سه روز خوشبختی : فصل نهم: بیش از اندازه برای خوب بودن

نویسنده: NOVEL_NEGARAN_SHARGH

 چند روز بعد، حالت سربه‌زیر داشتم. به جز برای خوردن غذا از خانه بیرون نمی‌رفتم و خودم را در منطقه‌های کوچک محدود کرده بودم و فقط به ساخت کاغذهای کاغذی با کاغذ اوریگامی¹ که از لوازم تحریر خریده بودم، بودم.

میگی با نگاهی به دُرناهای روی میز پرسید: «داری هزار دُرنا درست میکنی؟»

گفتم: «بله، همانطور که می‌بینی.»

میگی یکی از دُرناهای آبی را برداشت و آن را از دو بال گرفت و با علاقه به آن نگاه کرد. «می‌خوای همه‌ش را خودت انجام بدی؟ برای چی؟»

پاسخ دادم: «برای آرزوی یک زندگی شاد قبل از مرگم.»

از این کار بی‌معنی لذت می‌بردم. خانه را پر از دُرناهای کاغذی رنگارنگ کرده بود: دُرناهای تصویری، قرمز، نارنجی، زرد، سبز روشن، سبز تیره، آبی روشن، آبی آسمانی، بنفش و … دُرناها میز را می‌کردند و پنکه‌های چرخان به‌آهستگی آن‌ها را روی زمین پخش می‌کردند و اتاق‌های دلانگیز، رنگی می‌شد. با نگاه کردن به آن‌ها درونم احساس خوشنودی می‌کردم.

آیا آرزویی خالص‌تر از انجام کاری بی‌معنی و در عین حال زیبا وجود دارد؟

وقتی که دُرناها را تا می‌کردم، بارها مایل پیدا می‌کردم با میاگی صحبت کنم، اما سعی می‌کنم تا جای ممکن مکالمه‌های کمی را با او شروع کنم. می‌کردم نمی‌خواهم به او تکیه کنم. به نظر نمی‌رسید این راه درست برای تسکین دادن به او باشد.

اما در همین احوال، طرز برخورد میگی با من ملایم تر شد. وقتی به من نگاه می‌کرد، می‌توانم واقعاً نگاه کنم. نگاهی بیشتر که به یک شیء داشت، باید بگویم بسیار گرم از گذشته بود.

شاید در گفتگویی که در ایستگاه داشتیم، قلبش را به رویم باز کرده بود. یا شاید بهتر باشد به ناظران آموزش داده شود تا برای ماندگاری طول عمرشان مهربان‌تر باشند.

در هر صورت او فقط به خاطر کاری با من بود. اگر این موضوع را فراموش می‌کنم، حتماً پشت دستم سوخته است تا دیگر این فکرها را به سرم نزند.

سرانجام پس از پنج روز، کارم تمام شد. وقتی می‌خواستم دُرناها را بشمارم، متوجه شدم بعضی‌ها از آن‌ها، آن‌هایی که ساخته‌شده‌اند، خیلی خوبند. احتمالاً وقتی من خواب بودم، شخص فضولی زحمت تا کردنشان را کشیده بود.

ریس‌هایی از هزار دُرنا درست کردم و از سقف آویزان ساختم. حالا بیایید درباره ی نامه صحبت کنیم.

شبی که تا کردن دُرناها را تمام کردم، قبل از شستن شلوار جین، جیب آن را چک کردم و نامه‌های مجله پیدا کردم. نامه‌ای که خودم برای خودم ده سال آینده‌ام نوشتم. روزی که کیف پول را درآوردم، آن را در جیب شلوارم گذاشته بودم. شلوار جین را برگرداندم و در ماشین لباسشویی انداختم، سپس نامه‌ای را که قبلاً فقط سرسری خوانده بودم را دوباره خواندم. این چیزی بود که نوشته بودم، برای من ده سال بعد:

«تو تنها کسی هستی که می‌توانم رویش حساب کنم. اگر من در ده سال بعد هنوز تنها هستم می‌خواهم به دیدن هیمِنو بروم. چون هیمِنو بدون من نامید است و من هم بدون هیمِنو ناامیدم.»

