چشم رنگی : قاتل آبمیوه خور

نویسنده: Eightwingphoenix

صدرا وارد هتل شد. شدیدا می ترسید و دلش میخواست برگردد. افراد زیادی آنجا رفت و آمد نمی کردند. دو نفر کنار راه پله ها ایستاده بودند و با هم صحبت می کردند. یک دختر جوان روی یکی از صندلی ها نشسته بود و مردی قد بلند و لاغر اندام، پشت میز پذیرش ایستاده بود. صدرا در حالی که چپ و راست را بررسی می کرد، خودش را به پذیرش رساند.
:« سلام آقا.. چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟» صدرا دست و پایش را گم کرد. هیچ ایده ای نداشت که باید چه بگوید. من و منی کرد و گفت.
:« راستش.. من.. میخواستم یه چیز.. یه اتاق ساده و کوچیک برای یه شب.. ینی یه روز بگیرم..تا آخر شب تحویل میدم.» مامور پذیرش نگاهی به مانیتورش انداخت و گفت.
:« متأسفانه یه سری مشکلات پیش اومده که باعث میشه نتونیم اتاقی اجاره بدیم. ولی اگه مجبورین امشب اینجا بمونین من پیشنهاد می کنم که با رئیس هتل حرف بزنین. ایشون شاید کمکتون کنن.» صدرا متوجه شد که مامور پذیرش به شکل غیر عادی به او زل زده بود. 
:« ممنون. الان میرم ببینم چی میشه. کجا میتونم پیداشون کنم؟» مرد قد بلند گفت.
:« طبقه بالا تشریف دارن. همین پله ها رو برین بالا دفترشون مشخصه.» صدرا تشکر کرد و با سرعت از راه پله ها بالا رفت. طبقه بالای هتل، راهروی بلند و پهنی بود که در اتاق ها در دو طرف آن به چشم می خوردند. صدرا چند قدم به جلو برداشت اما ناگهان پایش سر خورد و محکم روی زمین افتاد. 
:« آخ لعنت بهش.. چی ریخته رو زمین؟..» صدرا نگاهی انداخت و متوجه شد که یک لکه نسبتا بزرگ آب روی زمین باعث شده بود که سر بخورد و زمین بخورد. از جایش بلند شد و خودش را تکاند. سپس به مسیرش ادامه داد و به دنبال هاله صورتی رنگ که داشت کم رنگ و محو می شد رفت. 
:« بلخره رسیدی؟.. خیلی وقته منتظر بودم.» صدرا با شنیدن این صدا سریع متوقف شد و خودش را پشت دیوار مخفی کرد. صدای همان مردی بود که آن روز عماد را گرفته بود و برنارد هم در موردش گفته بود. صدرا حتی جرئت نداشت که نیم نگاهی بیندازد و سر و گوش آب دهد. فقط گوش می داد و امیدوار بود که کسی متوجه حضورش نشود.
:« ماشین لعنتی وسط راه اذیتمون کرد. مسیرم طولانی بود. اگه اون لنزا فروش می رفت، منم الان عین این میلیونرا، یه هلیکوپتری چیزی می خریدم که نخوام با همچین آشغالی جا به جا شم.» صدای دکتر برخلاف صدای سرحال رونالد، خسته و شکسته بود.
:« حالا که رسیدی و تموم شد. دیگه بهش فکر نکن. بیا آدامس بزن.»
:« ول کن بابا. بگو چی فهمیدی؟ تونستی بفهمی اون یارو کیه؟»
:« آره.. هم هویتشو پیدا کردم، هم موقعیت فعلیش. کار ناپدید شدن اون پسره و جعل کردن مرگشم کار اون بوده. ظاهرا یه دورگه آمریکایی-مکزیکیه و تو مکزیک هم بزرگ شده. چند سالی میشه..» صدرا باورش نمی شد که در بهترین موقع ممکن رسیده و دقیقا همان چیز هایی را می شنود که باید می شنید. دکتر اما حرف رونالد را قطع کرد و گفت.
