سه روز خوشبختی : فصل دوم: آغازِ پایان
0
1
2
15
آن روز، پس از نوزده بار تعظیم و معذرتخواهی، بهخاطر سردرد شدید از حال رفتم و بیهوش شدم. این اتفاق، سر کار نیمهوقتم در یک باغ آبجو خوری رخ داد. کاملاً واضح است که هرکس با غذای ناکافی زیر آفتاب سوزان کار کند، پس میافتد. بعد از اینکه به سختی خودم را به آپارتمانی که در آن زندگی میکردم رساندم، چشمانم که انگار از درون سوراخ شده بودند، درد میکردند و مجبور شدم به بیمارستان بروم.
گرفتن تاکسی تا درمانگاه ضربهای دیگر به کیف پول زخمیم وارد کرد. بدتر از آن، رئیسام برای مدتی به من مرخصی بدون حقوق داده بود. میدانستم باید هزینهها را کاهش دهم اما نمیدانستم که دقیقاً چه چیزی را حذف کنم. نمیتوانستم آخرین باری که گوشت خورده بودم را به یاد بیاورم، به مدت چهار ماه موهایم را کوتاه نکرده بودم و بعد از کتی که زمستان گذشته گرفته بودم، هیچ لباسی نخریده بودم. از زمان ورود به دانشگاه حتی به دیدن کسی هم نرفته بودم.
نمیتوانستم روی والدینم حساب کنم، بنابراین مجبور شدم به هر روشی که شده خودم پول در بیاورم. اینکه سیدیها و کتابهایم باید به این عملیات پولسازی ملحق میشدند، قلبم را به شدت به درد میآورد. همه آنها را دستدوم خریده و به خوبی از آنها مراقبت کرده بودم، اما تنها چیزهایی بودند که در خانه داشتم و میتوانستم از آنها کمی پول بهدست بیاورم. حتی تلویزیون یا کامپیوتر هم نداشتم. تصمیم گرفتم قبل از خداحافظی حداقل یک بار دیگر به تمام سیدیها گوش کنم. هدفون را روی گوشم گذاشتم، روی حصیر دراز کشیدم و دکمهی شروع را فشار دادم. پنکی آبی رنگی که از سمساری خریده بودم را روشن کردم و هر از گاهی برای نوشیدن آب سرد به آشپزخانه میرفتم.
این اولین باری بود که دانشگاه نرفته بودم؛ اما هیچکس به غیبت من اهمیتی نمیداد. شاید حتی متوجه نمیشدند که من در دانشگاه حضور ندارم. هر آلبومی که در سمت راستم قرار داشت را پس از گوش دادن در سمت چپ میگذاشتم و با آنها برج درست میکردم.
تابستان بود و من بیست سالم بود. اما اجازه نمیدادم مانند پاول نیزان، کسی بگوید آنها بهترین سالهای زندگی هستند. «ده سال بعد قرار بود اتفاق خوبی بیفتد، و ما بالاخره احساس کردیم خوشحالیم که زندگیمان…»
پیشبینی هیمنو اشتباه از آب درآمد. حداقل برای من هیچ اتفاق خوبی نیفتاده بود و هیچ نشانهای از اتفاقات خوب برای بعد هم وجود نداشت. دوست داشتم بدانم او الآن در چه حالی است. هیمنو از کلاس چهارمش معلمش را عوض کرد و ما از آن زمان حتی یک بار هم ملاقات نکرده بودیم. نباید اینطور میشد، اما شاید به نوعی خوب بود.
حداقل او مجبور نشد در طول راهنمایی و دبیرستان، تغییر من به یک فرد کسالتزا و معمولی را ببیند. گرچه شما ممکن است فکر کنید که اگر دوست دوران کودکیام با من به همان مدارس میرفت، عاقبت من این نمیشد. وقتی او اطراف من بود، مرا تحت فشار قرار میداد.
اگر کار خجالتآوری انجام میدادم، به من میخندید و اگر کاری را عالی انجام میدادم، به من توهین میکرد. شاید همین تنشها بود که باعث میشد برای بهترین بودن تلاش کنم.