جرأت نامه کردم را به میگی نشان دهم. پس از خواندنش تحت تأثیر قرار گرفت و گفت: «شمای ده سال پیش به طرز شگفت‌آوری صادق و مهربون بودی. خب حالا می‌خواهی چیکار کنی؟»

پاسخ دادم: «می‌روم به دیدن هیمِنو. کم‌کم دارم می‌فهمم چه‌قدر احمقانه و بی‌معنی است. خودم میدانم چه‌قدر احمقانه است که هنوز به دوست بچگی‌ام که ده سال ندیدمش گرفتم. اما این یک خواهش از طرف خودمه. منِ ده سال پیش این رو برای خودِ الانم نوشتم و می‌خواهم بهش احترام بگذارم. قطعاً ممکن است که بیشتر به درد من اضافه شود و من را ناامیدتر کند، اما تا زمانی که با چشمان خودم نبینم نمی‌توانم تسلیم شوم.

می‌خواهم فقط یک بار دیگر باهاش ​​صحبت کنم. و برای تشکر ازش که به من زندگی داد، می‌خواهم سیصد هزار در که از فروشش گرفته‌ام را بهش بدهم. ممکن است مخالف باشی امای نمی‌دهم. این طول عمر و پول منه.»

«من جلوت رو نمی‌گیرم. نمی‌توانم بگویم احساس‌ها را نمی‌فهمم.»

انتظار نداشتم به این راحتی عدم مخالفتش را اعلام کند، به همین خاطر مختصر صحبت کردم. البته من هم به فکر سخنان او نبردم اما بعدها که به آن کردم، معنی واقعی آن را فهمیدم.

میگی این احساس را فقط متوجه شد، آن را می‌شناخت. مدت‌ها قبل از من با این حس آشنایی داشتید.

«فکر کنم فردا برم خونه‌ی هیمِنو. میدونی پیش والدینشه یا نه؟»

«واقعاً مثل اینکه وقتی شوهرش ولش کرده به اونا وابسته است.»

پس از این جمله، میگی چشمانش را چرخاند و صورتم را مشاهده کرد. در مقابل من درباره هیمِنو صحبت کند و نگران تحریک شدن اعصابم بود. از من بعید بود که بگویم «ممنون.» میگی با آسودگی خاطر گفت: این حرفها چیه.

برای توضیح اینکه چگونه محل زندگی هیمِنو را می‌دانستم، ابتدا باید درباره نامه‌ای که در تابستان هفده از او دریافت کردم صحبت کنم. پس از خواندن آن، احساس اشتباه غیرقابل توصیفی مرا فرا گرفت. فکر می‌کردم این شبیه چیزی نیست که هیمِنو نوشته باشد.

پر از چیزهای بیهوده بود درباره‌ی‌های بودن با درس و وقت‌خواندن، پیدا کردن وقت خالی برای نوشتن این نامه، درباره‌ی دانشگاهی که می‌خواستم برود و درباره‌ی دیدن و بازدیدهای تعطیلات زمستانی باشد.

دقیقاً چیزهایی بود که دختری ده ساله می‌نوشت، اما نویسنده آن یک دختر هفده ساله بود. و این نکته عجیبی در ماجرا بود. اگر یک دختر هفده ساله معمولی بود مشکلی نبود؛ اما کسی که نمی‌دانست از معمولی بودن خیلی دور می‌بود.

با این حال نمی توانم هیچ اشاره ای به کلمات توهین آمیز پیدا کنم. چه معنایی در آن بود؟ هیمِنوِی پیچیده‌ای که می‌شناختم کجا رفته بود؟ شخصی پس از هفده سال آنقدر تغییر می کند؟ یا او صحبت علیرغم دخترهای معمولی می‌نوشت؟

پس از دو هفته نتوانستم پاسخی رضایتبخش بنویسم، بنابراین پاسخی مشابه نامه‌ای که ارسال کردم؛ در مورد درس خواندن برای امتحانات، دانشگاهی که دوست دارم بروم، و اینکه اگر هیمِنو را ملاقات کنم چقدر خوشحال خواهم شد.

با شکیبایی به انتظار جواب نامه نشستم، اما پس از یک هفته، یک ماه، نامه دیگری از هیمِنو نرسید. حتی در تعطیلات زمستانی هم به دیدنم هم نیامد.

اشتباهی از من سر زده بود؟ آن زمان من احساس صادقانه‌ای خود را برای ملاقات با او نوشتم. با خودم می‌گفتم شاید خیلی خوب ننوشته‌ام.

