ژولین . عزیزم : ماجرای یک روزتلخ یا شیرین

نویسنده: zahrafaraji

داستان سوم

ماجرای یک روزتلخ یا شیرین 
 دخترک مو طلای نکاه من حالا بزرگ شده.
 من داشتم درکنار این پنجره ی یخ زده ماجرای ان دخترگ

موطلایی رابه یادمی اوردم ان دخترپیرهن صورتی.
اشک

درچشمانم جمع شده بود چون من پشت این پنجرم و بادستگاه

نفس به زندگی امادامه می دهم ولی او خود نفس می کشد و


نیازی به قرص های سرتان قلب وفشارنداشت اخه اون این

همه وقت شادی داشت.
محبت داشت.ولی من در یک اتاق

کوچک با یک دستگاه تا چند وقت پیش بیهوش ولی درعین

خیال زنده بودم.برای بعضی ها زمانی من یک فرد اضافه

بی نخش میدانستند حال تو این چند سال انگار تیکه ای از

وجودشان را جدا کرده اند و می خواهند بکیرند . 
 یک روز از سال که برای اولین بار قرار بود تازه بفهمم

که زندگی یعنی چی بر روی زمین افتادم و دیکر چیزی

نمی دانستم. تا چند روز پیش که وقتی بیدار شدم کسی

نبود بالای سر من باشد.تاز داشت یادم می اومد کی

هستم اینجا کجاست . که شنیدم دکترها داشتن بهم می

گفتن این بیمار سرتان داره هیچ همراهی هم نداره که

هزینه های درمان را بپردازد.
 خانمی وارد شد و گفت

فکرکنم تو ژولین باشی بازیکر شش ساله درنخش اصلی

برترین فیلم هالی وود.
 من همین طور نگاه می کردم

ویلچر رو به سورت اتوماتیک به سمت تلوزیون هدایت

کردم و دکمه پخش فیلم را زدم.
ان لحظه ای که قرار بود

بهترین اتفاق زندگیم بیفته موقعی که داشتم روی سکو

میرفتم تا لوح بهترین بازیگر کودک هالی وود را بکیرم

همچی تمام شد... 

     ادامه داره .....
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.