قاضی
در میان دهاتیان کوهستان گویی واژه ی امنیت وجود ندارد. زیرا وجود امنیت در زندگی این دهاتیان چیز غریبی است.
درمورده یک دختر کتاب خوان است که هر روز وقت خود را در تنها کتابخانه قدیمی شهرشان میگزراند ... که یک روز به کتابی بر می خورد که صفحات آن خالی است ... ولی در صفحه ی اول آن این جمله نوشته شده بود : ( تو نقش اصلی ماجرای منی ... )
رامبل نمیدانست چه اتفاقاتی قرار است برایش بیفتد. همهی اینها از زمانی شروع شد که به پریکنر، پایتخت امپراطوری رسید. حالا او درگیر دشمنهای جدیای شده بود. از دوستداران حکومت بگیر تا هیولاها و انتقامجویان باستانی. آیا رامبل به همراه دوستش جیمی میتواند از پس تمام این اتفاقات بر بیاید؟
چرا نمیگی کی هستی؟ تالار مهمان قصر سال هاست که ازبین رفته. بعد از مرگ پادشاه همه چیز توی سالسکی عوض شده...... صدای جیر جیر کرکنندهٔ چنگناله ها و بلافاصله صدای جیغ حیواناتی که در حیاط قصر روانه شده بودند طنین انداز شد و رهام را از ادامه ی حرفش باز داشت... چنگاله ها پرندگان وحشی و درنده ای بودند که همراه نوای کریحشان رعب و وحشت را از کیلومتر ها فاصله در دل هر موجود زنده ای، زنده میکردند. شنیده شدن صدای چنگاله حاکی از شکست بود، حاکی از نا امیدی تنها امید مردم «فالکی»*.
زمینی را تصور کنید که با دنیای عجیب خارج از خود، هیچ آشنایی ندارد. حال اگر یک هیولا از آن جا به زمین بی همه کس بیاید و شروع کند به نابود کردن آن، اوضاع چگونه می شود؟ همراه باشید با قهرمانانی که قدرت مقابله با هیولا در توانشان نیست؛ اما تمام سعی خود را می کنند تا...
خلاصه: همه چیز از نواخته شدن فلوت شروع شد. زمانی که صدای آهنگینش در دنیا شنیده شد ، سایههای سیاه از دل تاریکی به بیرون راه پیدا کردن. عروسکهایی از جنس آدم که روحشان قربانی تاریکی شده بود، از دل چاه بیرون خزیدن. صدای جیغ کودکان آمیخته با ناله های مردان و شیوع زنان که همهشان قربانی تاریکی شدهان، تمام جهان را پر کرده است. باید فرار کرد! انگار کسی از دل تاریکی بیرون میآید؛ ماندن جایز نیست!
نامهای که ایزابلا نوشته، تنها یک یادگاری از گذشته نیست؛ بلکه پازلی است که میتواند سرنوشت را به چالش بکشد. در این نامه، سوالی بزرگ مطرح میشود: آیا ایزابلا به تقدیر ایمان داشت، یا اینکه خود و معشوقش با دستانشان مسیر عشقشان را از میان هزاران انتخاب سخت و پیچیده رقم زدند؟ حالا، پس از سالها، این نامه چگونه مسیرش را دوباره یافته و همچون نقشهای فراموششده، دوباره به دست کسی میرسد. آیا این تقدیر بود که آن را بازگرداند، یا تنها خواستههای ناخودآگاه روحهایی که هنوز درگیر "چه میشد اگر…" هستند؟ بخشی از نامه: "...عشق ما نه تقدیر بود، نه تصادف. ما خود آن را انتخاب کردیم... حتی زمانی که میدانستیم پایانش درد است!" حالا، پس از سالها، این کلمات همچنان سوالهایی بیپاسخ را در ذهن دانون میکارد. آیا دوباره لمس این کلمات یعنی بازیِ سرنوشت و تکرار همان مسیر گذشته است، یا فرصتی است برای اصلاح اشتباهات و تغییر آنچه از دست رفته؟ اگر عشقشان از پیش نوشته شده بود، پس چرا درد فراموشی هنوز مانند خنجری در قلبشان فرو میرود؟ و اگر سرنوشت تنها ساخته ذهن انسانهاست، پس چرا ندای ایزابلا، پس از این همه سال، همچنان از اعماق زمان به گوشش میرسید؟ هشدار: این داستان را تنها در صورتی بخوانید که جرات دارید به دو پرسش اساسی پاسخ دهید: 1. آیا اتفاقات زندگی بخشی از سرنوشت از پیش تعیینشده ما هستند یا ما آن را از اعماق ناخودآگاه خود فرامیخوانیم؟ 2. آیا عشق واقعی آزادی است که انسانها در انتخابهای خود میسازند، یا زنجیری است که تقدیر برایشان رقم زده؟
بهعنوان یک دانشجوی نقشهبرداری، جک همیشه رویای پیدا کردن دروازهی گمشدهی اژدها و کاوش و ترسیم نقشهی جهانهای دوردست را در سر داشته است. توسعه قدرتهای جادویی و تبدیل شدن به یک جادوگر قدرتمند؟ ابداً. جادوگرها بیرحم و غیرانسانی هستند، از شهرهای عظیم آسمانی خود با یکدیگر جنگ میکنند و بیشتر انسانها را در بند نگه میدارند. جک نمیخواهد هیچ ارتباطی با آنها داشته باشد. اما وقتی او و مادر باستانشناسش دروازه را پیدا میکنند، توجه همان جادوگرانی را که همیشه سعی داشتند از آنها دوری کنند، به خود جلب میکنند. از این هم نگرانکنندهتر، جک شروع به توسعه قدرتهای جادویی در درون خود میکند، قدرتهایی که میتوانند با فرمانروایان بزرگ رقابت کنند. سرنوشت ممکن است فرصتی برای تغییر دنیا به او داده باشد. اما حاکمان جادوگر از تغییر خوششان نمیآید و وقتی تهدیدی را حس میکنند، قاتلان حرفهای خود را برای نابود کردن آن میفرستند. اگر جک نتواند قدرت دروازه و قدرتهای درونی خودش را آزاد کند، جهان برای همیشه در بند باقی خواهد ماند.
در دنیایی خیالی 6 جادوی باستانی وجود دارد که ستون های دنیا هستند
زندگی هروز تکرار میشه ..من توی زندگیم بعضی وقتا واقعا خسته میشم..ولی در کنار برادرم انرژی میگیرم..هرچقدر هم تنها و افسرده باشی..اگر کسیو داشته باشی که بهت انرژی بده و بهت بگه دوستت داره ..امید میگیری و لبخند میزنی..از ته قلب..خوشحالم که همچین کسیو دارم.. ..امیدوارم از این رمان و رمان های قبلیم لذت ببرید.. با تشکر فراوان.. Ayhan_mihrad
با روگل همراه شوید که حتی بعد از مرگ هم مجبور است بجنگد اما ایبار یک فرق دارد! او در این دنیای جدید و ناشناخته برای خود و ارمانش میجنگد! بیایید ببینیم دنیا برای او چه طرنوشتی رغم خواهد زد. ------ نظرات فراموش نشه چون من داستان رو لر اساس پیشنهادات جلو می برم("-")
داستان یه نویسنده مریض که از نامید کردن دنبال کننده هاش و ناکار کردن قهرمان های داستان هاش و به گند کشید اونا خیلی لذت میبره؛ غافل از اینکه یه روز یکی ار همون قهرمان های داستان که غم زیادی رو تحمل کرده مصوب مشکلاتش رو نفرین میکنه نفرینی که دامن سم رو گرفت! من برای نوشتن این داستان ایده ای ندارم پس ممنون میشم توی نظرات چند تا ایده برای ادامه این داستان بهم پیشنهاد بدین.
داستان درباره کودکی ۱۴ ساله است که به دلیل بیماری پدرش و برای تهیه غذا به دریا میزند تا ماهیگیری کند. از همین جا ماجراجویی این کودک شروع میشود و ما شاهد سرنوشت عجیب و تلخ او هستیم.