اما… پس از آن همِنو فرزند کسی را در شکم داشت که من حتی او را نمی‌شناختم. فرزندی که در هجده سالگی با او ازدواج کرد و یک سال بعد طلاق گرفت. به آن زمان که برگردیم، نمی‌شود گفت خاطره‌ای خوبی بود، اما حداقل جای او را به من گفت. الان برای آن خوشحال بودم.

گرچه قصد داشتم به مدرسه نورم اما باید کامپیوتری از کتابخانه دانشگاه قرض می‌گرفتم تا مکان دقیق هیمنو را بفهمم.

همین که کلید را وارد موتور کردم و پایم را روی پدال گذاشتم، به یاد حرفهای میگی افتادم.

«اوه راستی، بیشتر از صد متر نمی‌توانم از تو دور شوم.»

«درسته. عذر می‌خواهم، اما نمی‌توانم اجازه دهم خیلی دور شوی. فکر کنم این موتور جای دو نفر دارد، ندارد؟»

«حدس می‌زنم.» موتور دست دوم که برای رفت و آمد به دانشگاه خریده بودم، به جای حامل عقب، صندلی پشت هم داشت. کلاه یدکی نداشتم، ولی کسی که نمی‌توانست میاگی را ببیند پس کسی که ما را نمی‌کرد.

«می‌شود ازش استفاده کرد، تا وقتی که مخالفت سواری با من باشی.»

«به هیچ وجه. نگران نباش.»

موتور را روشن کردم و به پشت سرم اشاره کردم. میگی گفت: «پوزش»، سپس پشت سرم نشست و دستانش را دور شکم حلقه کرد.

جاده های همیشگی را با سرعتی کمتر از همیشه طی کردم. صبحی دلتنگ و دلپذیر بود. هنگام پایین آمدن از یک جاده‌ی مستقیم، متوجه آسمان‌خراش‌های بلندی شدم که توسط ابرها محاصره شده بودند.

می‌کردم می‌توانم وجود داشته باشم هر چیزی را واضح‌تر ببینم، اما همچنان به نظر می‌رسید.

منطقه‌ای دانشگاه که در روزهای اخیر آن را ندیده بودم، خیلی غیرمعمول احساس سردی و غربت می‌داد. دانشجویی در اطراف دور می‌زدند، که موجودات خوشبختی بودند که در دنیایی کاملاً متفاوت زندگی می‌کردند. حتی اگر شخص ناراضی کمیابی مثل من از کنار آن‌ها رد می‌شد، خوشبختی‌شان را مزه‌دارتر می‌کرد.

پس از چاپ نقشه و قرار دادن آن در کیفم، کتابخانه را ترک کردم. مغازه‌ها هنوز بسته بودند، بنابراین نان لوبیا قرمز و قهوه از دستگاه‌ها می‌خرند و در سالن می‌خورند. میگی هم برای خودش دونات خرید.

از میگی پرسیدم: «هی، این سوال خیلی منظور داری نیست ولی، اگر تو جای من بودی ماه‌هایت رو چجوری می‌گذروندی؟»

پاسخ داد: «فکر نمی‌کنم تا وقتی واقعاً توی این موقعیت باشم، بدونم.»

سپس به اطرافش نگاه کرد. «آم، می‌دونم قبلاً بهت گفتم اما نباید همچین جاهایی با من صحبت کنم. اونها فکر میکنن که یه آدم عجیبی که با حرف میزنه.»

گفتم: «بذار فکر کنن. آدم عجیبی هم هستم.»

در حقیقت، مردم در سالن با چشمانی شگفت‌زده هستند به من نگاه می‌کنند که انگار با فضای خالی حرف می‌زنم. اما برایم مهم نبود. انتخاب می‌دادم مرا به‌عنوان یک آدم عجیب به یاد نمی‌آورد که کاملاً فراموش کند شوم.

پس از اینکه صبحانه‌ام را خوردم و نشستم، میگی کنارم.

«آم، در موردش فکر کردم. جواب اون سوالی که قبلا پرسیدی. شاید… جواب خیلی جدی‌ای باشه، ولی اگر من تو وضعیتی بودم که چند ماه بیشتر برای زندگی نداشتم، سه تا چیز هست که واقعاً انجام می‌دادم.»

گفتم: «اوه، علاقه‌مند شدم بشنوم.»