:« همینجا و همینوری میخوای برای من اینا رو قار قار کنی؟ بیا تو اتاق بهم بگو عقل کل!» صدرا صدای پای دکتر و رونالد را شنید و بعد هم صدای بسته شدن در اتاق آمد. صدرا نفس راحتی کشید و از پشت دیوار بیرون آمد تا خودش را به اتاق برساند و اطلاعات بیشتری بگیرد. اما می ترسید که ناگهان در اتاق باز شود و آنها متوجه حضورش شوند. پس فقط سر و گوشی آب داد و دوباره پشت همان دیوار ماند. حس می کرد که دارد اطلاعات مفیدی را از دست می دهد. اما حس می کرد که حفظ جانش اولویت بیشتری دارد. حدود دو دقیقه صبر کرد و ناگهان در اتاق با شدت باز شد و رونالد و دکتر با سرعت از آن بیرون آمدند. صدرا از وحشت قالب تهی کرده بود. اما وقتی که صدای دکتر که می گفت "پس فردا میریم سراغش" محو شد و خودش هم مطمئن شد که هر دوی آنها رفته اند، با خیال راحت تر از پشت دیوار بیرون آمد و به سمت دری که شک نداشت مربوط به دکتر بود رفت. اتاق های هتل، همگی مجهز به قفل های کارتی بودند و صدرا مطمئن بود که نمی تواند در اتاق را باز کند. اما متوجه هاله صورتی رنگ شد که نگاهش را به سمت دیگری می کشید. توجه صدرا به یکی از سرامیک های کف راهرو جلب شد. قطعه ای از آن به نظر می رسید که کنده شده و شکسته. صدرا دست برد و قطعه شکسته شده را از روی زمین برداشت و خشکش زد. زیر قطعه سرامیکی و روی زمین، کارت ورودی اتاق هشتاد و یک قرار داشت. دقیقا اتاقی که دکتر و رونالد واردش شده بودند. صدرا در حالی که دیگر از نقش آن حس عجیب و آن هاله صورتی رنگ مطمئن شده بود و حس می کرد که به کمک آنها، می تواند از هر چیزی سر در بیاورد، کارت را کشید و در اتاق باز شد. آب دهانش را قورت داد و وارد شد. اتاق دکتر، فوق‌العاده منظم و تمیز بود. دو خوابه بود و رو تختی های عجیبی با نقوش کارتونی روی تخت ها کشیده شده بود. یعنی دکتر روی این تخت های بچگانه می خوابد؟ صدرا نگاهی به کابینت آشپزخانه که از ام دی اف های مشکی براق ساخته شده بودند انداخت و متوجه قوطی های خالی آب سیب شد. هشت قوطی خالی روی کابینت بود و دو بسته کامل و نو هم کنار دیوار. 
:« انگاری این هیولای آدم کش آب سیب دوست داره. نگاه کن ببین چقد زیادن. کاش میتونستم دو تاشو ور دارم و همینجا سر بکشم و قوطیاشو بندازم رو تختش..» دو لپ تاپ روشن روی میز کنار دیوار بود که هر دو هم روشن بودند. صدرا به سمت آنها رفت و نگاهی انداخت. یکی از آنها فقل شده بود ولی دیگری باز و آماده به کار بود. با توجه به عجله ای که دکتر و رونالد برای رفتن داشتند، صدرا حدس زد که دکتر فراموش کرده که سیستمش را خاموش کند. صدرا نگاهی به بیرون انداخت و مطمئن شد که کسی در راهرو نیست. سپس شروع کرد به گشتن لپ تاپ. درایو های مختلف را چک کرد و به چیزی دست پیدا نکرد. روی دسکتاپ چیزی نبود. مرورگر را باز کرد و به سراغ تاریخچه جستجو ها رفت و به یک مورد جستجو شده در اینترنت بر خورد.
:« یه دقیقه پیش.. جستجو در مورد شهرک صنعتی مارشال.. برای چی در مورد مارشال سرچ کرده؟» صدرا چیز دیگری پیدا نکرد. از پشت لپ تاپ بلند شد و نگاهی به سطل زباله کنار اتاق انداخت. تکه ای کاغذ سفید و خط دار توجهش را جلب کرد. صدرا کاغذ را برداشت و نگاهی به آن انداخت. رویش نوشته شده بود "پلاک 231" همه چیز مشخص شد. دکتر محل اختفای رهام را پیدا کرده بود.
