را به زمین می زد. عماد فاصله زیادی با پارک نداشت و باید خیلی زودتر می رسید. صدرا نگران شد. موبایلش را برداشت و شماره عماد را گرفت. بیخیال گشتن دنبال شماره جدید دوستش شد و مستقیم در قسمت مخاطبین، با او تماس گرفت.



«الو؟»



صدرا گفت:«مرد حسابی معلوم هست کجایی؟ نیم ساعته تو پارک منتظرتم. گفتی زود میای که.»



عماد پشت تلفن جا خورد.



«پارک؟ الان؟ منتظر من؟ من کی گفتم بیا بریم پارک؟»



صدرا خشکش زد.



«مگه تو با شماره جدیدت زنگ نزدی بهم؟ خودت گفتی بیا بریم همون پارکه که توش با پسر عموت پیتزا خوردیم پارسال؟»



عماد از تعجب و نگرانی نسبت به حرف های صدرا خنده ای کرد و گفت:



«داداش ما اولا پارسال تو پارک همبرگر خوردیم. بعدشم من بهت زنگ نزدم. مطمئنی حالت خوبه؟ داری نگرانم می کنی!» صدرا دستش را روی پیشانی اش گذاشت. اگر عماد واقعا به او زنگ نزده بود، پس آن شخص ناشناس که بود و چرا صدرا را دعوت کرد؟ عماد پشت خط گفت:



«صدرا؟ خوبی؟ مردی؟ چی شد چرا جواب نمیدی؟ دیگه داری دیوونم می. کنی. حداقل شماره اون کسی که بهت زنگ زدو بده بهم ببینم کی بوده.... الو؟ صدرا؟... »



صدرا تلفن را قطع کرد. ترسیده بود. حس وحشتناک بدی بهش دست داده بود. هر فردی که از کنارش رد می شد او را می ترساند. افکار منفی دور سرش می. چرخیدند. نکند قاتل رهام دنبالش است؟ صدرا حتی به خود عماد هم مشکوک شد. سرانجام دیگر نتوانست تحمل کند. از روی نیمکت بلند شد. کلاه هودی اش را روی سر کشید و با سرعت به سمت خانه برگشت. میخواست هر چه زودتر به مکانی امن برگردد و بلافاصله عماد را از نگرانی در بیاورد. اصلا حواسش نبود که قطع کردن تلفن روی دوستش چقدر نگرانش کرده. با گام های سریع چمن های پارک را له می کرد و به جلو می رفت.



ده دقیقه از پیاده روی پر سرعت صدرا گذشت. نزدیک خانه بود. حس امن تری پیدا کرد اما هنوز هم نگران و مضطرب بود. مرتب به چپ و راست و پشت سرش نگاه می کرد. وقتی تابلوی خیابان یکتا را دید، نفس عمیقی کشید و خیالش تا حدی راحت شد. قدم هایش را آرام تر کرد و به سمت خانه شان رفت. داشت توی ذهنش مرور می کرد که وقتی به خانه رسید به مادرش و پدری که تازه از سر کار برگشته بود چه بگوید. سپس سریعا به عماد زنگ بزند و سیر تا پیاز ماجرا را برایش تعریف کند.



ناگهان چیز فلزی سفتی به پشت سر صدرا خورد. نفسش در سینه حبس شد و صورتش مثل گچ سفید شد. فقط به قدری توانست سرش را بچرخاند که اورکت یک فرد قد بلند را پشت سرش دید. سردی لوله تفنگ چسبیده به سرش را با تمام وجود احساس کرد. دست و پاهایش شروع به لرزیدن کرد. حتی نمی‌توانست یک کلمه حرف بزند.



«آفرین پسر خوب. همینطوری ساکت بمون و دردسر درست نکن.»



صدای کلفت و خراشیده اش ثابت کرد که یک مرد است. صدرا آب دهانش را محکم قورت داد. ناگهان دنیا جلویش رنگ عوض کرد. همان توهمی که چند وقت پیش تجربه کرده بود، این بار با یک حسی شبیه به غریزه باز گشته بود. صدرا به خوبی متوجه شد که قفل پا هایش باز شده و چیزی درون بدنش او را به سمت کوچه سمت راستش می کشد. بدن فیزیکی اش نتوانست این نیرو را تحمل کند و در کسری از ثانیه از زیر لوله کلت مرد اورکت پوش در رفت. مرد جا خورد و تا به خودش آمد، صدرا وارد کوچه شد. تا تفنگش را به سمت او گرفت و ماشه را فشرد، همان حس سرکش درون بدن صدرا، او را به سمت دیگری کشید. تیر مرد خطا رفت و صدرا به سمت راست پیچید و وارد کوچه پس کوچه شد. مرد زیر لب گفت:



«لعنتی.»



