چشم رنگی : صندلی

نویسنده: Eightwingphoenix

خورشید غروب کرده بود و هوا رو به سردی می رفت. جی پی اس، فاصله جواد، صدرا و عماد با مقصد شان را زیاد نشان نمی داد. فقط چند کوچه آن طرف تر مانده بود تا ون سبز رنگی که عماد قبلا دیده بود را ملاقات کنند. صدرا نفس عمیقی کشید و در حالی که به عماد خیره شده بود، قدم هایش را با جواد تنظیم کرد. عماد تقریبا هیچ احساسی نداشت. انگار که اصلا نمی دانست چه چیزی در انتظارش است. مدت طولانی بود که خانواده اش از او خبر نداشتند. ناراحت بود که در وسط راه، جواد به او اجازه نداد که به مادرش زنگ بزند و او را از نگرانی در بیاورد. اما می دانست که اگر اینکار را می کرد، باید به خانه بر می گشت. دلش می خواست اراده اش را محکم کند و بدون نگرانی به جلو برود. اما نمی توانست. هیچ ایده ای از آینده اش نداشت. اصلا قرار بود با چه چیزی مواجه شود؟ مشتی خلافکار خل و چل معتاد، یا گروهی منظم و سازماندهی شده از قاتلان بی رحم؟

:« رسیدیم. همینجاس» صدرا نگاهی به داخل کوچه انداخت. با دیدن ون سبز رنگ که کنار یک خانه پارک کرده بود، بی دلیل ته دلش خالی شد. جواد مثل گربه چنگی زد و از دیوار خانه ای که ابتدای کوچه قرار داشت بالا رفت. به خوبی تعادلش را حفظ کرد و از چند جای دیگر هم بالا رفت تا به پشت بام خانه رسید. 
:« بیاین بالا شما هام!» صدرا آب دهانش را قورت داد. مطمئن بود که نه خودش و نه عماد، نمی توانستند از دیوار بالا بروند.جواد که از سکوت صدرا متوجه موضوع شده بود، طنابی کلفتی که به دور کمرش بسته بود را در آورد و برای صدرا انداخت.
:« اینو محکم ببند دور کمرت تا بکشمت بالا.» صدای خفه و آرام جواد از بالای پشت بام، به سختی به گوش می رسید. اما با این حال، صدرا فهمید که باید از محدودیت های قدیمی اش دست بکشد و دلش را به دریا بزند. در حالی که طناب را دور کمرش گره می زد، مدام با خودش کلنجار می رفت.
:« اگه پاره بشه وسط کار چی؟ یا اگه گره باز شه؟ شاید اصلا یکی بیاد اینجا و ببینتمون..» با این حال و با وجود همه نگرانی هایش، طناب را سه بار گره زد و سپس به جواد علامت داد. جواد او را بالا کشید و صدرا تا به بالا برسد، هزار بار توی دلش صلوات و آیة الکرسی خواند. حتی یک لحظه نزدیک بود در هوا شروع به چرخ خوردن هم بکند که توانست تعادلش را حفظ کند. با تمام ماجرا ها، جواد او را به سلامتی به بالای پشت بام رساند. صدرا هنوز نفس تازه نکرده بود که عماد را هم دید که پرواز کنان به بالای پشت بام می آمد. هیچ خبری نشد و هر سه نفر بدون مشکل به بالای پشت بام قدم گذاشتند. جواد طناب جمع کرد و در دستش گرفت. سپس سری به بچه ها تکان داد و شروع به دویدن روی پشت بام کرد و روی بعدی پرید. فاصله خانه ها کم بود و می شد از روی پشت بام هایشان پرید. صدرا و عماد هم دنبال جواد کردند. پرش اولی که صدرا کرد به قدری او را ترساند که یک لحظه سر جایش ایستاد و نفس عمیقی کشید. عماد هم با اینکه ترسیده بود، ولی کمتر ترسش را نشان داد. پرش های بعدی ساده تر بودند و صدرا دیگر چندان ترسی موقع پریدن نداشت. با این حال، خیلی زود جواد ایستاد و چند قدم به سمت بچه ها برداشت.