در این چند سال، مدام برای آن زمان افسوس خوردهام. منِ دهساله درباره منِ اکنون چه فکری میکند؟
پس از سه روز، بیشتر آنها را گوش دادم و به جز چندتا که مورد نیازم بودند، همهی آنها را درون یک پاکت کاغذی گذاشتم. کتابها را قبل از سیدیها در پاکت گذاشته و آماده کرده بودم. هر دو را بلند کردم و به شهر رفتم. همینطور که زیر آفتاب راه میرفتم، گوشهایم شروع به زنگ زدن کردند. شاید بهخاطر صدای جیرجیرکها گوشهایم اینچنین آزرده میشد. اما احساس میکردم جیرجیرکها دقیقاً درون گوشهایم هستند.
اولین باری که به آن کتابفروشی منحصر به فرد رفتم تابستان گذشته بود، چند ماه پس از ورود به دانشگاه. آن زمان شناخت خوبی روی مسیرهای شهر نداشتم و گم شدم. از این رو مجبور شدم مسیر رفتنم را مرتباً بررسی کنم. پس از طی کردن یک کوچه و تعدادی پله، مغازه را پیدا کردم.
بعد از آن، چند باری سعی کردم به آنجا بروم، اما هیچوقت نتوانستم مسیر آن را به یاد بیاورم. حتی وقتی میخواستم آن را جستجو کنم، همیشه اسم فروشگاه را فراموش میکردم. مسیری که همیشه مرا به آنجا میرساند، فقط وقتی راه را گم میکردم خود را نشان میداد. انگار تمام آن مسیرها وهم و خیال بودند. فقط همان سال بود که توانستم بدون گم شدن به آن کتابفروشی برسم.
پیچک زیبایی روبهروی مغازه شکوفه کرده بود. قفسههای ارزان قیمت جلو را بررسی کردم تا مطمئن شوم چیز جدی در آنجا نیست و سپس داخل شدم. داخل مغازه، غمانگیز و تاریک بود و رایحهی کاغذهای قدیمی آن را احاطه کرده بود. صدای رادیو را در پشت مغازه شنیدم.
به پهلو از یک راهروی تنگ عبور کردم و صاحب مغازه را صدا زدم. پیرمرد، چهرهی خسته و چروکیدهاش را از میان انبوه کتابها بیرون آورد. پیرمرد صاحب مغازه مطلقاً به هیچکس لبخند نمیزد. او معمولاً سرش را پایین میانداخت و کتابها را ارزیابی و تعیین قیمت میکرد. اما امروز کمی متفاوت بود. وقتی بار کتابهایم را برای فروش بردم، سرش را بالا آورد و به چشمهای من نگاه کرد. آثاری از تعجب در چهرهاش پدیدار شد. میتوانستم درک کنم.
کتابهایی که من میخواستم بفروشم، از آن کتابهایی بودند که ارزش چند بار خواندن را داشتند. اینکه یک عاشق کتاب قصد فروش چنین کتابهایی را داشته باشد، برای اکثر مردم قابل فهم نبود. پیرمرد با کمال تعجب پرسید: «داری اسبابکشی میکنی؟»
«نه، همین چیزی نیست».
به کتابها نگاه کرد و گفت: «خب پس… چرا داری اینا رو دور میریزی؟»
«کاغذ نون و آب نمیشه. شکم رو پر نمیکنه».
به نظر میرسید پیرمرد منظور مرا فهمیده باشد: «پول کم آوردی؟»
سری به نشانهی تایید تکان دادم. بازوهایش را در هم گره زد و به فکر فرو رفت. پس از چند لحظه نفسی تازه کرد و گفت: «قیمت کردن این کتابها حدود سی دقیقه وقت میبره» و کتابها را به پشت مغازه برد.
بیرون رفتم و به تابلوی تبلیغاتی انتهای جاده نگاه کردم. روی آن پوسترهایی در مورد جشنوارهی تابستانی، تماشای کرمهای شبتاب و ستارهها و یک باشگاه کتاب وجود داشت. از آن سوی حصار، بوی بخور و حصیر تاتامی که با بوی درختان مخلوط شده بود به مشام میرسید. بویی نسبتاً خاطرهانگیز و دلتنگکننده. باد زنگولههای خانهها را به صدا در میآورد.
پس از اینکه کتابها ارزیابی شد، به من حدود دو سوم چیزی که انتظار داشتم پرداخت شد. سپس پیرمرد رو به من گفت: «هی، میخوام راجع به یه چیزی باهات صحبت کنم». «بله؟»
«وضع مالیات خرابه، نه؟»
پاسخ دادم: «چیز جدیدی نیست».
