چشم رنگی : مترو

نویسنده: Eightwingphoenix

هوا تاریک شده بود و آواز جیرجیرک ها به خاطر صدای گوش خراش کلت صدرا جایی در دل شب نداشت. او تمام روز را صرف تمرین کار با اسلحه اش کرد. اصلا نمی خواست که چنین کاری کند. اما جواد گفت که اگر یاد بگیرد که از خودش محافظت کند، شاید بتواند به خانه برگردد و تا حدودی زندگی عادی اش را پس بگیرد. غذای چندانی نخورده بود و چند قوطی کنسرو که چند روز تا تمام شدن تاریخ مصرفشان مانده بود، تنها جیره غذایی او را تشکیل می داد. با این حال، شرایط برایش به قدری بحرانی بود که  اصلا احساس گرسنگی نمی کرد. هیچوقت به این فکر هم نمی کرد که روزی برسد که بیرون از خانه، بدون اینکه بداند خانواده اش چه می کنند، مشغول کار با تفنگ باشد و به افرادی اعتماد کند که هیچ شناختی نسبت بهشان ندارد. به قضیه چشم رنگی ها هم زیاد فکر کرده بود. یاد حرف جواد افتاد
:« چشم رنگی ها یه دید عجیب دارن که هر چی ازش بیشتر استفاده کنن، دید قوی تری میشه و عملا تبدیل به یه وسیله میشه. اونا به کمک یه حس خیلی قوی و اختلال رنگی خاصی که توی دیدنشون ایجاد میشه، چیزای مختلفی از محیط می فهمن. مثلا وقتی تو در مقابل اون چند نفر آدم، بدون اینکه خودت بخوای تونستی فرار کنی، به خاطر همون حسه. و اون دید توهمی که داری هم میتونه بهت اطلاعاتی بده که در حالت عادی فقط با دیدن نمیشه فهمید. مثلا اگه یه اتاقی ببینی که توش بمب کار گذاشتن، تو اون اتاقو قرمز می بینی و اون حس درونیت بدنتو به عقب می کشه. هر چی بیشتر با این حس کار کرده باشی، قوی تر میشه و بهتر تشخیصش میدی. این میتونه یه قدرت عالی برای زنده موندن باشه. منتها باید باهاش کار کنی و چیزی نیس که با تمرین توش حرفه ای شی. هر چقد بیشتر تو موقعیت های مختلف و خطرناک گیر کنی، احساساتت هم قوی تر میشن.» صدرا نمی دانست اگر در یک موقعیت خطرناک گیر بیفتد، چه واکنشی خواهد داشت. در حالت عادی فرار می کرد اما حالا که دیگر هیچ چیزی سر جایش نبود، باید می جنگید. باید با خطرات مقابله می کرد و به گفته جواد، باید بی رحمی را چاشنی مسیرش قرار می داد. صدرا نمی دانست کشتن یک آدم چه حسی دارد. نمی خواست هم بداند. اما می دانست که دیر یا زود باید تجربه اش کند.
از دور، حامد به خوبی دیده می شد که با عجله و سرعت به سمت خرابه می آمد. صدرا که روی زمین دراز کشیده بود، با دیدن او از جایش بلند شد. جواد هم که روی دیوار خرابه نشسته بود، با دیدن دوستش پایین پرید و با قدم های آرام به سمتش حرکت کرد. 
:« تو اینجایی بچه بی عقل؟ چقد بهت گفتم خر بازی دی نیار! حالا ببین خوبه منو این همه راه کشوندی تا اینجا؟» جواد انگشتش را جلوی دهانش گرفت و گفت:« ول کن بابا. جفتتون خسته این. الان وقت این حرفا نیس.» حامد کیفش را به گوشه ای پرتاب کرد و زیر لب غر زد. میخواست خیز بردارد و یک توگوشی محکم به صدرا بزند. اما میدانست که وقت و مکان خوبی برای این کار نبود. جواد اما نمیخواست زیادی به صدرا حمله کند. میخواست رعایت سن و تجربه کمش را بکند و زیادی به او فشار روحی وارد نکند. اما  نمی دانست که صدرا باز هم چنان حس بد و عذاب وجدان شدیدی داشت که کاملا در باتلاق خاموشی فرو رفته بود. شخصیتش همینطوری بود. خیلی زود از حرف های دیگران ناراحت می شد و حتی اگر به او حرف نا حقی زده می شد، باز هم ساعتها به فکر فرو می رفت و از اینکه یک نفر از او ایراد گرفته بود، دلش می گرفت. هرگز یادش نمی رود که چگونه حرف های پسر عمویش در مورد طراحی که ساعتها رویش وقت گذاشته بود، باعث شد که برای همیشه فکر هنر و رشته های هنری را از سرش بیرون کند. 