:« چراغ طبقه دوم روشنه. فک کنم پسره اونجاس.» کمی اطراف را چک کرد و ادامه داد
:« خوب گوش کنین. من میرم و از پنجره وارد میشم. اگه خبری نبود و همچی خوب پیش رفت، همه شونو سر جاشون خشک می کنم و رهامو ور میدارم میام. شما ها اینجا سنگر بگیرین و صدرا با تفنگش هر کسی که خواست بیاد دنبال منو می زنه. خوب گوش کن. هر کی که پشت سر من اومدو می زنی! حتی یه لحظه هم مکث کنی، خودم از بالای پشت بوم میندامت پایین.» جواد جدی به نظر می رسید. صدرا آب دهانش را قورت داد و سر تکان داد. جواد سریع خودش را به لبه پشت ام رساند. یک سر طناب را به دور کمرش سه گره کرد و سر دیگر را به دودکش خانه سه طبقه ای که رویش ایستاده بودند بست. نفس عمیقی کشید و آرام به سمت پایین حرکت کرد. شبیه کماندو های پلیس شده بود. پا هایش را روی پنجره گذاشت و آماده شد. صدرا و عماد که پشت لبه بلند پشت بام سنگر گرفته بودند، آماده شدند. صدرا تفنگ پر از فشنگش را دردست داشت و عماد فقط چند تکه سنگ. 
:« اگه کسی بیاد جلو.. تو بهش شلیک می کنی؟..» صدرا جوابی نداد. فقط چشم هایش را یک لحظه بست و صدای نفس پر از استرس و اضطرابش بلند تر شد. 

جیسون کلید را وارد در کرد و فقط با صدای گوش خراشی باز شد. وارد هال که شد، نور شدید چراغ ها کمی چشمش را اذیت کرد. خانه شیک و تمیزی بود. کف از پارکت های رنگ روشن پوشیده شده بود. کاغذ دیواری ها به رنگ سفید بودند و نقوش گلهای صورتی ظریفی داشتند. میز ناهار خوری از جنس چوب گردو در کنار تلویزیون چهل و سه اینچی، حس و حال لاکچری به خانه داده بود. جیسون نگاهی انداخت و متوجه شد که روی مبل های بزرگ و نرم مخملی، پسری حدودا نوزده ساله با مو های مجعد قهوه ای و صورت گرد و چهره ای در هم نشسته بود. سرش را با دست هایش گرفته بود و با دیدن جیسون، دست هایش را کنار برد.
:« باز چی میخواین؟ چرا دست از سر من ور نمی دارین؟» جیسون در را بست و مطمئن شد که آن را فقل می کند.
:« چه خبرا؟ سر حال نیستی پسر خوب! چرا انقد قیافت تو هم رفته؟» پسر از روی مبل بلند شد و به سمت جیسون رفت. با صورتی درمانده و صدایی خسته گفت.
:« انتظار دارین از زندانی بودن توی یه جای ظاهرا لاکچری و هر روز بازخواست شدن و راه رفتن روی مغزم خوشحال باشم؟ یه هفته اس همه فکر می کنن من تو مدرسه تیر خوردم و کشته شدم. در حالی که اینجام و یه یارویی هر روز میاد و در مورد چشم های منتشر کننده حرف می زنه. این حرفاتون چه معنی داره؟ هر روز میگم میخوام با رئیستون حرف بزنم و بهش بگم اون چیزی که میخواد دست من نیس. ولی هر روز عین روز قبل.» جیسون دستش را به شانه رهام گذاشت و گفت.
:« من رئیسشونم. اومدم ببینم چه خبره. امروز خودم باهات حرف می زنم.»
