تو مال منی
دختر که علاقه داره بره کره جنوبی یه برادر داره ۲ تا دوست میخواد کنکور بده یه دوستش با برادرش ازواج میکنه دختر میره کره جنوبی عاشق یه پسره میشه
دختر که علاقه داره بره کره جنوبی یه برادر داره ۲ تا دوست میخواد کنکور بده یه دوستش با برادرش ازواج میکنه دختر میره کره جنوبی عاشق یه پسره میشه
این متنی که نوشتم یک جورایی داستانِ دلنوشته هست و من این داستانِ دلنوشته رو وقتی در جنگل بودم نوشتم. یک جورایی خودم این موقعیت رو تجربه کردم و نوشتمش. امیدوارم خوشتون بیاد ?
اکثر اتفاقات در زندگی غیر قابل توقع و پیشبینی هست ، حداقل برای من . اصلا میتوانم اسم زندگی رو غیر قابل پیشبینی که نقطه ی مقابل منظوم و قابل پیش بینی در نظر گرفت . دقیقا مانند ذات بازی پوکر لحظه ای که بازی رو باخته میدانیم ناگهان با یک کارت معجزه رخ میدهد، بازی به کلی زیر و رو میشود و ورق بر میگردد. و بالعکس زمانی که غرور گریبانمان میشود بازی جوری توی سرمان خراب میشود که افسوس هاست که بعدش همراه ماست . مانند تلاش شبانه روز برای رسیدن به چیزی که در نهایت به آن نمیرسیم و یا بدست آوردن راحت چیزی بدون این که فکرش را هم کرده باشیم صبح زود بود ، باید به آموزشگاه زبان میرفتم ، با دوچرخه قراضه ای که از کنار خیابان پیدایش کرده بودم که قفلی نداشت . در راه از کنار رود خانه ماین رد میشدم و آپرای Zauberflöte موتسارت رو گوش میدادم. احتمال وقوع روزی خسته کننده را میدادم، مثل همیشه، با معلم های بیلیاقت و بیعرضه آلمانی و یه مشت رباط سطحی نگر مثل یه گاو توی آخور میچریدن. ولی من الان با من اون موقع کاملا متفاوت بود. آن موقع به اجتماع امید داشتم ، دنیا ندیده و نفهم بودم. خاطرات مبهمی از ا آن دوران بیاد دارم ولی چیزی که آن روز متفاوت بود او بود . دقیقا ، نداشتن توقع همیشه غافلگیرت میکند، و راحت ترین راه رسیدن به چیزیست . او را یادم هست .... صورتی بیضی شکل و کک مکی، که به جذابیتش میافزود، مو های فرفری بلند قهوه ای مایل به بور تا شانه اش مثل آبشار ریخته بود و بوی مطبوع شامپو میداد. قدی متوسط نزدیک به صد و هفتاد، هیکلی بدون ایراد با سینه هایی ور آمده و باسنی برجسته. او را چیزی دست نیافتنی ...
اگه یه میکروفون به شما بدن و بگن هرچی تو این بگین کل دنیا اون رو میشنوه.چی میگفتین؟
شاید جایی برای فرار نباشد اما همچنان میخواهم فرار کنم! شاید جایی برای فرار باشد جایی که مردمانش از جنس آدمی باشند جایی پر از آغوش های باز جایی که قلب ها اندیشها را میسازند جایی که احساس حیات دارد جایی برای تمام فراری ها جاده ای که به دل جنگل میرود چادر نشینانی سالخورده لیوانی چایی به دستم بدهند...
یلدا دختر ۹ ساله یی است که علاقه خاصی به اسب ها دارد و روزی با بد اخلاق ترین اسب دنیا رو به رو میشود و........
زندگی منم مثل هر نوجوون دیگه حوصله سر بره نه میدونم چی میخوام..نه میدونم کی هستم..نه میدونم قراره چی بشم.. قراره جوری که خانوادم میخوان بشم؟ یا جوری که خودم میخوام؟ شاید من فقط باید دوباره بچگی کنم..شاید زود بزرگ شدم.. فقط زمان میخوام تا بتونم زندگیمو هضم کنم