:« اگه همین الان راه بیفتیم، میتونیم نزدیکای ساعت یازده و نیم برسیم به لونه. این پسره رو هم می بریم که یه تصمیمی گرفته بشه.» سپس در گوش جواد با صدای آرام تر، به طوری که صدرا نشنود، گفت
:« و ببینیم همه راضین که بهش نرومیوم بدیم یا نه. من که مخالفم.» جواد سر تکان داد و گفت:« بعید میدونم کسی راضی شه همچین کار خطرناکی بکنه.» و هر دو نگاهی به صدرا که بی هدف از این طرف به آن طرف می رفت نگاه کردند.
:« این پسره از ریختش معلومه هیچ پخی نیس. فقط نگاش کن. عین این بچه مثبتاس که تا حالا یه سر از خونه بیرونم نرفته و یه شب ساعت یازده بر نگشته. این چجوری میخواد تفنگ بگیره دستش؟ چجوری میتونه از نرومیوم استفاده کنه اصلا؟» جواد به نشانه تایید، سر تکان داد. سپس به ساعتش نگاهی انداخت.
:« پاشو بریم. باید زود برسیم وگرنه بچه ها نگرانمون میشن. تازه من امشب به داریوش قول ساندویچ داده بودم. شرط می بندم  حسابی شاکی میشه وقتی ببینه به جای ساندویچ، یه دردسر تازه براش بردم.» 
صدرا، حامد و جواد، با قدم های نسبتا سریع، به سمت شهر شروع به حرکت کردند. وسیله نقلیه ای در کار نبود و پا هایشان باید آنها را حمل می کردند. جواد در حالی که خاک روی شلوارش را پاک می کرد، رو به صدرا کرد.
:« خداروشکر حداقل یه هودی درست درمون پوشیدی. کلاهشو بذار سرت و ماسکم بزن. با هیچکس تو شهر حرف نزن و فقط با سر پایین دنبال ما بیا.» صدرا آرام سر تکان داد و همینکار را کرد. جواد نفس عمیقی کشید و خوشحال بود که صدرا هر چقدر پر دردسر بود، حداقل حرف گوش کن، سر به زیر و آرام بود. نه سوال پیچش کرد، نه با حرف هایش مخالفت کرد و نه کله شقی به خرج داد.
زیاد طول نکشد که به شهر رسیدند. صدرا به لبه شلوارش دست زد تا ببیند که کلت سر جایش محکم است یا نه. سپس به دقت به اطراف نگاه کرد و سعی کرد بفهمد که چگونه از آن قدرتی که جواد گفته بود استفاده کند. او تا به حال نتوانسته بود توهمش را عمدا به وجود بیاورد و همیشه ناخودآگاه اتفاق می افتاد. صدرا می دانست که باید سریعتر بتواند این توانایی را به دست بیاورد. میخواست برگردد. هر چه سریعتر. و تنها راه بازگشت، زنده ماندن بود. یکدفعه جواد در میان راه رو به افراد کرد و گفت 
:« از تو شهر نمیتونیم جلوتر بریم. باید بریم مترو.» حامد هم سر تکان داد. صدرا فکر کرد که منظور جواد، سوار شدن مترو است. اما اشتباه می کرد.



ایستگاه مترو خیلی دور نبود. عده معدودی هم روز صندلی ها نشسته بودند و منتظر بودند. هر کسی با چیزی سرگرم بود. موبایل، روزنامه، کتاب و وسایلی از این قبیل. صدرا خواست به سمت یک صندلی برود و بنشیند. اما با دیدن جواد و حامد که به سمت لبه ایستگاه حرکت می کردند منصرف شد. جواد نگاهی به اطراف انداخت و وقتی مطمئن شد که صدایی به گوش نمی رسد، با خونسردی وارد مسیر مترو شد. صدرا تعجب کرد و کمی ترسید. یعنی قرار بود از آنها حرکت کنند؟ حامد هم پرید و با جواد به صدرا نگاه معناداری کردند. صدرا چاره ای نداشت. به آرامی و با احتیاط به لبه نزدیک شد و پرشی نسبتا مبتدیانه کرد. سپس پشت سر جواد و حامد به راه افتاد. بوی عجیبی به مشام می رسید. خود صدرا هم حس عجیبی داشت. تا به حال تونل مسیر مترو را ندیده بود. چند قدمی که راه رفتند، به آرامی پرسید
 :«اینجا دیگه مترو نداره؟» جواد بدون اینکه سرش را برگرداند، جواب داد.