پیرمرد سری تکان داد و به نظر میرسید درک میکند.
«خب، برام مهم نیست که بدونم چهقدر فقیری یا چهطور به این روز افتادی، فقط میخوام یه چیزی ازت بپرسم».
پیرمرد لحظهای مکث کرد و دوباره ادامه داد: «میخوای یککم از طول عمر باقیماندهات رو بفروشی؟»
کمی طول کشید تا واکنش نشان دهم. با لکنت و کلمات ناهماهنگ پرسیدم: «طول عمر؟»
فقط میخواستم از چیزی که شنیده بودم مطمئن شوم.
«بله، طول عمر. من نمیخرم اما میدونم فروش زیادی داره».
به نظر میرسید گوشهایم بهخاطر گرما به من کلک زده باشند. با خودم فکر کردم ترس از مرگ باعث این خیالات در پیرمرد شده و او را از واقعیت دور کرده است. پیرمرد به صورتم نگاه کرد و گفت: «اگر فکر میکنی دروغ میگویم یا این یارو زیادی خرفت شده سرزنشت نمیکنم. اما اگر حرفم رو قبول میکنی خودت برو یه نگاه بنداز. بهت میگم کجا بری. میبینی که دروغ نمیگویم».
همهی حرفهای پیرمرد را مبهم گوش دادم. خلاصهی چیزی که گفت این بود: «در طبقهی چهارم یک ساختمان نه چندان دور از اینجا، مغازهای وجود دارد که طول عمر را میخرد. قیمت آن برای هر فرد متفاوت است. هر چه میزان عمر باقیماندهی شخص بیشتر باشد، قیمت آن بیشتر است».
«من اصلاً تو رو نمیشناسم اما آدم بدی به نظر نمیآی و حدس میزنم مثل کتابهایت باارزش باشی».
با خودم فکر کردم چهقدر اینها آشناست و درسی که در دوران ابتدایی شنیده بودم را به یاد آوردم. به گفتهی پیرمرد، در این مغازه علاوهبر طول عمر، سلامتی و زمان نیز قابل فروشاند.
پرسیدم: «فرق زمان و طول عمر چیه؟»
«در مورد فرقشون مطمئن نیستم. جزئیاتش رو بیخیال. خودم هیچکدوم از اونا رو نفروختهام. اما خیلی ناعادلانهست که آدمهای مریض میتونن سالها زندگی کنن و ولی آدمهای سالم خیلی ناگهان بمیرن. فرقشون احتمالاً یه چیزی توی همین مایههاست. نمیدونم معامله با زمان چهجوریه».
پیرمرد، نقشهای روی دفترچه کشید و یک شمارهی تلفن برایم نوشت. از او تشکر کردم و از مغازه دور شدم. اما هنوز هم مطمئن بودم که «مغازهای که طول عمر را میخرد» فقط یک داستان خیالی برای دلداری دادن خودش بود. خرید و فروش زندگی حتماً از ترس او از مرگ سرچشمه گرفته بود. منظور من این است که برای واقعی بودن زیادی خوشایند نیست؟
چیزی که انتظار داشتم تقریباً درست بود. قطعاً برای واقعی بودن زیادی خوب بود. اما تقریباً غلط هم بود. مغازههایی که طول عمر را معامله میکرد واقعاً وجود داشت.
پس از فروش کتابها، برای فروش آلبومها به یک فروشگاه سیدی رفتم. انعکاس خورشید از آسفالت خیلی بیرحمانه قطرات عرق را روی صورتم جاری میکرد. تشنه بودم، اما حتی پول کافی برای خرید آبمیوه از دستگاه فروش خودکار را هم نداشتم و باید تا خانه تحملش میکردم.
برخلاف کتابفروشی، فروشگاه سیدی کولر خوبی داشت. وقتی درهای خودکار باز شدند و هوای خنک وجودم را دربر گرفت، بدنم را کش دادم تا کمی از خستگیم کاسته شود. نفس عمیقی کشیدم و اجازه دادم هوا به درونم رسوخ کند.
