دانشجو های عاشق : قسمت 10

نویسنده: jisoo

یهویی دیدم هه این رو با دسته های بسته آوردن با گریه گفتم
هه این خوبی خواهش می کنم بلند شو توروخدااا
هه این رو بستن به یه ستون دیگه توی اتاق 
بعد از رفتنشون دیدم هه این خونریزی داره
با ایکه داشتم گریه می کردم می خواستم برم پیشش
شب شد دیدم خونریزی ش شدید تر شده نمی تونستم حرکت کنم 
چون دستان رو بسته بودن
نمی تونم چشم روی هم بذارم
گریه می کردم
صبح حدود ساعت 6 دیدم زمین پر شده از خون
با نگرانی سرم رو، رو به هه این کردم دیدم کلی خون ازش رفته.
یهویی گوشیم زنگ خورد 
همکار هه این توی امنیت ملی کشور بود سریع جواب دادم و گفتم سلام آیو گفت سلام یون سون چی شده دیشب از هه این یه درخواست داشتیم چی شده؟
با صدای گریه ون گفتم من و یونگ رو و مین هو رو گروگان گرفتن هه این هم تیر خورده خیلی خونریزی داره بیهوش هم هست
گفت با دم در ساختمون هستیم
پلیس ها مسلح هستن چند تا هستن؟
گفتم 2 تا
پایان قسمت 10
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.