:« چرا نداشته باشه؟ پس اون آدمای تو ایستگاه منتظر چی بودن؟ مترو هست اتفاقا سریعم هست. بار ها شده که یه نفرو از این مسیر بردیم لونه. چند تاشون ولی کند بودن و مترو زد بهشون و رفتن سینه قبرستون.» صدرا آب دهانش را قورت داد. حامد ته دلش از اینکه جواد چطوری صدرا را سر کار گذاشته بود خندید. اما خنده اش را نشان نداد. فضا دوباره گرفته و جدی شد. فضایی که ناگهان با صدایی از پشت سرشان دوباره به هم ریخت. 
:« هی شما ها! فک نمی کنین جای خوبی برای پیاده روی پیدا نکردین؟»



هر سه نفر برگشتند و با سه مرد مواجه شدند. صدرا وحشت کرد. خطر خیلی زود خودش را به او نشان داده بود. حالا که در شرایط واقعی قرار گرفته بود، تازه متوجه نفس گیر بودن فضا شد. جواد پوزخندی زد.



:« هه! ببین کیا اینجان! توله های دکتر اومدن پاچه بگیرن.»
 :« حرفتو پس بگیر عوضی آشغال!»
 جواد فقط لبخند زد. رو به رویش، سه مرد درشت با خالکوبی های رنگارنگ و حتی زیبا ایستاده بودند. به جز یکی از آنها که پیراهن آستین بلد سفیدی به تن داشت. یکی دیگر یک شاتگان قدیمی در دست داشت و مردی که جلو بقیه ایستاده بود و حرف می زد، یک میله آهنی. جواد نگاهی به صدرا کرد و صدرا فهمید که باید عقب برود و فقط تماشا کند. معلوم بود که این دعوای او نیست. جواد اما تا سرش را برگرداند، مرد میله به دست، فاصله چندانی با او نداشت. یک حرکت سریع به سمت سر جواد که با یک جاخالی سریعتر خنثی شد و موج حملات بین طرفین سنگین شد. مردی که شاتگان داشت، با قلدری به سمت حامد حمله ور شد و شلیک کرد. اما چیزی که صدرا در آن لحظه دید، باعث شد که تازه متوجه شود در چه دنیایی گیر افتاده. گلوله ها جلوی چشمان سبز رنگ جواد، سر جایشان بی حرکت شدند و روی زمین ریختند. صدرا نمی توانست ببیند که چشم های حامد در حال درخشیدن هستند. او یک خیز بلند به سمت مرد شاتگان دار برداشت و با یک حرکت آرنج، او را به زمین زد. از آن طرف جواد با حرکت سریعش نمی گذاشت که حتی میله در دستان آن مرد، به بدنش نزدیک شود. سرانجام دست راستش را گرفت و به زور، به سمت دیوار هلش داد. صدای بلندی از برخورد مرد با دیوار بلند شد و جواد که حالا در نبردش تقریبا برده بود، چرخید و چند ضربه سریع به شکم و سر آن مرد زد.



