من یک رقصنده ام??
دختری که تو روی پدرش وای میسته
این داستان درباره پرنسسی است که آرزو دارد رقصنده باشد اما پدرش مخالف است و پرنسس مجبور میشود برای رسیدن به آرزویش اتفاقات گوناگونی را پشت سر بزاره...
پسری که با دوستان خود میخواهند در یک شب تاریک دل به جنگل بزنند اما نمیدانند که چه اتفاق هوایی پیش روی آنها است...
مارال..دختری شجاع و مستقل که در پرورشگاه بزرگ شده بود..بعد از رفتن تنها دوستش ..از پرورشگاه فرار کرد و یک زندگی جدید را در میان مردم آغاز کرد.. نویسنده=Ayhan_mihrad
زندگی هروز تکرار میشه ..من توی زندگیم بعضی وقتا واقعا خسته میشم..ولی در کنار برادرم انرژی میگیرم..هرچقدر هم تنها و افسرده باشی..اگر کسیو داشته باشی که بهت انرژی بده و بهت بگه دوستت داره ..امید میگیری و لبخند میزنی..از ته قلب..خوشحالم که همچین کسیو دارم.. ..امیدوارم از این رمان و رمان های قبلیم لذت ببرید.. با تشکر فراوان.. Ayhan_mihrad
با روگل همراه شوید که حتی بعد از مرگ هم مجبور است بجنگد اما ایبار یک فرق دارد! او در این دنیای جدید و ناشناخته برای خود و ارمانش میجنگد! بیایید ببینیم دنیا برای او چه طرنوشتی رغم خواهد زد. ------ نظرات فراموش نشه چون من داستان رو لر اساس پیشنهادات جلو می برم("-")
داستان یه نویسنده مریض که از نامید کردن دنبال کننده هاش و ناکار کردن قهرمان های داستان هاش و به گند کشید اونا خیلی لذت میبره؛ غافل از اینکه یه روز یکی ار همون قهرمان های داستان که غم زیادی رو تحمل کرده مصوب مشکلاتش رو نفرین میکنه نفرینی که دامن سم رو گرفت! من برای نوشتن این داستان ایده ای ندارم پس ممنون میشم توی نظرات چند تا ایده برای ادامه این داستان بهم پیشنهاد بدین.
جنگ تموم نشده بود اما به لطف از دست دادن حافظش تونست از مرگ قشر در بره اما حالا اون بدونه هیچ پول اشنا و دوست توی یه دنیای جدید چیکار میکونه بکنه اینم یکی از داستانای منه که در قاره سویرا اتفاق میفته. من این داستان رو توی فصل یک جلوتر از وب کتاب و ناولتو منتشر میکنم.
چند سالی پیش ازینکه بچه های ماجراجوی داستان بدنیا بیان.. اتفاقات عجیب و زیادی توی خانواده افتاده که کشف این داستان ها و راز ها روی زندگی اونها تاثیر زیادی میزاره..رکسی و بریانا،خواهر های دوقلویی هستن که با پیدا کردن یه رادیوی عجیب، در تلاشن تا تکه های پازل رو بهم متصل کنن..
داستان درباره کودکی ۱۴ ساله است که به دلیل بیماری پدرش و برای تهیه غذا به دریا میزند تا ماهیگیری کند. از همین جا ماجراجویی این کودک شروع میشود و ما شاهد سرنوشت عجیب و تلخ او هستیم.
جونگکوک و تهیونگ روزای خوبی رو باهم سپری میکنن ولی یه روز پدر جونگکوک سعی میکنه تهیونگ از پسرش جدا کنه پس عشق بین این دوتا پسر چی میشه؟
┄┉┉┄┄ ۞ ༺ ۞ ༻ ۞ ┄┄┉┉ تقدیر هر انسان، از بدو تولدش نوشته میشود و تمام ماهیت زندگی اش بر اساس همان تقدیر پیش خواهد رفت، ولی اگر کسی تقدیرش را بداند و تصمیم به فرار از آن بگیرد، چه اتفاقی می افتد؟ «سرنوشتم را تغییر میدهم، به هر قیمتی که شده» چه جمله خطرناکی، مراقب کلماتی که از دهانتان خارج می شود باشید. ༻┈┈┈┄┄╌╌╌╌┄┄┈┈┈༺
بهنامخدا عنوان: #شهر_پوچی به قلم: #عطیه_ابراهیمی ·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_· وقتی که خودم نیز مرا درک نکرد آجر به آجرش را ساختم. تا خانهای باشد برای من، برای تمام دوستانم... ·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_· مقدمه: قطعا زندگی ادامه دارد. من مطمئنم که آن درست پشت دیوارهای بلند شهر نشسته و منتظر من است. شاید خوشحال شاید غمگین شاید عصبانی و شاید ترسیده اصلا...! از کجا معلوم عاشق نباشد؟... باید فهمید... باید بفهمم که زندگی برای من چه رنگی را به ارمغان میآورد...