گلدانی برای همسرم
داستان درمورد عشق به همسر است و گلدان خاطره انگیز
روز ۷ژانویه۱۹۷۹،الکساندر ۲۳ ساله گفتگویی را با روانکاوی ۷۵ ساله بنام پتروف،این گونه آغاز میکند...
داستان درباره معلم مدرسه راهنمایی و پیدا کردن اتفاقی وی بعد از سالها است
اجنه و شیاطین نزدیک شما هستند، دقیقا در کنار شما اتفاقات ماوراءالطبیعه حقیقت دارند و اگر آنها را باور ندارید این داستان را بخوانید تا بدانید آنها چطور مرا اذیت می کردند!
پرونده های سابقا محرمانه از روزنوشت های فردی که دیگر در میان مانیست . ویراست نشده. اسامی بابت احترام به حریم خصوصی افراد, با کارکردشان جایگزین شده و در (پرانتز) مشخص شده اند. با هر نام که دوست داشتید جایگزین کنید.
این داستان حکایت پیرزنی است که در شب یلدا چشم انتظار آمدن فرزندانش است که در پایان...
چیزهایی که دیروز و امروز و تمام سالهای بعد متوقف خواهند شد
موقع خداحافظی از کنار در ، برگشتم گفتم بنظرتون چتری به موهام میاد؟خانم آرایشگر گفت موهاتون لَخته و صاف.آره؟گفتم خیلی.گفت میریزه روی پیشونیتون.اشکال نداره؟گفتم کوتاه کنید.نیاز داشتم به یه اثبات جسارت ، شجاعت ، تغییر یا هرچیزی که کمی حس خوب بده.سشوار که کشید لبخند رضایتی زدم.خداحافظی کردم.نپوشوندمشون.شال و کلاهِ کاپشنم رو کشیدم توی صورتم و برگشتم خونه.باد،برفهای روی پشت بوم هارو بلند میکرد و پخش میکرد. تنها نقطه صورتم که باد رو حس میکرد بینیم بود و کمی چشمهام.دستهامو توی جیب کاپشنم فشرده میکردم گرم بشن.چهرم تو آینه ی آرایشگاه رو تصور کردم.من نبودم انگار.یک دختر بیست و یک ساله با سَری پر از آرزو بود. یک نخ سفید مو هم نداشت.دوازده سال پیش.زمستان هشتاد و شش.با شور و هیجانِ کلاس زبان رفتن.با ناخن های سوهان کشیده و مرتب. با عطر ویکندزی که سردرد نداشت.با مانتوی سرمه ای با اندازه ی میدی و شلوار کتون کِرِم رنگ نود سانتی.تنها نقطه تاریک اون روزها جبر یک بود .دکتر شریفی که هیچ رحمی برای به دَه رسوندن نمره ها حتی نُه هم نداره. راستی ک چرا اون روزها موهامو چتری نزدم. دوازده سالِ بعد به کدام کارِ نکرده ام حسرت میخورم؟ رسیدم خونه.موهای سفیدم دیگه لای جوانی چتری هام قایم شدن.دختر چشمهاش برق زد.پسر لبخند ملیح زد.مرد گفت قشنگ.....