من کی هستم؟
وجدان انسان،گناه،انتخاب ، تصمیم ، هیجان، غافلگیری
همه چیز برمیگرده به یه عصر سرد و یخ بندون... کالیفرنیا شیش عصر درحالی که همه سرشون گرم کارای روز مره بود من منتظر قطار توی ایستگاه نشسته بودم و به شماره صندلیه قطارم نگاه میکردم سرمو بالا آوردم و با یه مرد سیاه پوش رو به رو شدم و داستان من از همون لحظه شروع شد وقتی که شماره صندلیشو بهم نشون داد...
جانبازدفاع مقدس هستم وقصدانتقال واقعیات عریان جنگ رابه نسلهای بعدی دارم.مجموعه خاطرات جنگ.قسمتی از..: حدودیکساعت میشه که به شکم روی زمین درازکشیدم ودستانم روپشت گردنم قفل کردم.نفیرترکشهاوگلوله های سرگردانی که فضای بالای بدنم درپروازندرابخوبی میشنوم.موجهای انفجارگلوله های توپ وخمپاره که بی اغراق مانندباران دراطرافم به زمین میخورندبدنم رازیرتازیانه گرفته ورعشه به اندامم انداخته است.خاکریزی گه جان پناه ماست طی عملیات دیشب وعقب نشینی نیروهای عراقی به تصرف مادرآمده است.ازصبح علی الطلوع عراق موضع ماراباآتشبارهای سنگین خودزیرآتش شطرنجی گرفته است
«ویلیام، مردی که جنگ را نه از ترس، بلکه از عشق پشتسر گذاشت…»
این شهر که سال های زیادی است که طعم صلح و آرامش را نچشیده. یک اتفاق ، یک گلوله و یک مرگ همه چیز را تغییر داد در انتهای شب ماه طلوع میکند .
ادامه رامان منتحی در کشور آذربایجان هستش. تحت تاثیر جامعه وقت آن کشور، و فساد سیاسی و اقتصادی ای که جامعه ایران و آذربایجان را دربر میگیرد،این فصل از رمان شرح حال دختری بنام آیوز میباشد..????
این متن نوعی متن ادبی و دل نوشته هست که عشق بین برف و زمین را به نمایش میگذارد
یک داستان کوتاه در قالب ماورا طبیعی و ترسناک و روایت زنی در سال ۱۳۱۰ است که در روز برفی آن اتفاق برایش می افتد
خلاصه داستان «قلبی برای اژدهای یخزده» اینه: در دنیای جادویی آتالورا، اژدهایی یخزده به نام الریک، که در گذشته پادشاهی عاشق بوده، به خاطر یک جادوی تاریک قلبش یخ زده و امیدش را از دست داده. دختری به نام سورا که قلبی آتشین و مهربان دارد، تصمیم میگیرد او را نجات دهد. وقتی سورا با عشق و مهربانی به الریک نزدیک میشود، جادوی یخ شکسته و الریک دوباره به انسان تبدیل میشود. آنها با هم قلمروی جدیدی به نام «قلمرو عشق» را میسازند که در آن آتش و یخ کنار هم زندگی میکنند و عشق بر همه چیز غلبه میکند.
آنیسا دختریست نجیب زاده که در خانواده ای ( تقریبا خانواده) پر از احترام وعزت ولیکه ناگهان تصمیم میگیرد یک نفر را به عنوان راننده شخصیاش انتخاب کند، اما نمیداند این راننده، همان عضوی از خانواده اصلی اوست که برای خوشوبش نیامده... از طرفی، فردی خل و چل وجود دارد که با شخصیت اصلی داستان به شدت مشکل دارد. در حالی که همهچیز پیچیدهتر میشود، آنیسا تازه متوجه میشود که خانوادهاش به دو قسمت تقسیم شده و او باید با یکی از آنها همراه باشد... (اوخی ?)
من کودکی هامو میخوام. من برای رفتن از پیش آدم بزرگا، عروسک و بازی میخوام.