:« وقتی رسیدم داشتن در مورد اون یارو که رهام پیششه حرف می زدن. هم اون جستجوی اینترنتی مال یه دقیقه پیش بوده، هم این کاغذ تازه انداخته شده تو سطل.. مطمئنم رهام توی ساختمون با پلاک دویست و سی و یک، توی شهرک مارشاله و قرارم هست که پس فردا برن سراغش. صد در صد همینه.» از چیزی که فهمیده بود ذوق زده بود. می خواست سریع برگردد و این اطلاعات مهم را به جواد و کاظم و عماد و محسن بدهد. سریع کاغذ را در جیبش گذاشت و با موبایلش از صفحه لپ تاپ دکتر عکس گرفت. سپس سریع از اتاق بیرون آمد و در را بست و کار را هم دوباره سر جای قبلی اش گذاشت. نگاهی به اطراف انداخت و به سرعت از پله ها پایین رفت. نمی خواست حتی یک لحظه دیگر در آن هتل بماند. هوا تاریک شده بود و صدرا مطمئن بود که دوستانش نگران او شده اند. موبایلش را روی حالت هواپیما گذاشته بود که قابل ردیابی نباشد. از آن حالت خارج شد و سپس در نقشه به دنبال مسیر رسیدن به خانه گشت.

:« خب؟.. نمیخوای دنبالش کنیم؟» دکتر پوزخندی زد و گفت.
:« لازم نیست. بذار اونام برن همونجا. اینطوری هم از شر رودریگز خلاص می شیم، هم از شر اینا.» و سپس از پشت دیوار بیرون آمد و به موزاییک شکسته شده خیره شد.
:« چطوری فهمید که این کارت اینجاس؟.. خیلی عجیبه..امیدوارم که حدسم درست نبوده باشه.»

صدرا وقتی وارد خانه شد، هنوز کمی نفس نفس می زد. کاظم و عماد که در حیاط ایستاده بودند، با دیدن او دوان دوان خودشان را به او رساندند. عماد که معلوم بود چندیدن بار به او زنگ زده بوده گفت.
:« مرد حسابی این همه مدت کجا بودی؟ چرا گوشیت خاموش بود؟ نمیگی ما اینجا از نگرانی عقلمونو از دست دادیم؟» صدرا نفس عمیقی کشید و گفت.
:« ببخشید. ناگهانی شد رفتنم. مجبور شدم موبایلو خاموش کنم. وگرنه ردمو می زدن و کارم تموم می شد.» 
:« کیا ردتو می زدن؟ مگه کجا رفته بودی؟» 
:« هتل. هتل تاج.» کاظم خشکش زد. 
:« هتل تاج؟؟؟ عقلتو از دست دادی یا رفته بودی خودکشی کنی؟ اونجا لونه دکتر و نوچه هاشه! بعد تو رفتی اونجا چیکار کنی؟» صدر با خوشحالی از جیبش، تکه کاغذ را در آورد و به کاظم داد.
:« همه چیو فهمیدم. دکتر تونسته جای رهامو پیدا کنه و میخواد پس فردا بره سراغش. آدرس دقیقشم دارم. شهرک مارشال، پلاک دویست و سی و یک» کاظم با دقت به کاغظ خیره شده بود. عماد گفت.
:« مطمئنی؟ از کجا فهمیدی اینا رو؟» صدرا پوزخندی زد و گفت.
:« ما اینیم دیگه. حرفاشونو شنیدم. پشت دیوار وایساده بودم و می شنیدم چی می گفتن.» کاظم با شنیدن حرف صدرا با دست، محکم به پیشانی اش کوبید و کاغذ را مچاله کرد و توی جیبش گذاشت. 
