تاج و تخت : غم بزرگ

نویسنده: ghaffarisamiyar

خورشید در افق رو به غروب بود و کیانوش، خسته از روزها سفر، در حالی که چهره‌اش پوشیده از غبار راه بود، به روستای ابریشم رسید. هر گام او پر از امید برای دیدن مادرش بود. اما وقتی به خانه چوبی‌شان نزدیک شد، سکوت سنگینی در فضا پیچیده بود. دقایقی بعد آقای رادمان را دید که کنار خانه ایستاده بود. چهره‌اش گرفته و نگاهش پر از غم بود.
**کیانوش (با نگرانی):**  
"رادمان، چه شده؟ چرا خانه این‌قدر ساکت است؟"  
رادمان لحظه‌ای مکث کرد و با صدایی آرام و غمگین گفت:  
**رادمان:**  
"کیانوش، پسرم... متأسفم که باید این خبر رو بهت بدم. مادرت... مادرت از دنیا رفت. اون چند روز پیش بیمارتر شد و... ما هر کاری تونستیم براش انجام دادیم، اما..."  
کیانوش با ناباوری روی زمین نشست. چشمانش به خانه‌اش خیره ماند، اما دیگر هیچ نوری در دلش نبود. اشک‌هایش آرام از گونه‌هایش جاری شدند. 
---
چند روز بعد، در مراسم خاکسپاری مادرش، کیمیا را دید. او در سکوت کنارش ایستاده بود، لباس ساده‌ای پوشیده بود و چهره‌اش پر از همدردی بود. وقتی همه رفتند و کیانوش کنار مزار مادرش تنها ماند، کیمیا به آرامی نزدیک شد.  
**کیمیا (با صدای آرام):**  
"کیانوش... من نمی‌تونستم تو رو توی این شرایط تنها بذارم. مادرت رو نمی‌شناختم، اما می‌دونم که باید زنی بزرگ بوده باشه، چون مردی مثل تو رو تربیت کرده."  
کیانوش با صدایی شکسته پاسخ داد:  
**کیانوش:**  
"کیمیا، مادرم همه چیز من بود. من براش زنده بودم... حالا دیگه نمی‌دونم چطور ادامه بدم."  
کیمیا لحظه‌ای مکث کرد، سپس دستش را روی شانه کیانوش گذاشت. با صدایی لرزان، اما مطمئن گفت:  
**کیمیا:**  
"کیانوش، تو نباید تنها بمونی. از وقتی که تو رو دیدم، چیزی در قلبم تغییر کرد. شاید در این لحظه درست نباشه که اینو بگم، اما من دوستت دارم. نمی‌خوام ببینم که غم تو رو از بین ببره."  
کیانوش به چشمان او نگاه کرد. برای لحظه‌ای، گرمایی در دلش احساس کرد، اما غم مادرش هنوز سنگینی می‌کرد.  
---
چند روزی که کیمیا در خانه و روستای ابریشم ماند، هر لحظه برای تسکین کیانوش تلاش کرد. اما کیانوش که عمیقاً مادرش را دوست داشت، نمی‌توانست از درد این فقدان رها شود.  
روزی که کیمیا قصد بازگشت به تیسفون را داشت، کنار در خانه چوبی ایستاد و گفت:  
**کیمیا:**  
"کیانوش، من باید برگردم. ولی بدون که همیشه در قلب من جایی داری. هر وقت که نیاز داشتی، هر زمان که حس کردی باید بیای، در کاخ به روی تو بازه."  
کیانوش که نمی‌خواست او را از دست بدهد، آرام پاسخ داد:  
**کیانوش:**  
"کیمیا، نمی‌دونم چطور از تو تشکر کنم. شاید روزی برگردم. اما الان... باید با خودم کنار بیام."  
کیمیا لبخندی پر از غم و امید زد و سوار اسبش شد. او به تیسفون بازگشت، اما دلش هنوز با کیانوش بود.
---
پس از رفتن کیمیا، کیانوش تصمیم گرفت دیگر در کار چوب‌بری نماند. او استعفا داد و به یاد پدرش، اسفندیار پهلوان، شروع به تمرین نظامی کرد. در دل طبیعت، روزها و شب‌ها را به تمرین گذراند؛ از شمشیرزنی گرفته تا تیراندازی و مبارزه تن‌به‌تن.  
مهارت‌هایش روزبه‌روز بهتر می‌شد و نام او در میان مردم پیچید. کیکاووس که از مهارت‌های او آگاه شده بود، از او دعوت کرد که به عنوان یکی از فرماندهان به ارتش بپیوندد. کیانوش در کنار پهلوانانی چون رستم و مهرداد بزرگ، به تمرین و آموزش نیروهایش پرداخت. او ارتشی را که کیکاووس به او داده بود، با نظم و دقت آموزش داد و به یکی از ماهرترین فرماندهان ایران تبدیل شد.
اما در تمام این مدت، غم مادرش مانند سایه‌ای در قلبش باقی مانده بود. هر شب، وقتی تنها می‌شد، به یاد مادرش اشک می‌ریخت و به آسمان خیره می‌شد. گویی که هنوز حضور او را در کنار خود حس می‌کرد.
این غم، گرچه زخم عمیقی بر روحش گذاشته بود، اما او را قوی‌تر و مصمم‌تر کرد. کیانوش، با دل پر از درد و اراده‌ای آهنین، خود را برای روزهای بزرگ‌تری آماده می‌کرد. شاید سرنوشت هنوز برنامه‌ای ویژه برای او داشت...
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.