فروشگاه آهنگ تابستانی محبوبی را پخش میکرد که به گمانم هنوز به اندازهی دوران راهنماییام محبوب بود. به پیشخوان رفتم و صندوقدار بلوند همیشگی را صدا زدم و به پاکت کاغذی که در دست داشتم اشاره کردم. ابتدا به طرز مشکوکی به من نگاه کرد و چهرهاش به تدریج حالتی پیدا کرد که انگار من به او خیانتی وحشتناک کردهام. چهرهای که میگفت «چطور میتونی این سیدیها رو رها کنی؟» طبیعتاً واکنشی مشابه با صاحب کتابفروشی. پسر بلوند که چشمانی افتاده داشت، پرسید: «این خرید و فروشها برای چیه؟»
او در اواخر دههی بیست سالگی بود و شلوار جین کمرنگی به همراه تیشرت یک گروه راک به تن داشت و همیشه انگشتانش را از روی استرس تکان میداد. مانند کتابفروشی، توضیح دادم که چرا مجبورم سیدیهایم را بفروشم. سپس قافلگیر شد و گفت: «در این صورت… یه چیز خوب برات دارم. شاید نباید این رو بهت بگم اما رفیق، من از سلیقهی موسیقی تو خوشم میاد. پس بین خودمون باشه، خب؟»
کلماتی که او به زبان میآورد مانند حرفهای یک کلاهبردار بود. پسر بلوند گفت: «یه مغازهای توی این شهر هست که طول عمرت رو میخره. توی همین شهر!»
من در جواب گفتم: «طول عمر؟» البته متوجه شده بودم که این تکرار مکالمهای بود که چند لحظه پیش داشتم، اما چارهای جز تکرار صحبتها نداشتم.
با جدیت تایید کرد: «آره، طول عمر».
آیا این نوعی دوربین مخفی برای مسخره کردن فقرا بود؟ در حالی که گیج شده بودم و دنبال کلمهای برای پاسخ دادن میگشتم، او خیلی سریع توضیح میداد. داستانش تقریباً مشابه صحبتهای پیرمرد کتابفروش بود، با این تفاوت که پسر واقعاً مقداری از عمرش را فروخته بود. وقتی پرسیدم چهقدر بابت آن دریافت کرده، از پاسخ دادن طفره رفت و گفت: «این رو واقعاً نمیتوانم بهت بگم».
پسر بلوند نقشهای ترسیم کرد و در کنار آن یک شمارهی تلفن نوشت و به من داد. ناگفته نماند که با آنچه پیرمرد به من داده بود، کاملاً مطابقت داشت. تشکر کردم و از مغازه خارج شدم.
لحظهای که پایم را زیر آفتاب سوزان گذاشتم، هوای گرم و سنگین به پوستم چسبید. در حالی که سکهها را در ماشین خرید خودکار میانداختم، با خودم گفتم فقط همین امروز است و پس از بررسی زیاد، یک آب سیب انتخاب کردم. پس از مدتی نگه داشتن قوطی سرد میان دستانم، زبانهاش را کشیدم و مشغول نوشیدن شدم. شیرینی و تازگی نوشیدنی در دهانم پخش میشد. از آخرین باری که نوشیدنی گازدار خورده بودم مدت زیادی میگذشت، بنابراین هر جرعهی آن گلویـم را میسوزاند. وقتی نوشیدنی را تمام کردم، قوطی خالیاش را درون سطل زباله انداختم.
نقشههایی که آن دو برایم کشیده بودند را بیرون آوردم و به آنها خیره شدم. مسیر آن در پیادهرو بود. به نظر میرسید من واقعاً قصد داشتم به آن ساختمان بروم تا طول عمر، زمان یا سلامتی خود را بفروشم. خیلی احمق بودم.
چشمانم را چرخاندم و نقشهها را مجاله کردم و دور انداختم. اما در نهایت خودم را مقابل ساختمان یافتم. قدیمی بود. دیوارهها چنان تیره و کثیف شده بودند که حتی خود ساختمان هم دیگر رنگ خود را به یاد نمیآورد. خیلی عریض نبود و احساس میکردم که در حال له شدن بین ساختمانهای کناریاش است.
آسانسور کار نمیکرد و به همین دلیل مجبور شدم از طریق پلهها به مقصد - یعنی طبقه چهارم - بروم. با هر پلهای که بالا میرفتم عرق میریختم و هوای کهنهای که توسط چراغهای زرد فلوروسنت قابل مشاهده بود را تنفس میکردم.