سپس توضیح داد: «اگرچه شک دارم به درد تو بخوره… اول، به یه دریاچه‌ای خاص می‌رفتم. دوم، برای خودم قبر درست می‌کردم. و سوم، می‌رفتم به دیدن کسی که برام مهمه، مثل کاری که تو انجامش میدی.»

گفتم: «فکر کنم نگرفتم. نظرت چیه یه کم بیشتر توضیح بدی؟»

گفت: «دریاچه… فقط یه دریاچه است. با این حال، نگاه کردن به آسمان پرستارهی باورنکردنی اونجا رو به یاد دارم. شاید یکی از زیباترین مناظر باشه که تو زندگی‌ام دیده‌ام. بیش‌تر مناظر زیباتر در جهان وجود دارد، اما بین اونایی که من می‌شناسم، اون دریاچه‌ای پرستاره زیباترینشونه.»

گفتم: «که اینطور. و در مورد قبر، آیا می‌شی که یک قطعه زمین براش بخری؟»

گفت: «نه. اگر بخوام دقیق بگم، اگه تصادفی یه تیکه سنگ پیدا کنم و بگم “این قبر منه” خیلی هم خوبه. مهم اینه که هر چیزی که تصمیم بگیرم آرامگاهم باشه، حداقلش دو دهه می‌مونه. و در مورد شخصی که برای من مهمه…» میگی به پایین نگاه کرد و ادامه داد: «خب، می‌دم به شما ننگم آقای کوسونوکی.»

گفتم: «هاه. حدس میزنم یه مرده، نه؟»

«خب، حدست درست است.»

واضح بود که نمی‌خواهد بیشتر از این چیزی بگوید.

در مورد شخصی که برای میگی مهم بود فکر کردم. خب، او در ده سال ناظر شده بود. و توسط کسی که «زمانی» برای او مهم بود، باید در مورد کسی که قبلاً از آن صحبت می‌کرد.

«فکر می‌کنم، هر چقدر هم آسیب ببینم، هر چقدر هم ناامید بشم، در نهایت هنوز هم می‌تونم به دیدن اونا برم. که این یعنی من حق ندارم شما را از کاری که می‌کنید منع کنم، آقای کوسونکی.»

گفتم: «انگار خود همیشگیت نیستی. یه کم خجالتی تر از خودتی، ها؟»

خندیدم. میگی گفت: «خب، من چیزی در آینده‌ای خودم نمی‌دانم».

خانه ی هیمِنو را خیلی راحت پیدا کردم. ابتدا نمی‌توانم باور کنم که خانه‌ای خودش است. شک کردم شاید خانواده‌ی دیگری با همین نام خانوادگی آنجا زندگی می‌کنند، اما هیچ خانه‌ای دیگری با نام «هیمِنو» در منطقه نبود¹. بدون شک همان خانه‌ای بود که هیمِنو در آن زندگی می‌کرد.

قبل از عوض کردن مدرسه‌اش، هیمِنو در خانه‌ای باکوه به سبک زندگی سنتی ژاپنی می‌کرد که در ذهن کودکی من، کاملاً مناسب دختری بود که «شاهزاده»² در نامش داشت. اما مکانی که به کمک نقشه کشف شده بودم، یک منزل قدیمی و از مد افتاده بود.

زنگ زدم در را بزنم، زیرا هنوز احساس ضعفی داشتم که او آنجا نیست. زنگ در را در یک فاصله‌ی سه دقیقه‌ای زدم اما کسی برای باز کردن در نیامد. فکر کردم اگر تا شب صبر کنم شاید کسی به خانه برگردد، بنابراین تصمیم گرفتم کمی در منطقه وقت تلف کنم. به نقشه‌هایی که در دانشگاه چاپ کرده بودم نگاه کردم تا به دنبال مکان‌هایی برای لحظه‌ای گذراندن تا شب بگردم.

«کتابخانه‌ای عمومی» چشمم را گرفت. از آنجا که صبح به کتابخانه‌ای دانشگاه سر زده بودم، میل به خواندن درونم فوران کرده بود.

از بیرون از یک کتابخانه کوچک و تمیز به نظر می‌رسید، اما یک قدم در داخل قرار گرفتم و متوجه شدم یک مکان بسیار قدیمی است. بوی قوی داشت و مثل مدرسه‌ای متروکه کثیف بود، ولی کتاب‌ها سالم بودند.