ناگهان مرد سفید پوش از ناکجا آباد سبز شد و مثل میمون روی شانه جواد پرید و گردنش را گرفت. فرصت عالی برای مرد میله به دست بود که با یک مشت محکم جواد را به زمین بزند و مرد سفید پوش، قبل از اینکه جواد زمین بخورد، از روی شانه هایش به کنار پرید. جواد تا به خودش آمد، هفت تیر مرد میله ای درست رو به روی چشمانش قرار داشت. صدرا که داشت مبارزه را تماشا می کرد، شدیدا ترسید و دستپاچه شد. حس کنترل کننده اش به او دستور می داد که سلاحش را در بیاورد و جواد را نجات دهد. حرف های او مدام در ذهنش تکرار می شد. باید شلیک می کرد. باید بی رحم می بود. اگر دشمنش را نمی کشت، دوستش کشته می شد. دستان لرزانش را به سمت سلاح برد و آن را درآورد. زاویه خوبی داشت که باعث می شد مرد میله ای اصلا متوجهش نباشد. اما هر کاری می کرد، انگشتش روی ماشه نمی رفت. انگار که دو قطب موافق آهنربا به هم نزدیک می شدند. پاهایش می لرزید و عرق سردی کرده بود. مرد میله ای لبخند گشاد و ترسناکی زده بود و آماده بود که مغز جواد را سوراخ کند. صدرا نمی توانست. درمانده و دستپاچه شده بود. آن چند لحظه برایش مثل چندین ساعت می گذشت. مغزش کار نمی کرد و حتی نزدیک بود سلاح از دستش بیفتد. 
:«مرتیکه آشغال! ولش کن ببینم!» حامد یکدفعه از طرف دیگر به سمت مرد میله ای هجوم برد. صدرا همچنان قفل مانده بود. حامد مشت محکمی به صورت مرد میله ای زد و سفید پوش تا به خودش آمد، با یک نگاه حامد به عقب پرتاب شد. انگار که یک توپ بولینگ نامرئی به سینه اش کوبیده شده باشد. حامد که شدیدا خشمگین بود، مشت دیگری به صورت مرد میله زد. از بینی مرد، خون جاری شد. جواد که راحت شده بود، با یک لگد دقیق، کلت را از مرد در آورد و با پای دیگرش، یک ضربه به او زد. سفید پوش تا از جایش بلند شد و خواست حرکتی بکند، با سلاح آماده حامد مواجه شد که به سمتش نشانه گرفته بود. هر سه نفر چاره ای جز تسلیم شدن نداشتند. صدرا نفس عمیقی کشید که همه چیز به خیر گذشت. اما باز هم می ترسید که جلو برود. جواد و حامد، هر سه نفر را به ضربه به گردن بیهوش کردند و به کناری انداختند. جواد دست هایش را به هم زد.



:« لعنتیا. چقد سگ جون بودن لامصب. نزدیک بود..» و به صدرا نگاهی کرد. صدرا چیزی نگفت و فقط سعی کرد که نگاه جواد را نادیده بگیرد. انگار جواد فهمیده بود که صدرا می توانست شلیک کند ولی نکرد. صدرا خجالت کشید که نتوانست به دردی بخورد. احساس بی مصرف بودن و بار اضافی بودن به او دست داد. 

خیابانی خلوت در قسمت های شرقی شهر، جایی بود که جواد با دیدنش گفت
:« به به! اینجا چه صفایی داره. یاد روزایی که با داداشم اینجا بازی می کردیم به خیر.. داداشم خیلی بچه باحالی بود. خودم بهش یاد دادم فوتبال بازی کنه.. چقدم خوب بازی می کرد.. ولی.. هیچی ولش کن. چی دارم میگم اصن؟» و با خنده ملایم، ولی تلخی حرفش را نصفه گذاشت. صدرا نگاهی به اطراف انداخت. قسمت شرقی شهر، چیزی بین بالا شهر و پایین شهر بود. محل زندگی خانواده های متوسط که صرفا دستشان به دهانشان می رسید. ماشین های لوکس خیلی به چشم نمی خوردند و خبری هم از گدا های لاغر و ضعیفی که گوشه خیابان افتاده باشند هم نبود. بوی ذرت مکزیکی و پیتزا به مشام می رسید و صدرا که چیز درست حسابی نخورده بود، با شنیدن این بو ها، دلش ضعف رفت. آسفالت خیابان خیلی نو به نظر می رسید و هنوز سیاه بود. ولی آن بوی زننده آسفالت تازه را نمی داد.