و با سرعت وارد کوچه شد. صدرا به قدری وحشت کرده بود که بدون فکر فقط رو به جلو می دوید. تاحالا اینقدر تند ندویده بود. صدای قدم های تند آن مرد را پشت سرش می شنید و همین کافی بود تا حتی یک لحظه هم از دویدن دست برندارد. کوچه ها خیلی زود باریک تر و پیچ در پیچ شدند. صدرا مدام به چپ و راست می رفت. از جلوی یک مسیر که رد شد، ناگهان مرد دیگری محکم دهانش را گرفت و به سمت دیوار کشید. صدرا یک لحظه وحشت کرد. ولی با دیدن آن مرد مسلح قبلی که وارد مسیر اشتباه شد، فهمید که قضیه چه بوده. آن یکی مرد چاق تر و قد کوتاه تر بود. لباس های ساده تری به تن داشت و بوی سیگار می داد. او صدرا را رها کرد و به آرامی گفت:



«هیسسس. فک کنم گمت کرد.»



صدرا بین نفس نفس زدنش نفس عمیقی کشید



«خیلی... خیلی ممنون... جونمو نجات... نجات دادین...»



مرد چاق یکدفعه لبخند ترسناکی زد و کلتش را از توی جیبش در آورد و به سمت صدرا گرفت. این بار دیگر پا ها و بدن صدرا بی حس شد. صدای قدم های مرد قبلی را شنید که نزدیک و نزدیک می شد. این دفعه دیگر هیچ نداشت. نه حس عجیب و شجاعی که او را وادار به فرار کند، نه توان و قدرتی که بتواند جان خودش را نجات بدهد. بین دو مرد بزرگ گرفتار شده بود و فقط خودش را آماده شنیدن صدای تفنگ و سوراخ شدن مغزش کرده بود. مد چاق آرام آرام به او نزدیک شد. ولی ناگهان، چماق بزرگی از تاریکی پیدا شد و محکم به سر کچلش خورد. صدرا جا خورد و کمی عقب رفت مرد قد بلند اولی که صحنه را دید، با خشم تفنگ را به سمت صدرا گرفت و بدون فکر ماشه را کشید. اما لگد بلندی به دستش، نشانه گیری اش را خراب کرد و تیر به هوا شلیک شد. صدرا تا به خودش آمد، دید که بازویش توسط یک دست قوی گرفته شده و دارد با سرعت از آن کوچه خارج می شود. بدنش سبک بود و ذهنش خالی. انگار همه اتفاقاتی که چند لحظه پیش افتاده بود، فقط یک خیال ‌پردازی ساده بوده. مرد سوم که به نظر می رسید کار آن دو نفر را ساخته باشد، سرش را برگرداند و حین دویدن به صدرا گفت:



«حالت خوبه؟ آسیبی نزدن بهت؟»



صدرا با کمی تاخیر گفت:



«حالم خوبه... خوبه... ممنون. »



هر دو کمی. دیگر هم به دویدن ادامه دادند تا به محوطه شهربازی جدید شهر رسیدند. مرد، ماسکی طبی به رنگ سفید به صدرا داد و گفت:



«کلاهتو بکش سرت و این ماسکو بزن به صورتت. سرتو بنداز پایین و دنبال من بیا. اگه میخوای زنده بمونی.»



صدرا ماسک را زد و با سرعت کمتری آن مرد را تعقیب کرد. آنها وارد محوطه شهربازی شدند و مستقیم به سمت چرخ و فلک غول آسای مرکز شهربازی رفتند. چرخ و فلکی که با سرعت خیلی آرام می چرخید و هیچ. گاه نمی ایستاد. هر وقت یک کابین به سطح زمین می رسید، مسافران وقت کافی برای پیاده شدن و یا سوار شدن داشتند. آن مرد سریعا دو بلیط از توی جیبش در آورد و به مسئول چرخ و فلک داد. سپس سریع با صدرا وارد اتاقک دستگاه شدند و در را بستند.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.