با خودم فکر کردم از مرگ چه نوع کتابی دوست دارم بخوانم؟ یا به عبارت دیگر، «چه نوع کتابی قبل از مرگ می‌تواند به درد بخورد؟»

تصور کردم که فقط باید کتابها را بخوانم. نمی‌خواستم چیزی بخوانم که اساساً ارزشش را در این مرحله از دست داده و با تأسف فکر کردم: «چه چیز خواندن این لذت‌بخش بود؟»

شاید یک ماه بعد از فرق می‌کرد. اما آن زمان، انتخاب‌های من پل آستر¹، کنجی میازاو²، او هنری³ و همینگوی4 بودند. نه فقط انتخاب های جالب و خاص به فرد.

تمام کتاب‌هایی که برداشته بودند داستان‌های کوتاه بودند، نه فقط به این خاطر که آن‌ها را دوست داشتم، بلکه به این خاطر که نمی‌خواستم داستان بلند بخوانم. مطمئن نبودم انرژی لازم برای خواندن یک داستان بسیار بلند را داشته باشم.

در که نشسته بودم و «هدیه‌های مگی» از او هنری را می‌خواندم، میگی برخواست و کنار من ایستاده و به صفحه‌ای که در آن نگاه می‌کردم.

با زمزمه پرسیدم: «می‌خوای هم‌کنشی و هم بخونی؟» میگی نزدیکتر شد و گفت: «یه همچین چیزی.»

با خودم فکر کردم مطمئناً آرامش را چشیده است.

تا خود ساعت شش که کتابخانه می‌شد خواندم. گاهی برای اقامت چشم‌هایم به بیرون می‌رفتم یا در مکان‌های مخصوص سیگار، سیگار می‌کشیدم.

اولین بارم بود که با کس دیگری کتاب می‌خواندم. به نظر می‌رسید این‌طور کتاب خواندن پُرمایه‌تر بود، زیرا فقط به احساس خودم فکر نمی‌کردم، بلکه همزمان با خودم فکر می‌کردم میاگی هنگام خواندن همان قسمت چه حسی دارد.
 به خانه‌ی هیمِنو برگشتم و وقتی زنگ در را زدم، هنوز کسی خانه نبود. می‌دانستم همسایه‌ها ممکن است چه فکری کنند وقتی یک ساعت جلوی خانه‌ای ایستاده‌ام تا شاید کسی بیاید.

خورشید غروب کرد و چراغ‌های برق یکی‌یکی روشن شدند. سیگارهای له‌شده زیر پایم زیاد شدند و میاگی با ناراحتی به آن‌ها نگاه می‌کرد، بنابراین یک زیرسیگاری از کیفم درآوردم و آن‌ها را جمع کردم.

انگار بهترین کار این بود که یک روز دیگر دوباره تلاش کنم. نمی‌توانستم انگار کنم از اینکه هیمِنو نیامد خیالم کمی راحت شد.

ظاهراً راه برگشت را اشتباه رفته بودیم و سر از یک منطقه‌ی خرید با فانوس‌های کاغذی درآوردیم. مدتی طول کشید تا متوجه شدم درست در نزدیکی خانه والدینم است، زیرا قبلاً هرگز از این راه پایین نیامده بودم.

به‌نظر می‌رسید در امتداد معبد در همان نزدیکی جشنواره‌ای در جریان است. کم‌کم احساس گرسنگی کردم، بنابراین موتور را در پارکینگ گذاشتم و در میان غرفه‌ها به دنبال چیز خوبی برای خوردن گشتم.

در ده سال گذشته جشنواره‌ها را ندیده بودم. از وقتی هیمِنو رفته بود، من هم هرگز به جشنواره نرفته بودم. جشنواره‌ی کوچکی با فقط پانزده غرفه بود، اما سبک خاص خودش را داشت. هر چه سرگرمی‌های کمتری در یک منطقه باشد، افراد برای چیزهای کوچک بیشتر هیجان‌زده می‌شوند.

ابتدا تصمیم داشتم فقط سوکیاکی¹ و سوسیس کباب‌شده بخرم، اما سپس تحت تأثیر جو تصمیم گرفتم از هر خوراکی یکی بخرم: تاکویاکی²، یخمک، ذرت بلال، یوسویاکی³، مرغ سرخ‌شده، آب‌نبات سیب، موز شکلاتی، مرغ و ماهی مرکب کبابی و آب‌میوه‌های گرمسیری خریدم و همه را به پله‌های سنگی بردم.

