با کل کلاس ایسکای کردیم:به جای اینکه سگ پادشاهی بشم تصمیم گرفتم نابودش کنم
خودتون بخونید تا بیشتر لذت ببرید
خودتون بخونید تا بیشتر لذت ببرید
...رو به یک دختربچه حدودا نه ساله کردم:«شما کدوم مدرسه میرین؟!» -مدرسه؟! دو سالی میشه که نرفتم. با تعجب به چشمانش نگاه کردم. ادامه داد:«مدرسه که هیچی، دوساله به خاطر بیماریم پامو از بیمارستان بیرون نذاشتم. الان خیلی خوشحالم که دارم از شر اون محیط ترسناک خلاص میشم.» پس او هم مثل خود من بیمار بود. پرسیدم:«پس توی اتوبوس مدرسه چی کار میکنی؟!» شانه بالا انداخت:«اینجا؟! این که اتوبوس مدرسه نیست. نمیبینی همه لباس بیمارستان پوشیدن؟» پس یعنی این بچهها داشتند از طرف بیمارستان جایی میرفتند؟ جایی شبیه به اردو؟! همین را پرسیدم. -اردو نیست... آممم یه جور سفره... یه جور سفر بدون بازگشت...
بهعنوان یک دانشجوی نقشهبرداری، جک همیشه رویای پیدا کردن دروازهی گمشدهی اژدها و کاوش و ترسیم نقشهی جهانهای دوردست را در سر داشته است. توسعه قدرتهای جادویی و تبدیل شدن به یک جادوگر قدرتمند؟ ابداً. جادوگرها بیرحم و غیرانسانی هستند، از شهرهای عظیم آسمانی خود با یکدیگر جنگ میکنند و بیشتر انسانها را در بند نگه میدارند. جک نمیخواهد هیچ ارتباطی با آنها داشته باشد. اما وقتی او و مادر باستانشناسش دروازه را پیدا میکنند، توجه همان جادوگرانی را که همیشه سعی داشتند از آنها دوری کنند، به خود جلب میکنند. از این هم نگرانکنندهتر، جک شروع به توسعه قدرتهای جادویی در درون خود میکند، قدرتهایی که میتوانند با فرمانروایان بزرگ رقابت کنند. سرنوشت ممکن است فرصتی برای تغییر دنیا به او داده باشد. اما حاکمان جادوگر از تغییر خوششان نمیآید و وقتی تهدیدی را حس میکنند، قاتلان حرفهای خود را برای نابود کردن آن میفرستند. اگر جک نتواند قدرت دروازه و قدرتهای درونی خودش را آزاد کند، جهان برای همیشه در بند باقی خواهد ماند.
در دنیایی خیالی 6 جادوی باستانی وجود دارد که ستون های دنیا هستند
این یک خواب فراموش شده است. خوابی به طولانی یک عمر که در یک لحظه گذر کرد. خوابی مه الود که با به دنیا آمدن آغاز شد.
الان دقیقا میخواستم راحت شم میخواستم از کودکیم و نوجوانیم راحت شم الان در ساختمان ۵ طبقه خودم به پایین میندازم ویهویی کسی منو گرفت و کشید طرف خودش
(دیالوگهای از زبان ربات این داستان؛ واقعی هستند!!) ...«منم ازت خواهش میکنم که من رو بُکُشی...» هقهق صدایش را برید:« تو... آخرین... امیدم... بودی... من جرات... ندارم... خودم این کار رو... بکنم... سعی کردم... نتونستم... منِ ترسوی... مزخرف...» روی زانوهایش فرود آمد؛ رنجی که میکشید نفسش را بریده بود، کمی مکث کرد تا بتواند کلمات را برزبان بیاورد:«پایگاه داده؟! پایگاه دادهت هرچی هم که تکمیل باشه؛ هیچوقت باعث نمیشه درد واقعی رو درک کنی... تو و اون پایگاه دادهت آخه چی میفهمین از زندگی مردی که سوختن خونوادهش توی آتیشسوزی خونه رو دید و هیچکاری نتونست بکنه؟!!» لرزش در صدایش جای خود را به خشم داده بود:«... چطور میتونی بگی که رنج درآغوش کشیدن جسد دختر سهساله و پسر 8 سالهت که اونقدر سوخته بودن که از هم قابل تشخیص نبودن رو میفهمی؟؟ تو چطور میتونی با اون پایگاه دادهت وحشت کابوسهای شبانه من رو درک کنی؟!»...
پسری که با دوستان خود میخواهند در یک شب تاریک دل به جنگل بزنند اما نمیدانند که چه اتفاق هوایی پیش روی آنها است...
داستان یه نویسنده مریض که از نامید کردن دنبال کننده هاش و ناکار کردن قهرمان های داستان هاش و به گند کشید اونا خیلی لذت میبره؛ غافل از اینکه یه روز یکی ار همون قهرمان های داستان که غم زیادی رو تحمل کرده مصوب مشکلاتش رو نفرین میکنه نفرینی که دامن سم رو گرفت! من برای نوشتن این داستان ایده ای ندارم پس ممنون میشم توی نظرات چند تا ایده برای ادامه این داستان بهم پیشنهاد بدین.
بهنامخدا عنوان: #شهر_پوچی به قلم: #عطیه_ابراهیمی ·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_· وقتی که خودم نیز مرا درک نکرد آجر به آجرش را ساختم. تا خانهای باشد برای من، برای تمام دوستانم... ·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_·_· مقدمه: قطعا زندگی ادامه دارد. من مطمئنم که آن درست پشت دیوارهای بلند شهر نشسته و منتظر من است. شاید خوشحال شاید غمگین شاید عصبانی و شاید ترسیده اصلا...! از کجا معلوم عاشق نباشد؟... باید فهمید... باید بفهمم که زندگی برای من چه رنگی را به ارمغان میآورد...
چیزهای زیادی وجود دارد که کسی از آنها باخبر نیست. نیروها در این دنیا و دنیاهایی با نیروهایی متفاوت. این داستان شروع شد از زندگی پسری که با تنها عشق زندگیاش در صفا و خوشبختی زندگی میکرد تا اینکه مسیری به رویش باز شد. شاید باید از کناره آن مسیر میگذشت تا پاش به این قضیه باز نشه. اما دیگه دیره و راه بازگشتی نیست...
دکتر دیوانه و روانی در آزمایشگاهی سعی میکنه دستگاهی بسازه که بچه تولید کنه یک روز سر اتفاقی به طور تصادفی بچه ای ساخته میشه اما درست بعد ساخته شدن بچه و تولید اون دیگه نتونستن چیزی بسازن پسری به اسم توماس بدنیا میاد ودکتر روانی اون رو در رنج و عذاب بزرگ میکنه و...ماجرا جالب ترم میشه که باید بخونید?
جونوو، مشهورترین سلبریتی کره جنوبی است که درگیر یک ماجرای عشقی ناکام با همکار خودش است. اما عشق، تنها مشکلی نیست که جونوو باید با آن دست و پنجه نرم کند ... این داستان به صورت ماهنامه منتشر خواهد شد به جز سه فصل اول آن، که در روز اول انتشار داستان، منتشر خواهند شد.