:« با یه حرکت هم بدبختمون کردی هم از بی اطلاعاتی درمون آوردی. حالا اگه بخوایم بریم اونجا برای نجات رهام، صد در صد دکتر برامون دام پهن کرده.»
:« نه بابا! اصلا نفهمید که من اونجام. من خیلی حواس جمع و حرفه ای عمل کردم. مدام بیرونو چک می کردم و هیچکس اونجا نبود.» کاظم خندید.
:« فکر کردی دکتر همچین اطلاعاتی رو همینطوری ول می کنه که آدمایی مثل تو برن پیداشون کنن؟ هر چیزی که تو اتاقش پیدا کردی رو خود دکتر برات حاضر و آماده کرده. تعجب نمی کنم که تو همین تیکه کاغذ شنود گذاشته باشه. اون آدم احمقی نیست که همچین چیز مهمی رو روی کاغذ بنویسه و بعدشم بندازه تو سطل آشغال.» سپس نفس عمیقی کشید و گفت.
:« بذار به جواد و محسن بگم برگشتی خونه. باید بیان که یه تصمیمی بگیریم برای پس فردا. تو هم یاد بگیر هر وقت میخوای کاری بکنی اول با بقیه مشورت کنی.» و با قدم های تند به داخل خانه برگشت. ذوق صدرا نابود شد. سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت.
:« فکر کردم کار خوبی کردم که..» عماد دستش را روی شانه او گذاشت و گفت.
:« ناراحت نباش.. همه شون خیلی نگرانت شده بودن. خود منم دلم میخواد بگیرم خفت کنم. به هرحال نیتت خوب بوده دیگه. حالا بیا بریم تو. اینجا سرده هوا.»
گروه با نشستن دور میز ناهار خوری، یک جلسه دیگر تشکیل داده بود. همه به جز یوسف که برای تفریح از خانه بیرون رفته بود، دور میز نشسته بودند. صدرا که تقریبا از همه افراد گروه حرف شنیده بود، سرش را پایین انداخت و تصمیم گرفت فقط گوش کند. محسن مثل کاظم به او توپیده بود و جواد نزدیک بود به صورتش سیلی هم بزند. با این حال خشم اعضای گروه از کار خودسرانه صدرا خوابیده بود و حالا همگی باید برای دو روز آینده، فکری می کردند. محسن جلسه را شروع کرد.
:« حالا هم اسم دشمن جدیدمونو می دونیم، هم محل استقرارش و هم برنامه دکتر. باید یه نقشه ای بکشیم و خودمونو توی این نبرد سر اون پسره قاطی کنیم و پیروز شیم. قدرت خشک کنندگی جواد میتونه برگ برنده مون باشه. ما اونقدرا ضعیف تر از آدمای دکتر، یا آدمای رودریگز نیستیم.» جواد گفت.
:« با رفتن توی اون جهنم، کاری رو می کنیم که دکتر میخواسته. اون همه اطلاعاتو الکی برامون نذاشته که! احتمالا برای کشتن تک تک مون برنامه داره و آمادس. ضمن اینکه من افراد رودریگزو دیدم. اونا به شکل غیر عادی از یه آدم عادی قوی ترن. سریع تر و پر انرژی ترن. من بعید میدونم تو همچین نبردی موفق باشیم.» کاظم سر تکان داد و گفت.
:« منم با جواد موافقم. احتمال پیروزیمون زیر بیست درصده. تازه ما مطمئن نیستیم که آیا رهام هم اونجاس یا صرفا قراره بین دکتر و رودریگز یه دوئل برگزار شه و برنده به رهام برسه.» محسن دست به سینه شد و گفت.
:« خب پیشنهادتون چیه؟ هر کسی که اون دوئل فرضی رو برنده بشه، رهام میفته دستش و ما بدبخت می شیم. دکتر که در آن واحد می کشتش و تنها امیدمون نابود می شه. در مورد رفتار رودریگز هم که چیزی نمی دونیم. آیا می کشتش؟ آیا زندانیش می کنه؟ آیا مغزشو شستشو میده که باهاش همکاری کنه؟ من که نمی دونم.» جواد گفت.