جیسون، رهام را روی مبل نشاند و خودش هم روی مبل دیگری نشست. رهام بعد از کمی کلنجار رفتن با خودش رو به جیسون کرد.
:«یه هفتس میاین میگین چشم های منتشر کننده رو بدم بهتون. هر دفعه هم پیشنهاد گنده تر بهم میدین. ماشین.. خونه.. میلیون ها دلار پول.. من فقط میخوام در قبال چیزی که داشته باشمش، آزادیمو بهم بدین. چرا متوجه این نمیشین که من اون "چشم های منتشر کننده" رو ندارم؟» جیسون لبخندی زد و گفت.
:« چرا انقد ناراحتی پسر؟ اینجا مگه بهت خوش نمی گذره؟ امکانات عالی.. زندگی لاکچری.. غذای رایگان و با کیفیت.. فقط تنها محدودیتت اینه که از اینجا بیرون نری و با کسی ارتباط بر قرار نکنی. اونم فقط به خاطر اینکه همه فکر می کنن تو مردی. مطمئن باش اگه یهو پاشی بری بیرون و بگی من زندم، مامانت هم تو خونه راهت نمیده.» رهام صدایش را کمی بلند تر کرد.
:« خب برای چی اینکارو باهام کردین؟ من نه کاری با کسی داشتم نه هیچی. اولش اون همه تعقیب و گریز و تهدید، حالا هم که این.» 
:« اون تعقیب و گریز کار من نبود. تو باید به خاطر اون از من ممنون باشی. با اون مرگ تقلبی، دکتر جگوار که یه قاتل روانیه، دیگه دنبالت نیست و جات امنه. اما من نمیخوام در مورد اون حرف بزنم. من ازت یه چیز خواستم. اونم این که چشم های منتشر کننده که در اختیار داری و من دیوانه وار بهشون احتیاج دارمو بهم بدی. اونم به ساده ترین شکل ممکن. نشستن روی اون صندلی.» رهام نگاهی به صندلی که گوشه اتاق و کنار دیوار قرار داشت انداخت. شبیه صندلی دندان پزشکی بود که چند دستگاه و سیم و ادوات دیگر به آن وصل شده بودند.
:« هرگز من روی همچین چیزی نمی شینم که شبیه صندلی شکنجه می مونه. چه انتظاری ازم دارین؟ من هرگز به این صندلی اعتماد نمی کنم.» جیسون خنده ای کرد و گفت.
:« صندلی شکنجه کدومه پسر جون؟ اون عینکا که برای اینه که اون قدرتو از توی چشمات در بیاره و بقیه دم و دستگاه ها هم برای اینه که اون قدرت رو به شکلی که من میخوام تبدیل کنه. خیلی ساده. تو فقط یه مقدار گرما توی تخم چشمات حس می کنی و بعدش تمام. هیچ آسیبی و هیچ دردی بهت وارد نمیشه. وقتی هم که کارمون تموم شه، تو دوباره میشی یه آدم عادی که نه چشمای رنگی جادویی داره، و نه یه روانی مثل دکتر دنبالشه. بعدش خودم کارای برگشتنت به خونه رو انجام میدم. مدارک مورد نیازو جمع آوری می کنم و همه چی به حالت عادی بر میگرده. تو باید به من که جونتو نجات دادم اعتماد کنی.» رهام سرش را پایین انداخت. فقط با دیدن آن صندلی حس بدی به او دست می داد. چیزی نگفت و فقط به زمین خیره ماند. جیسون از جا بلند شد و لباسش را صاف کرد.
:« فکر می کنم به اندازه کافی حرف زدم. بهتره یکم فکر کنی و ببینی کدوم کار درسته. اینکه همینجا بمونی و با من همکاری نکنی و خودتو اذیت کنی، یا اینکه مث بچه آدم اون قدرتو بهم بدی و بری به زندگی شیرین قبلیت برسی. مطمئنم پسر باهوشی مثل تو..» ناگهان حرف جیسون با صدای گوش خراش تیراندازی که از بیرون بلند شد، پاره شد. رهام از جا پرید و با وحشت به چپ و راست نگاه کرد.