مطمئناً داستان فروش عمر را باور نکرده بودم. در عوض این احتمال را در نظر گرفتم که آنها از نوعی استعارهی خاص استفاده میکردند تا مرا وادار به انجام کاری سودآور کنند که نمیتوانستند مستقیماً راجع به آن صحبت کنند. مثلاً کاری که شما را «در معرض خطر کوتاه شدن عمر» قرار میدهد.
روی دری که در طبقهی چهارم پیدا کردم، چیزی نوشته نشده بود؛ اما به نوعی متقاعد شدم که این همانجایی است که آنها در موردش میگفتند. پنج ثانیه بدون اینکه نفس بکشم به دستگیرهی در خیره شدم و سپس با قاطعیت آن را گرفتم.
با در نظر گرفتن نمای بیرونی ساختمان، داخل اتاق به طرز غیرقابل باوری تمیز بود. البته هیچ تعجبی از خود بروز ندادم. در وسط اتاق ویترینهای خالی وجود داشت و در امتداد دیوار قفسههای خالی قرار داشتند. اما برای من خیلی هم دور از انتظار نبود.
بهطور کلی اتاقی بسیار عجیب بود. مانند طلافروشیِ بدون جواهر، عینکفروشیِ بدون عینک، کتابفروشی بدون کتاب. من مغازه را اینگونه تشبیه میکنم.
«خوش آمدید».
تا وقتی که حرفی نزده بود، متوجه نشدم کسی در کنارم است. به سمت صدا برگشتم و زنی کت و شلوار به تن را دیدم که نشسته بود. او مرا بیصدا از زیر عینک قاب نازک نگاه میکرد و انگار در حال قیمتگذاری بود.
قبل از اینکه فرصتی پیدا کنم تا دهانم را باز کنم و بگویم: «این چهجور مغازهی کوفتیای است؟»، آن زن گفت: «زمان؟ سلامتی؟ یا طول عمر؟»
آن موقع از فکر کردن به این سوال عصبانی شدم. اگر میخواهید آزارم دهید، بفرمایید و مرا دست بیندازید. بلافاصله پاسخ دادم: «طول عمر».
با خودم فکر کردم فعلاً اجازه میدهم بازیشان ادامه پیدا کند. در این مرحله چه چیزی برای از دست دادن داشتم؟
خیلی مطمئن نبودم، اما فرض کردم اگر شصت سال از عمرم باقی مانده باشد، ارزش آن میتواند حدود ششصد میلیون یِن باشد. دیگر به اندازهی زمان دبستانم مغرور نبودم اما هنوز هم باور داشتم بیشتر از افراد معمولی ارزش دارم، بنابراین فکر کردم میتوانم هر سال را حدود ده میلیون یِن بفروشم.
حتی در بیست سالگی هم نتوانسته بودم از این تصور که «خاص» هستم فرار کنم. هیچ چیزی این باور را ثابت نمیکرد. من فقط سعی میکردم سربلندی گذشتهام را در دست نگه دارم.
از واقعیت دور شدم، واقعیتی که هیچ نشانی از تغییر و تحول در آن وجود نداشت و به خودم گفتم یقیناً روزی موفقیتی بزرگ تصاحب خواهم کرد و این سالهای بیارزش را چنان بازنویسی میکنم که انگار هرگز اتفاق نیفتاده است.
هر چه بیشتر عمر میکردم، پلههای موفقیتی که رویایش را میدیدم هم بزرگتر میشد. هر چه موقعیتهای موفقیت بیشتر باشد، وقتی ورق برمیگردد ناامیدی بیشتر است. اما انتظار آن میرفت. وقتی در مرحلهی زیر صفر باشی، فداکاری کمی نمیکند.
زمانی رویای جاودانگی را میدیدم. فکر میکردم فقط زمانی نجات خواهم یافت که به توفیقی افسانهای دست یابم و نامم را همه بشناسند و در نسلها فراموش نشوم.
شاید برای اصلاح مسیرم به کسی نیاز داشتم که فقط یک بار مرا تکذیب و رد کند. بدون جایی برای رفتن و بدون کسی که از من حمایت کند، به کسی نیاز داشتم که مرا تا حد گریستن کتک بزند.
اگر اینطور به آن فکر کنم، جواب باید فروش طول عمر باشد. پس نه تنها زندگی گذشتهام، بلکه زندگی آیندهام هم کاملاً تکذیب میشد.
کمی دقیقتر به زن نگاه کردم و متوجه شدم جوان و زیباست. فقط از ظاهرش انتظار داشتم بین هجده تا بیست و چهار سال سن داشته باشد.
