تابلو نقاشی
وقتی به چشمهایش نگریستم، تمام حواسم معطوفش شد. بی اختیار تابلو را خریدم بی آنکه متوجه نگاهش شوم.
وقتی به چشمهایش نگریستم، تمام حواسم معطوفش شد. بی اختیار تابلو را خریدم بی آنکه متوجه نگاهش شوم.
وقتی عشق به تراژدی تبدیل می شود وقتی آدمها بازیچه روزگار می شوند و وقتی هویت تنها دغدغه یک انسان می شود روزگار جبر خود را تحمیل می کند و در این میان دخترکی جسور در پی کشف بزرگترین راز زندگی خود بر می آید
خلاصه: همه چیز از نواخته شدن فلوت شروع شد. زمانی که صدای آهنگینش در دنیا شنیده شد ، سایههای سیاه از دل تاریکی به بیرون راه پیدا کردن. عروسکهایی از جنس آدم که روحشان قربانی تاریکی شده بود، از دل چاه بیرون خزیدن. صدای جیغ کودکان آمیخته با ناله های مردان و شیوع زنان که همهشان قربانی تاریکی شدهان، تمام جهان را پر کرده است. باید فرار کرد! انگار کسی از دل تاریکی بیرون میآید؛ ماندن جایز نیست!
در دنیایی وارونه دختری شانزده ساله به نام "روبی" با مادرش در یک خانه ، آمیخته شده با عشق زندگی میکند تا اینکه تغییری ایجاد میشود و او را به دنیای بزرگسالان هدایت میکند..
ستوان عسگری، یکی از پیچیده ترین پرونده های خود را دریافت میکند! ولی در طی حل این پرونده به مشکلاتی بر میخورد که....?️ هر دوشنبه قسمت جدید...✌?
این رمان درحقیقت بخشی اندکی از زندگی ای است که تجربه کردم مجموعه رمان۷۷ آثار نوشته هایم ازدهه۸۰تابدین روز میباشد،آثارثبت شده میباشد،تقدیم به همه فرزندان ایران???♥️
نامهای که ایزابلا نوشته، تنها یک یادگاری از گذشته نیست؛ بلکه پازلی است که میتواند سرنوشت را به چالش بکشد. در این نامه، سوالی بزرگ مطرح میشود: آیا ایزابلا به تقدیر ایمان داشت، یا اینکه خود و معشوقش با دستانشان مسیر عشقشان را از میان هزاران انتخاب سخت و پیچیده رقم زدند؟ حالا، پس از سالها، این نامه چگونه مسیرش را دوباره یافته و همچون نقشهای فراموششده، دوباره به دست کسی میرسد. آیا این تقدیر بود که آن را بازگرداند، یا تنها خواستههای ناخودآگاه روحهایی که هنوز درگیر "چه میشد اگر…" هستند؟ بخشی از نامه: "...عشق ما نه تقدیر بود، نه تصادف. ما خود آن را انتخاب کردیم... حتی زمانی که میدانستیم پایانش درد است!" حالا، پس از سالها، این کلمات همچنان سوالهایی بیپاسخ را در ذهن دانون میکارد. آیا دوباره لمس این کلمات یعنی بازیِ سرنوشت و تکرار همان مسیر گذشته است، یا فرصتی است برای اصلاح اشتباهات و تغییر آنچه از دست رفته؟ اگر عشقشان از پیش نوشته شده بود، پس چرا درد فراموشی هنوز مانند خنجری در قلبشان فرو میرود؟ و اگر سرنوشت تنها ساخته ذهن انسانهاست، پس چرا ندای ایزابلا، پس از این همه سال، همچنان از اعماق زمان به گوشش میرسید؟ هشدار: این داستان را تنها در صورتی بخوانید که جرات دارید به دو پرسش اساسی پاسخ دهید: 1. آیا اتفاقات زندگی بخشی از سرنوشت از پیش تعیینشده ما هستند یا ما آن را از اعماق ناخودآگاه خود فرامیخوانیم؟ 2. آیا عشق واقعی آزادی است که انسانها در انتخابهای خود میسازند، یا زنجیری است که تقدیر برایشان رقم زده؟
درخت بید مجنون ? درخت بید مجنون، درختی است که هیچگاه به عشق خود نرسید، اما در دل شبهای تاریک و روزهای بیصدا، شاهد هزاران دلشکسته و رازهای نهفته بود. شاخههای خمیدهاش که به آرامی در باد میرقصند، انگار هر لحظه در حال نجوا با باد هستند، گویی میخواهند گوش بسپارند به سکوت قلبهای عاشقانی که در سایهاش پناه میگیرند. برگهای نرم و لطیف این درخت، همچون دستهای مهربانی هستند که در لحظات تاریکی، برای در آغوش گرفتن دلهایی که به عشقشان بیپناه شدهاند، به سویشان دراز میشوند. ویلیام و آیانا، دو قلب که در دنیای پر از هیاهو و قضاوتهای بیپایان، تنها به هم اعتماد دارند، تصمیم میگیرند که داستان عاشقانهشان را زیر همین درخت بنویسند. جایی که هیچکس جز خودشان و درخت، شاهد افسانهای میشوند که در دل شبها و روزهای بیسر و صدا، درخت بید با تمام شکوهش نگاهشان میکند. این درخت، هرچند خود به عشق نرسید، اما به آنها فرصتی میدهد که در سکوت و آرامش، در کنار هم باشند. جایی دور از همه نگاهها، جایی که در آن نمیخواهند چیزی جز عشقشان باشد. درخت بید مجنون، همچون گواهی از عشقهای ناتمام، به ویلیام و آیانا اجازه میدهد که تنها برای لحظاتی کوتاه، بدون ترس از قضاوت، در دل یکدیگر غرق شوند و احساسات خود را در آغوش هم بریزند. زیر سایهی این درخت، تنها عشق وجود دارد. لحظههای خاموش و پر از معنا که در آنها هیچ چیزی جز احساسات بیکلام دو انسان که در این دنیا تنها به یکدیگر وابستهاند، مهم نیست.
بهعنوان یک دانشجوی نقشهبرداری، جک همیشه رویای پیدا کردن دروازهی گمشدهی اژدها و کاوش و ترسیم نقشهی جهانهای دوردست را در سر داشته است. توسعه قدرتهای جادویی و تبدیل شدن به یک جادوگر قدرتمند؟ ابداً. جادوگرها بیرحم و غیرانسانی هستند، از شهرهای عظیم آسمانی خود با یکدیگر جنگ میکنند و بیشتر انسانها را در بند نگه میدارند. جک نمیخواهد هیچ ارتباطی با آنها داشته باشد. اما وقتی او و مادر باستانشناسش دروازه را پیدا میکنند، توجه همان جادوگرانی را که همیشه سعی داشتند از آنها دوری کنند، به خود جلب میکنند. از این هم نگرانکنندهتر، جک شروع به توسعه قدرتهای جادویی در درون خود میکند، قدرتهایی که میتوانند با فرمانروایان بزرگ رقابت کنند. سرنوشت ممکن است فرصتی برای تغییر دنیا به او داده باشد. اما حاکمان جادوگر از تغییر خوششان نمیآید و وقتی تهدیدی را حس میکنند، قاتلان حرفهای خود را برای نابود کردن آن میفرستند. اگر جک نتواند قدرت دروازه و قدرتهای درونی خودش را آزاد کند، جهان برای همیشه در بند باقی خواهد ماند.
دختری به اسم ادرینا که در روستای کوچیکی زندگی میکنه بردیا ارباب اون روستا بهش حس پیدا میکنه عاشقش میشه و اون...