حامد، بقیه را جلوی یک مغازه عطاری نگه داشت. هر سه وارد مغازه شدند و حامد رو به مغازه در، که مردی مسن، با قدی صاف و مو های مشکل کم پشت بود گفت
:«سلام حاجی. اومدم ببینم سفارشم آمادس؟ دو تا بطری عرق نعنا می خواستم و یه کیلو آویشن.» پیرمرد نگاهی به سه نفر انداخت و گفت:« برین طبقه پایین خودتون وردارین.» صدرا که فهمید قضیه چیست، دنبال حامد و جواد به راه افتاد تا از راه پله های انتهای مغازه، وارد زیرزمین شوند. در میان راه، جواد بدون اینکه سرش را برگرداند، به صدرا گفت
:« اگه بچه ها چیزی بهت گفتن خیلی ناراحت نشو. اهل زخم زبون زدن هستن ولی بهت کمک می کنن. اول باید ببیننت که چند تا تصمیم مهم بگیرن. برای همین بیا باهامون.» صدرا آرام سر تکان داد. حامد از این حرف ها به فکر فرو رفت. گروه هشت نفره آنها از شش ماه پیش تشکیل شد و از آن موقع، تمام تلاششان را برای جلوگیری از اعمال دکتر جگوار کردند. اعضای گروه تقریبا مکمل هم بودند و گروه خوبی تشکیل شده بود. جواد به یاد کاظم افتاد. جدی، خونسرد و دقیق. مردی که تقریبا همه کاره گروه محسوب می شد. به یاد لیلا افتاد. دختر عموی کاظم که شباهت های زیادی به خود کاظم داشت. او هم جدی و خونسرد بود. ولی به اندازه کاظم، دقیق و بی نقص کار نمی کرد. به یاد یوسف افتاد. پسر بیست ساله تخس که جدید ترین عضو گروه بود. از بودن با جمع بیزار بود و تمام عمرش را در اتاق می گذراند. اما همین انزوا، به او مهارت قاتل های خاموش را داده بود. مهارتی که بتواند مخفیانه به دشمن زندیک شود، سریع او را ناک اوت، و فرار کند. به یاد یاسر افتاد. مرد خوش قلب و مهربان گروه که شاید چندان خاصیتی در عملیات ها نداشت، اما از لحاظ روحی به همه کمک می کرد و البته در کار های پزشکی مهارت داشت. به یاد داریوش افتاد. قوی هیکل، رفیق باز و عاشق مبارزه. حامد به یاد محسن هم افتاد. مسن ترین عضو گروه که مردی چهل ساله، شوخ و خوش رفتار بود.. 
افکار حامد با دیدن لنگه کفش های افتاده روی پله ها پاره شد. تعجب کرد. چرا باید این کفش را روی پله ها افتاده باشند؟ سرعش را اندکی بیشتر کرد. چیزی تا رسیدن به در زیرزمین نمانده بود. وقتی که دید، بقیه کفش ها، جفت شده و مرتب، کنار در قرار دارند، نفس عمیقی کشید. به صدرا و جواد اشاره کرد که نزدیک شوند. دستگیره در را گرفت و آرام در را باز کرد. 
:« سلام بچه ها ما اومد..» و با دیدن صحنه مقابل، خشکش زد. جواد که عقب تر بود، با دیدن حامد که خشک شده بود، بدنش سرد شد. دوان دوان خودش را به اتاق رساند تا بفهمد اوضاع از چه قرار است. اما با دیدن لکه های بزرگ خون، وسایل شکسته شده و از همه بدتر، جسد های رها شده روی زمین، چنان لرزه ای بر اندامش وارد شد که داشت روی زمین می افتاد. رو به روی در، مردی با قد متوسط، کت چرمی سیاه، شلوار پارچه ای و کلتی در دست ایستاده بود. لبخند ملایمی به لب داشت و چشم های بنفش رنگ عجیبش، به جواد و حامد خیره شده بود.
:« شبتون به خیر بچه ها. من و دوستاتون خیلی منتظر شدیم که زودتر برسین. ولی دیر کردین.» حامد کم مانده بود چشم هایش از حدقه بیرون بزند مشتش را گره کرد ولی سر جایش ماند و سعی کرد آرامشش را حفظ کند.
:«تو.. تو اینجا چه غلطی می کنی.. تو به چه جرئتی پای نجستو گذاشتی اینجا؟.. به چه جرئتی به بچه ها دست زدی؟..» مرد چشم بنفش، که مشخص بود دکتر جگوار است، خنده ای کرد و کلتش را به کنار انداخت.