«ارزیابی شما حدود سه ساعت طول میکشه».
این را گفت و دستانش شروع به تایپ کردن روی صفحه کلید کرد. فکر میکردم روند خستهکنندهای داشته باشد، اما به نظر میرسید حتی اسمم هم لازم نیست. البته تعجبآور بود که چیزی بیعوض و برگشتناپذیری مانند طول عمر انسان، فقط در سه ساعت ارزشگذاری میشد. ارزشگذاری تماماً توسط او انجام میشد و جهانی و همگانی نبود، اما به نوعی معیار بود.
ساختمان را ترک کردم و بیهدف اطراف پرسه میزدم. آسمان آهسته کمنورتر میشد. پاهایم خسته شده بودند و گرسنه بودم. میخواستم کمی در رستوران استراحت کنم اما پول کافی نداشتم.
یک فندق هفتستاره و یک صد ینی روی نیکمت ناحیهی خرید پیدا کردم. اطراف را نگاه کردم، اما کسی را ندیدم که به نظر بیاید صاحب آنها باشد. نشستم و خیلی اتفاقی آنها را در جیبم گذاشتم و سپس به یک کوچه رفتم. کنار یک ستون چوبی کهنه ایستادم، سیگاری روشن کردم و نفس عمیقی از دود را به ریههایم بردم. از آخرین باری که سیگار کشیده بودم مدتی میگذشت، بنابراین گلویـم کمی درد گرفت. سیگار را درآوردم و راهی ایستگاه قطار شدم. گلویـم دوباره احساس خشکی کرد.
روی نیمکت کنار میدان نشستم و مشغول تماشای کبوترها شدم. زنی میانسال کنار من نشسته بود و به آنها غذا میداد. لباسی که پوشیده بود، برای سنش جوانتر به نظر میآمد و از شیوهی غذا ریختنش میشد فهمید کمی بیقرار است. تماشای او مرا با احساسی پر کرد که از توصیف آن عاجزم. تماشای پرندگانی که به نانها نوک میزدند، گرسنگیام را تحریک میکرد و اگرچه خیلی گرسنه نبودم، با این وجود نزدیک بود که به کبوترها ملحق شوم.
با خودم گفتم امیدوارم طول عمرم گران باشد…
مانند اکثر مردم در هنگام فروش، سعی کردم یک قیمت ناعادلانه برای خود در نظر بگیرم تا وقتی که قیمت واقعی را ببینم. ابتدا در حدود ششصد میلیون تخمین میزدم، اما برای کمتر چانه زدن سعی کردم بدترین حالت ممکن را تصور کنم. با توجه به این، فکر کردم شاید سیصد میلیون یِن باشد.
وقتی بچه بودم فکر میکردم در حدود سه میلیارد ارزش دارم، پس در مقایسه با آن زمان لابد سیصد میلیون باید خیلی منصفانه باشد. اما هنوز هم ارزش زندگی خود را خیلی دست بالا حساب میکردم. پیشنهاد هیمنو در مورد دستمزد و هزینههای زندگی بین دویست تا سیصد میلیون را به یاد آوردم.
زود به مغازه برگشتم و روی مبل کمی چرت زدم و با صدای زنی که مرا صدا میزد بیدار شدم. به نظر میرسید ارزیابی من انجام شده بود. زن گفت: «آقای کوسونوکی». او مطمئناً این را به زبان آورد. با اینکه به یاد نمیآوردم اسمم یا هیچیک از اطلاعات شخصیم را به او داده باشم، اما او میدانست. در واقع انگار این مکان بیش از آنچه در عقل انسان میگنجید توانایی داشت.
به طرز عجیبی وقتی در حال بازگشت به ساختمان بودم، داشتم این داستان به شدت مشکوک فروش عمر را باور میکردم. دلایل زیادی را میتوانستم ردیف کنم که چرا داشتم باور میکردم و یکی از مهمترین دلایل من آن زن بود. شاید عجیب باشد که چنین تصوری از کسی که برای اولین بار ملاقات میکنی داشته باشی، اما احساس میکردم هر کاری که او درگیر آن باشد نمیتواند دروغ باشد.
برخی افراد بدون در نظر گرفتن عدالت یا منطق و یا حتی جنبهها، از بدی و نادرستی متنفرند. و من چنین احساسی نسبت به آن زن داشتم. اما با نگاهی دوباره، متوجه شدم شاید بینش من کاملاً هم درست نباشد.