:« من فکر نمی کنم هدف رودریگزم مثل دکتر باشه. اون شب وقتی که ما به مخفیگاهش حمله کردیم، میتونست بعد از فرار و رسیدن به جای جدید، هر بلایی که میخواسته رو سر رهام بیاره. اگه اون هنوز زنده و سالمه، پس شاید بعد دوئل هم زنده بمونه.» کاظم نفس عمیقی کشید و گفت.
:« پس باید امیدوار باشیم که دکتر تو دوئل شکست بخوره. از دست خودمون کاری بر نمیاد.» محسن با ناامیدی سرش را تکان داد. عماد که در این مدت ساکت بود، چند ثانیه مکث کرد و گفت.
:« اگه دکتر ببره چی؟ رهام می میره؟» کاظم آهی کشید و گفت.
:« متاسفانه بله. بیشتر از این از دست ما بر نمیاد. اگه خودمونو قاطی کنیم، نه تنها به رهام کمکی نکردیم، بلکه جون خودمون که شاید تنها افرادی باشیم که بتونن به چشم رنگی های باقی مونده کمک کنن هم از دست میره.»
:« ولی چطوری میتونیم رهامو ول کنیم که بمیره؟ اصلا خودش به کنار، مگه تنها امیدمون برای شکست دادن دکتر نبود؟» 
:« تو همچین شرایطی، همیشه باید احساسات و عواطفو زیر سایه منطق بپوشونیم. منم دلم نمیخواد که یه آدم دیگه ای، اونم با این سن کم توسط دکتر کشته بشه. ولی جون یه نفر گرفته بشه بهتره یا جون شیش نفر؟ تازه من مطمئنم که یوسف باهامون نمیاد و برای همین ما نمیتونیم مخفیانه بریم سراغ رهام. چون یوسف تنها کسیه که کارای دزدکی بلده.» عماد چیزی نگفت. امیدوار بود که بتوانند برای رهام کاری بکنند. اما به نظر می رسید که همه چیز تمام شده. بغضش گرفته بود. اما دلش نمی خواست که خودش را شکننده نشان بدهد. مدام دعا می کرد که محسن بتواند نظر جواد و کاظم را برگرداند. اما محسن هم ساکت بود. نیم نگاهی به صدرا اندخت. اما او هم چیزی نمی گفت. کاظم برای شکستن سکوت نفس گیر جلسه، روی میز زد و گفت.
:« پس تصمیم نهایی چیه؟ رای گیری کنیم که بریم شهرک صنعتی و دنبال نجات دادن رهام باشیم؟ یا صرفا بریم تماشای مبارزه و دعا کنیم که دکتر شکست بخوره؟.. کسایی که میگن مبارزه نکنیم دست بلند کنن.» و دستش را بالا برد. جواد هم دستش را بالا برد. محسن دودل بود. صدرا و عماد دست بلند نکرده بودند. عماد آرزو می کرد که محسن هم دستش را پایین نگه دارد. اما در جلوی چشمان بهت زده اش، محسن هم با ناامیدی و نارضایتی، دست بلند کرد. صدرا که سرش پایین بود، دستش که زیر میز و روی پایش رود را محکم مشت کرد. فکر نمی کرد بعد از خطر کردن و جمع کردن اطلاعات، گروه تصمیم بگیرد که دست روی دست بگذارد. کاظم چند لحظه صبر کرد و گفت.
:« پس رای اکثریت با مبارزه نکردنه. خیلی خب. تصمیم..» ناگهان صدایی حرف کاظم را قطع کرد.
:« چی چی رای اکثریت با مبارزه نکردنه؟ انگار نه انگار مام آدمیم!» همگی سرشان را برگرداندند و متوجه شدند که یوسف دم در ورودی ایستاده و در حالی که هندزفری اش توی دستش بود و لباس و شلوار بیرون به تن داشت، به آنها نگاه می کرد.
:« خیر سرم عضو این گروه کوفتیم. این همه براتون کار نکردم که هیچ کس نظر منو نخواد. دوباره رای گیری کنین چون من با ترسو بودن و یه جا نشستن و دعا کردن مشکل دارم.» کاظم گفت.
