درخت سبز
یه شعر با دسته بندی درام
این داستان بر پایه روایت تاریخی نگاشته شده است، که زمان کشته شدن ابومسلم سردار خراسان را به تصویر می کشد
گریال نام تمساح پوزه کوتاه درخطرانقراض می باشدزندگی دختری پزشک راروایت می کندکه گذشته وترس های مبهمی دارداوبایدروزی باترس هایش روبه روشود واولین گام برگشتن به گذشته اوست.... *ایستاده ام.... بگذارسرنوشت راهش رابرود.. من همینجا کنارقول هایت درست روبه روی دوست داشتنت ودرعمق نبودنت.... محکم ایستاده ام....*
رهادختری که بخاطرمشکلی تن به ازدوج بارامین می دهدولی درست درشب عروسی اش همه چیزتغییرمی کند... دیدی پاییزو .. پ چرا دوری ازم .. دوری و میگی حرف از دوری نزن .. این همه عاشقم تو کوری اصلا .. انقد حرف عاشقانه زوری نزن .. عقل و منطقم میگه نه ولی دل عاشقته .. دلم داد میزدت عقل میگفت باشه چته.. معین زد
کاپیتان ژولز، تنها و غریب در اعماق آبهای تاریک و سرد، به امیلیاش میپیوندد...
هلن هر روز خود رو با یک کتاب و یک فنجان اسپرسو بر روی یکی از صندلی های کافه ی مورد علاقه اش به سر میبرد..هر روز بعد از کلاس های دانشگاهش و کارش.با تمام خستگی به کافه میرود غروب دل انگیز خورشید را از پشت ساختمان ها تماشا میکند..در آن کافه هفته ی دوم ماه..و هفته ی سوم ماه روز های دوشنبه بازی مافیا برگزار میشود..و هلن همیشه به همراه آن کتاب و فنجان اسپرسو..به بازیکنان جوان که سعی در برنده شدن دارند نگاه..تا یک روز نگاهی عمیق را حس کرد..آن نگاه عسلی...عسلی ناب..که دل هر دختری را میبرد..بر روی هلن زوم شده بود..ولی برعکس هر دختری این نگاه..تنهایی هلن را زیر و رو کرد..
باصدای لرزون و زمزمه مانندش _هیس ، من نمی تونم بهت کمک کنم . اگه صداتو بشنوه تورو خدا برو تیک تاک تیک تاک صدای ساعت لعنتی که حالمو بهم میزد دو قدم به عقب برداشتم ، دردی مثل مار تو سینم پیچ و تاب میخورد دلم میخواست بمیرم ای کاش این خفگی این فشار تو گلوم منو امشب بکشه بدون اینکه نگاش کنم زدم بیرون از اون سگ دونی
داستان در مورد دختر مرموزی است که به عنوان اولین مسافر زمان از آینده ای دور به سال ۲۰۲۴ سفر میکند تا ماموریتی را عملی کند. در حین ماموریت با پسری آشنا میشود که مامویتش به او گره خورده و کم کم عاشق او میشود و پایبندی اش به ماموریت بیشتر میشود اما قبل از اینکه ماموریتش را انجام داده و برگردد اتفاقات عجیبی رخ میدهد
ما هر کجا که میرویم، ردی از خویش باقی میگذاریم و به طبع آن رد هایی هم روی ما می ماند. گاهی این رد ها شل و نازک هستند و باد زودی با خود می بردشان، گاهی هم آنقدر عمیق و سفت به ما میچسبند که هزار تندباد و گردباد هم نمی تواند انها را بکند و ببرد. اینها همان تکه های چسبیده یا کنده شده از ما هستند که ما آنها را شبیه چین و چروک صورت در آینه می بینیم.
زوج جوانی از ماه عسل بر می گردند و در اثر یک شوخی ماجرایی اتفاق می افتد که آنها نقش به سزایی در پیدایش آن داشتند... آنها غیر قابل پیش بینی هستند!!!!
ته تغاری دختر حاج فتاح سر اتفاق های سرگردون و معمایی که براش پیش میاد مجبور به عقد غیابی پسری که نمیشناسد میشود و ایران ترک میکند فصل تازه ای از زنگیش آغاز می شود.در این سفر دچار بحران های مختلف مذهبی عقیده ای عاشقانه ای میشود که زندگیش کاملا تغییر می کند.... این داستان تقابلی بین عقاید و افکار مختلفی است.