… بیایید دوباره به ارزیابی برگردیم.
به محض اینکه کلمهی «سه» از دهانش خارج شد، کورسوی امیدی در اعماق قلبم روشن شد و لحظهای احساس کردم که برآورد کودکیم از سه میلیارد درست است. زن با دیدن چهرهام، با نگاهی خجالتزده به من نگاه کرد و گونهاش را با انگشت اشارتش خراشید. به نظر میرسید نمیتواند مستقیماً به من بگوید؛ به صفحهی رایانه نگاه کرد، چند دکمه را فشار داد و رسید را روی پیشخوان گذاشت.
«اینها نتایج ارزیابی شما هستند. چه کاری دوست دارید انجام دهید؟»
در ابتدا فکر کردم که عدد سیصد هزار در فرم، ارزش یک سال است. با هشتاد سال طول عمر باقیمانده، این رقم بیست و چهار میلیون خواهد بود. «بیست و چهار میلیون» بارها و بارها در ذهنم تکرار شد. احساس کردم تمام انرژی بدنم به یکباره از بین رفت. واقعاً در هر صورت آنقدر ارزان بود؟! بار دیگر به مغازه شک کردم. شاید شروع یک برنامهی تلویزیونی بود، شاید هم یک آزمایش روانشناختی. نه، شاید هم فقط یک شوخی فریبندهی کثیف بود…
اما همهی بهانههایم بیفایده بودند. تنها چیزی که در چنین موقعیت سختی همراه من بود عقل و احساسم بود. ولی همهی حواسم به من میگفت که «او درست میگوید».
من اعتقاد داشتم وقتی با چیزی غیرمنطقی روبهرو میشوی، این همان چیزی است که باید به آن اعتماد کنی. در هر صورت، باید این رقم بیست و چهار میلیون را میپذیرفتم. همین به تنهایی جرئت زیادی به من میداد.
اما زن به چهرهام نگاه کرد و حقیقت تلخ و ظالمانه را به من گفت: «همونطور که مشخصه، ارزش سالانهی شما ده هزار یِن میشه، کمترین مقداری که میتونه بهعنوان قیمت طول عمر حساب بشه. از اونجایی که سی سال و سه ماه برای شما باقی مانده، شما میتونید با سیصد هزار یِن اینجا رو ترک کنید».
خندیدم، ولی نه بهخاطر اینکه حرفهای او را شوخی فرض میکردم؛ بلکه به این دلیل که در مواجهه با چنین حقیقت وحشتناکی کاری جز خندیدن از من برنمیآمد. و این نتیجهی درخشانی بود که در اعماق قلبم به آن امیدوار بودم.
«البته این به هیچ وجه یه چیز قراردادی و جهانی نیست. فقط مطابق معیارهای ماست». زن این را طوری گفت که انگار به خودش حق میداد.
گفتم: «میخوام در مورد این استانداردها بیشتر بدونم».
و او آهی رنجیده کشید. انگار صدها و یا هزاران بار این را شنیده بود.
«ارزیابی دقیق رو یه متخصص مجزا انجام میده برا همین من خودم از جزئیات خبر ندارم. اما به من گفته شده عوامل مثل میزان خوشبختی، وضعیت فعلی و روابط اجتماعی میتونن روی ارزش تأثیر بذارند… بهطور خلاصه، ارزش بر این اساس اندازهگیری میشه که شما توی زندگی باقیماندهتون چقدر خوشحالید، چقدر بقیه رو خوشحال میکنید، چه تعداد از رویاهاتون برآورده میشه، چقدر به جامعه کمک میکنید و غیره».
استانداردهای عدالت، بار دیگر مرا با خاک یکسان کرد. اگر فقط به این دلیل که خوشحال نخواهم بود، یا فقط چون کسی را خوشحال نخواهم کرد، یا چون صرفاً به هیچ آرزویی نمیرسم، یا چون به جامعه هم از من هیچ خیری نمیرسد، اگر فقط بهخاطر این دستهبندیها، بیارزش تلقی شوم، هیچ مشکلی با آن ندارم.