میاگی با تعجب گفت: «چرا این‌همه خریدی؟»

گفتم: «برآورده شدن یک رویای پسربچه. نمی‌توانم این همه را بخورم پس تو هم باید کمک کنی.»

شروع به خوردن کردیم. میاگی با تردید دست به کیسه برد و شروع به خوردن یوسویاکی کرد. به مرور زمان که تمام دوازده خوراکی را با هم شریک شدیم، کم‌کم از بوی غذا متنفر شدیم. هر دوی ما معده‌های کوچکی داشتیم و مثل این بود که تلاش می‌کردیم توپ والیبال را در معده‌مان جا کنیم.

کاملاً پر بودیم و احساس می‌کردیم نمی‌توانیم برای مدتی حرکت کنیم. میاگی با ظاهری بی‌خیال آبنبات سیبی را لیس می‌زد. از آنجایی که ما نشسته بودیم، می‌توانستیم تمام فضای جشنواره را ببینیم. جاده‌ی باریک منتهی به معبد پر از غرفه‌ها و دو ردیف فانوس کاغذی قرمز کم‌نور بود. هر کسی که از آنجا عبور می‌کرد خوشحال بود. خلاصه هیچ فرقی با آن روز ده سال پیش نداشت.

آن روز هم من و هیمِنو روی پله‌هایی مانند این نشسته بودیم و به مردمی که پایین قدم می‌زدند نگاه می‌کردیم. قبول کرده بودیم که حق نداریم میان آن‌ها اختلاط کنیم. منتظر «چیزی» بودیم که ما را کاملاً می‌شناخت و درک می‌کرد.

و سپس هیمِنو فکرش را بر زبان آورد. اتفاق خوبی در تابستان ده سال بعد می‌افتد و ما بالاخره احساس خواهیم کرد خوشحالی که زندگی کرده‌ایم.

علاوه بر این او گفت اگر پس از ده سال هر دوی ما نتوانستیم ازدواج کنیم و تنها ماندیم، باید با هم باشیم.

خوب، من در تابستان بودم و دختری که این وعده را داده بود پشت ویترین نبود، بلکه کالای دست دوم بود؛ زندگی من در حال پایان یافتن بود و من نه تنها فروش نرفته بودم، بلکه مناسب فروش هم نبودم.

اما در نهایت، هر دو بدون مالک بودیم و یک بار دیگر تنها مانده بودیم.

در عجب بودم هیمِنو کجاست و چه می‌کند؟ بار دیگر در معبدی محصور در صدای زنجره‌ها بودم.

متوجه شدم زمان زیادی گذشته است. صدای خودکار میاگی روی دفترش را شنیدم. جشنواره در شرف پایان یافتن بود و سایه‌های مردم کم‌تر می‌شد.

سرم را بلند کردم، زباله‌ها را جمع کردم و به آرامی برخاستم.

پیکری در حال بالا آمدن از پله‌ها بود.

برای دیدن چهره‌اش خیلی تاریک بود ولی شکل کلی‌اش را می‌دیدم. زمان لحظه‌ای برایم متوقف شد. برخی چیزها برای واقعی بودن زیادی خوب‌اند. مردم این طور می‌گویند. اگرچه مردم ممکن است متوجه نشوند که چیزها خیلی مسخره در امتداد خودسرانه به دور هم جمع می‌شوند.

احساس می‌کردم سلول‌های بدنم از شادی لبریز شده‌اند. با هر قدمی که برمی‌داشتم، تمام خاطراتم از روزی که در چهار سالگی برای اولین بار یکدیگر را دیدیم تا روزی که در ده سالگی مدرسه‌هایمان جدا شدیم، از جلوی چشمانم عبور کرد.

مهم نبود چقدر از ده سال پیش تغییر کرده بود، این بدین معنی نبود که نمی‌توانستم او را تشخیص دهم.

هنگامی که به اندازه کافی نزدیک شد تا چهره‌هایمان را ببینیـم، با صدای گرفته‌ای او را صدا زدم:

«هیمِنو!»

دختر متوقف شد و با چشمانی سرد به من نگاه کرد. حالتش به تدریج تغییر کرد.

«کوسونُکی؟»

هیمِنو نامم را با همان صدای شفافی که فقط خودش داشت صدا زد.   
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.