:« چی شده؟ چه خبره؟» جیسون ترسید. بلند شدن صدای تیراندازی یعنی خطر و جیسون می دانست که وقتی ظرف بلورین گرانبهایی در دست دارد، حتی با مرغهای خشمگین هم نباید در بیفتد. رهام به خودش آمد و دید که جیسون، با سرعت به سمتش می آید. یک نیم قدم به عقب برداشت. اما کافی نبود. جیسون با یک دست بازوی راست رهام را گرفت و دست دیگرش را روی سینه او گذاشت و بدون مکث و با قدرت، او را به سمت صندلی هل داد. رهام که از این حرکت شوکه شده بود، به خودش تکان سریع و محکمی داد. اما دستان محکم و ضخیم و عضلات ورزشکاری جیسون، به راحتی از پس یک بچه وحشت زده بر می آمدند. جیسون رهام را روی صندلی انداخت و به سرعت، عینک ضخیمی که شبیه عینک های واقیت مجازی بازی های کامپیوتری بود را روی چشانش گذاشت و بند های آن را محکم کرد.
:« ولم کن.. ولم کن.. بذار برم..» رهام وحشت زده بود. سعی می کرد با تقلا کردن خودش را از دست جیسون نجات بدهد. اما نمی توانست. در چنگال او گرفتار شده بود. او دیگر از پشت عینک چیزی نمی دید. فقط حس می کرد که هم زمان چند دست قوی، دست ها و پا هایش را محکم گرفته بودند و دست های دیگر داشتند با عینکش ور می رفتند. از آن طرف، جیسون که از قدرت چشم هایش برای نگه داشتن دست و پای رهام استفاده می کرد، داشت عرق می ریخت. چشمش داشت می سوخت و دستگاه متصل به صندلی داشت خطا های متوالی می داد. اشعه جذب کننده فعال نمی شد و جیسون نمی دانست مشکل از چیست. رهام زیر دستش جیع و داد می کرد و به خودش می پیچید. صدای تیراندازی داشت کم و کمتر می شد. نکند خطر دارد به او نزدیک می شود؟ جیسون دست نگه داشت. نگاهی به عقب انداخت و مطمئن شد کسی به در نزدیک نمی شود. عینک را از روی چشم رهام بر داشت و با نگاهی خیره، به آنها زل زد. چشمان خیس رهام آرام بسته شد و خودش از حال رفت. جیسون بدن نسبتا سنگین رهام را روی کولش انداخت و با سرعت از در خارج شد. پژوی زرشکی رنگش دم در خانه پارک بود و راننده اش آماده و منتظر بود تا رئیسش و گروگان او را از محل خطر دور کند. جیسون رهام را روی صندلی عقب ماشین انداخت و خودش کنار دست راننده نشست. 
جواد که عقب نشینی کرده بود و سیل عظیم افراد جیسون او را تعقیب می کردند، متوجه ماشین در حال فرار شد. او به خانه اشتباه حمله کرده بود و وقتی پنجره را شکست و وارد اتاق شد، با بیست و چهار نفری که در حال شمردن پول و حرف زدن بودند مواجه شده بود. هنوز با یادآوری لحظه ای که صدرا هول کرده بود و نزدیک بود با تفنگش اشتباهی به او شلیک بکند، ترسی عمیق در کنار خشم و عصبانیت از بی احتیاطی صدرا به او دست می داد. اما فرصتی برای شماتت همراه کم سن و سالش نداشت. ماشین جیسون دور و دور تر می شد و تنها کاری که می شد کرد، برداشتن شماره پلاک غیر عادی و تقلبی او بود. جواد می دانست که این پلاک به دردش نخواهد خورد. اما از روی غریضه انجامش داد. 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.