اما اگر نه خوشحال خواهم شد و نه کسی را خوشحال خواهم کرد و به هیچ آرزویی نخواهم رسید و به جامعه هم از من هیچ خیری نمیرسد، دیگر نمیدانم کجا را باید به دنبال راه نجات بگردم. از این گذشته سی سال دیگر برای منِ بیستساله بیش از حد کم بود. من باید به یک بیماری لاعلاج مبتلا میشدم؛ یا در یک تصادف جانم را از دست میدادم…؟
«چرا طول عمر باقیماندهام اینقدر کوتاهه؟» این را پرسیدم که حداقل سعیام را کرده باشم.
«من خیلی متأسفم اما…». زن سرش را کمی پایین آورد و ادامه داد: «من نباید اطلاعات مشتریانی که زمان یا سلامتی یا طول عمرشون رو میفروشند رو فاش کنم».
عمیقاً به فکر فرو رفتم، ابرویی را بالا انداختم: «بذارید یه لحظه فکر کنم».
زن در جواب گفت: «حواستون به وقت باشه». از لحنش به نظر میرسید از من میخواهد سریع افکارم را جمع و جور کنم…
در نهایت من تمام سی سال را فروختم و فقط سه ماه را نگه داشتم.
زندگیم که پر شده بود از پرش میان شغلهای پارهوقت و ول گشتن در کتابفروشیها و سیدیفروشیها، در من قدرت تاب آوردن و انجام اینگونه معاملات خام و ناعادلانه را ایجاد کرده بود.
وقتی زن ازم میخواست جزئیات قرارداد را تأیید کنم، بدون فکر کردن فقط آنها را تأیید میکردم. حتی زمانی که پرسید آیا سوال دیگری دارم، گفتم نه. فقط میخواستم کار را تمام کنم و از آنجا خارج شوم. خارج از آن مغازه. و خارج از زندگی.
زن گفت: «شما میتوانید تا سه بار معامله کنید. این به این معنیه که دو تا فرصت دیگه برای فروش عمر، سلامتی یا زمان دارید».
مغازه را با پاکتی حاوی سیصد هزار یِن ترک کردم. مطمئن نبودم چگونه انجام شد و هیچچیزی هم به چشم ندیدم، اما کاملاً مطمئن بودم طول عمرم کوتاه شده است. احساس میکردم بیش از نود درصد از چیزی که در عمق وجودم بود از بین رفته است. شنیده بودم زمانی که سر مرغی را میبرند هنوز هم میتواند حرکت کند و من چنین احساسی در مورد خودم داشتم. شاید حتی از همان لحظه میتوانستید مرا جنازه بنامید. احساس بیتابی در بدنم بیشتر شد. بدنی که تا پیش از این حداقل میتوانست امیدوار باشد تا هشتاد سالگی عمر میکند.
هر ثانیه سنگینتر از همیشه بود. پیش از این همیشه ناخودآگاه فکر میکردم که شصت سال دیگر دارم. اما با این سه ماه باقیمانده، اضطراب و بیقراری به من هجوم آورده بود. انگار کاری داشتم که باید انجام میدادم و برای آن روز فقط میخواستم برگردم خانه و بخوابم. بهخاطر راه رفتن بیش از حد، خستگی وحشتناکی بدنم را فرا گرفته بود. میخواستم فکر کنم بعد از این چه پیش میآید و پس از اینکه استراحت کردم و کمی تسلی یافتم تا صبح با احساسی خوبی از خواب بیدار شوم.
در راه بازگشت به خانه از کنار مرد عجیبی گذشتم. او در اوایل دههی بیست سالگیاش بود، تنها قدم میزد و لبخندی بر لب داشت که چیزی نمانده بود تمام صورتش را در بر بگیرد. انگار نمیتوانست جلوی خوشحالیاش را بگیرد و این مرا آزار میداد.
در یک مغازه مشروبفروشی متوقف شدم و چهار قوطی آبجو خریدم. سپس جلوی مرغفروشی سکندری خوردم و از همانجا پنج تکه مرغ کبابی خریدم و به سمت خانه به راه افتادم. سه ماه باقیمانده را نیاز نبود نگران پول باشم.
خیلی وقت بود که الکل نخورده بودم. مرا کمی آرام کرد اما شاید واقعاً فکر خوبی نبود. هیچوقت مریض نشده بودم، اما به محض اینکه به خانه رسیدم به مدت سی دقیقه بیوقفه بالا آوردم.
سه ماه باقیمانده را اینگونه آغاز کردم. به بدترین شیوهی ممکن…