:« اولا تو کی تو رای گیری ها و جلسه ها شرکت کرده بودی که الان بخوای شرکت کنی و رأیت مهم باشه؟ دوما خیلی خب باشه! بیا بشین ببینم چی میگی. به شرطی رأیت قبول میشه که تو جلسه عین آدم شرکت کنی و حرف بزنی.» یوسف صندلی دیگری برداشت و به سرعت کنار محسن و جواد نشست و گفت.
:« از همه ماجرا ها خبر دارم. الان خیلی وقته که پشت در وایسادم که ببینم بحث سر چیه. واقعا ازتون ناامید شدم. شما ها اسم خودتونو میذارین ناجی؟ شما ها چه جور ناجی هایی هستین که از مبارزه میترسن؟ چطوری میتونین به خاطر جون خودتون از جون یه آدم بیگناه بگذرین؟ با خیال راحت لم دادین و میگین که دعا میکنیم دکتر شکست بخوره، در حالی که اون پسره رهام توی یه شرایط وحشتناک گرفتار شده و حتی نمیدونه الان روزه یا شب.» جواد با تعجب دهانش را باز کرد که چیزی بگوید، اما یوسف اجازه نداد و گفت.
:« بله. من رفتم و اطلاعات جمع کردم. دوستام که شبا باهاشون وقت می گذرونیم تونستن جای اون یارو که بهش میگین رودریگو رو پیدا کنن. اولا اسمش جیسون رودریگزه، دوما اون توی یه ساختمون شرکتی توی شهرک مارشال مخفی شده. یکی از بچه ها تو نقش نفوذی رفت بین آدماش و وضعیت اون بچه رو دید. توی یه اتاق تاریک زندانی شده و به یه صندلی بستنش. اون هر لحظه در خطر مرگه و شما ها اینجا فقط دعا می کنین؟» چهره کاظم و جواد در هم رفت. عماد که از این حرف ها خوشحال شده بود گفت.
:« آقای یوسف راست میگه. چرا ما نریم برای کمک؟ من و صدرا هم هستیم. آقا جواد که قدرتش برگ برندس. بمب گوشتیو هم که داریم. ما میتونیم شکستشون بدیم.» کاظم و جواد چیزی نداشتند که بگویند. یوسف خندید و گفت.
:« چی شد؟ حالا بیاین رای بگیریم. کیا میگن مثل مرد پاشیم و بریم عملیات نجاتو انجام بدیم؟ هر کی مثل کوه محکم و مثل تیغه چاقو برنده و مثل شیر شجاعه دست بلند کنه.» و سریع دستش را بالا برد. عماد هم دست بلند کرد. صدرا هم دست بلند کرد و سرش را هم بالا گرفت. محسن هم با کمی مکث و دو دلی، به جمع یوسف و عماد پیوست. کاظم که وضعیت را دیده بود، خندید و گفت.
:« ببین دنیا به کجا رسیده که یوسف ما ها رو تشویق می کنه کار درستو انجام بدیم. ظاهرا شما بچه ها قلبتون پاک تر از ما بزرگتراس و از مرگ ترسی ندارین. پس نمیشه جلوتونو گرفت. پس ما هم هستیم. پس فردا، همگی باهم میریم سراغ رودریگز و رهامو نجات می دیم.» یوسف دو بار دست هایش را به هم زد و گفت.
:« ایول! این شد یه جلسه خوب. منم برم تو اتاقم که وقت موزیک گوش دادنم شده. شما هام بهتره یه نقشه درست درمون بکشین که حداقل یه شانسی برای پیروزی داشته باشین.» و در جلوی چشمان متعجب همه، از روی صندلی بلند شد و به اتاقش برگشت. عماد خوشحال بود و زیر لب میخندید. صدرا هم امیدوار شده بود که اطلاعاتش بی فایده نخواهند بود. او آماده بود تا جانش را به خطر بیندازد. آماده بود تا خودش را به گروه ثابت کند. آماده بود تا همه چیز را به حالت قبلی بر گرداند. آماده بود تا به خانه برگردد.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.