:« حالا که اومدم. اتفاقا دوستاتون خیلی خوشحال بودن. قبل از اینکه چشماشونو از حدقه در بیارم لبخند به لب داشتن..» همین جمله کافی بود که حامد را به قدری آتشین کند که صدای فریاد جواد که به او هشدار داد را نشنید. متوجه صدرا که خودش را به دم در رسانده بود هم نشد. با صدای نعره ای بلند به سمت دکتر حمله کرد. وحشی و خشمگین شده بود. مغزش دیگر کار نمی کرد. مشتش را گره کرد و به سمت صورت دکتر رها کرد. اما دکتر ساعدش را با دو دست گرفت و به پایش به بین پا های حامد ضربه زد. زانویش به قدری درد گرفت که روی زمین زانو زد و در حال که تلاش می کرد دستش را از توی دست دکتر بیرون بکشد، با عصبانیت و صدای بلند، فریاد می زد.
:« عوضی آشغال! قاتل روانی! دستمو ول کن کثافت! می کشمت! انقام همه رو میگیرم ازت!.. لعنت بهت!..» دکتر یک دستش را رها کرد و گلوی حامد را گرفت. سپس به چشمشان درشت عجیبش به او خیره شد. وقتی پلک هایش را کاملا باز کرد، حامد ساکت شد. فقط یک صدای خفه از گلویش بیرون آمد.
:«جواد.. کمک..» و ناگهان با صدایی وحشتناک، مغزش متلاشی شد. صدرا به قدری وحشت کرد که رنگش مثل گچ سفید شد. جواد حتی نتوانست چیزی بگوید. قطره های خونی که مثل باران روی زمین می ریختند، از جلوی چشمان جواد رد می شدند و هر کدام، خاطره ای برای جواد زنده می کردند. روی اولی که حامد را  درب و داغان و خون آلود، کنار رودخانه دیده بود. یادش آمد که حامد بعد از خوب شدن، دوست به دوستی صمیمی برایش تبدیل شد. یادش آمد که چگونه با حامد، چشم رنگی های گرفتار در تله آدم های دکتر را نجات می داد. یادش آمد که چقد با حامد گفت و خندید. یادش آمد چقدر با حامد، سر مسائل مخلف اختلاف نظر داشت و چه دعوا ها و بحث هایی که باهم کردند. یادش آمد که وقتی حامد از خانواده اش گفت، که به خاطر پول، تبدیل شده بودند به زیر دستان دکتر و میخواستند تحویلش دهند، از شنیدن نحوه فرار کردنش شگفت زده شد. همه چیز یادش آمد. همه خاطرات تلخ و شیرین. آرزوی حامد به یادش آمد. میخواست دنیا را جای راحت تری برای چشم رنگی ها بکند. آرزو داشت همه چشم رنگی ها مثل بقیه مردم عادی زندگی کنند. آرزو داشت پیش خانواده قبلی اش برمی گشت. خانواده ای که هنوز به دکتر رو نکرده بودند. بغض، گلوی جواد را فشرد. مثل روح بی حرکت شده بود. زمان برایش کند می گذشت. حس می کرد به درون گودالی بی انتها رها شده. می خواست کار حامد را تکرار کند. به دکتر حمله کند و خودش هم مستقیم به جمع دوستانش بپیوند. اما نمی توانست. پا هایش حرکت نمی کردند. متوجه صدرا شد که پشت سرش، به قدری از دیدن چنین صحنه ای وحشت کرده بود، که نمی توانست یک کلمه حرف بزند. جواد یادش آمد که ماموریتش چیست. دکتر داشت با قدم های آرام، به سمت او می آمد. جواد سریع به طرف راهرو چرخید. دست صدرا را گرفت و فقط یک لحظه کافی بود تا به دکتر خیره شود. پلک هایش را تا ته باز کند و به سرعت از پله ها بالا برود. صدرا که هنوز محو صحنه وحشتناک قبلی بود، دید که دکتر سر جایش خشک شده بود. اما جواد که دستش را گرفته بود و می کشید، نگذاشت تا او چند لحظه بیشتر همه چیز را تماشا کند. جواد نگذاشت اشک هایش بیرون بیایند. تمام حواسش را جمع صدرا کرده بود. اطمینان داشت که می تواند از آن جا خارج شود و به یک جای امن برود. لحظه ای که نور مغازه عطاری را دید. چشم هایش را بست و زیر لب، به آرامی گفت:« آرزوتو براورده می کنم دوست من.. بهت قول میدم.»
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.