---
### فساد دربار و تصمیم داریوش:
سالها از مرگ کیانوش گذشته بود، اما فساد دربار و بیعدالتی اردشیر، ایران را به ورطهٔ فقر و بدبختی کشانده بود. مردم که روزگاری در سایهٔ عدالت کیانوش زندگی میکردند، حالا در لجنزار ظلم و فساد دستوپا میزدند. داریوش که حالا مردی ۱۸ ساله و قدرتمند شده بود، تنها یک هدف در ذهن داشت: **انتقام**. مرگ پدرش و حقیقت تلخی که از زبان مادرش شنیده بود، او را به مردی بیرحم و مصمم تبدیل کرده بود. او تصمیم گرفت که زمان انتقام فرا رسیده است.
---
### شب مهمانی:
سالگرد ازدواج آتوسا و اردشیر بود و دربار پر از مهمانانی بود که برای جشن دعوت شده بودند. تالار بزرگ کاخ با چراغهای طلایی و گلهای رنگارنگ تزئین شده بود، اما در پس این زرقوبرق، فساد و خیانت موج میزد. داریوش همراه با کیمیا و پریناز وارد شد. او به مادر و خواهرش اشاره کرد که در گوشهای بنشینند و منتظر بمانند.
داریوش که شمشیر پدرش، کیانوش، را زیر لباسش پنهان کرده بود، به آرامی به سمت اردشیر حرکت کرد. صدای موسیقی و خندههای مهمانان در فضا پیچیده بود، اما در ذهن داریوش تنها صدای فریادهای پدرش و گریههای مادرش طنینانداز بود.
---
### انتقام از اردشیر و آتوسا:
داریوش به اردشیر نزدیک شد. او که در حال صحبت با آتوسا بود، ناگهان متوجه حضور داریوش شد. اما پیش از اینکه فرصتی برای واکنش داشته باشد، داریوش شمشیر را بیرون کشید و با تمام قدرت در قلب اردشیر فرو برد.
**داریوش (با صدای محکم):**
"این برای پدرم است، اردشیر. برای تمام خیانتهایت."
اردشیر که از شدت درد به زمین افتاده بود، تلاش کرد چیزی بگوید، اما داریوش بدون مکث چندین بار دیگر شمشیر را در بدن او فرو کرد. خون از بدن اردشیر جاری شد و تالار در سکوتی مرگبار فرو رفت.
آتوسا که از دیدن این صحنه شوکه شده بود، به سمت داریوش رفت. اما داریوش بدون هیچ حرفی، شمشیر را بلند کرد و با یک حرکت سر او را از تنش جدا کرد. سر آتوسا به زمین افتاد و خون تالار را رنگین کرد.
---
### درگیری با نگهبانان:
نگهبانان که حالا به سمت داریوش هجوم آورده بودند، یکی پس از دیگری به دست او کشته شدند. داریوش با مهارتی که از سالها تمرین به دست آورده بود، همه را از پای درآورد. اما در میان این خون و خشم، ناگهان با **سودابه** روبهرو شد.
---
### رویارویی با سودابه:
سودابه که حالا با چهرهای پر از ترس و پشیمانی به داریوش نگاه میکرد، به زانو افتاد و با صدایی لرزان گفت:
**سودابه:**
"داریوش، خواهش میکنم. من اشتباه کردم. من پشیمانم. به من فرصت بده تا جبران کنم."
داریوش با چشمانی پر از خشم به او نزدیک شد.
**داریوش (با صدای سرد):**
"پشیمانی؟ وقتی پدرم را به قتل رساندید، پشیمان نبودید. وقتی مادرم را آزار دادید، پشیمان نبودید. حالا که نوبت شما رسیده، پشیمانی چه فایدهای دارد؟"
**سودابه (با گریه):**
"داریوش، من تو را مثل پسرم دوست داشتم. خواهش میکنم، مرا نکش."
اما داریوش که دیگر هیچ رحمی در دلش باقی نمانده بود، شمشیرش را بلند کرد و گفت:
**داریوش:**
"تو همانگونه خواهی مرد که پدرم را کشتید."
او شمشیر را چندین بار به کمر سودابه فرو برد، درست همانگونه که آتوسا به کمر کیانوش ضربه زده بود. سودابه با فریادی بلند به زمین افتاد و جان داد.
---
### نابودی دربار:
داریوش، همراه با کیمیا و پریناز، از دربار خارج شد. در حالی که آنها از کاخ دور میشدند، ناگهان صدای انفجاری مهیب به گوش رسید. کاخ در آتش فرو رفت و شعلهها به آسمان زبانه کشیدند. داریوش با چهرهای مغرور و اخمی که بر پیشانیاش نشسته بود، به آرامی قدم میزد.
ناگهان، خبر رسید که تمام ساختمانهای دولتی اردشیر در سراسر ایران منفجر شدهاند. این انتقام، نهتنها پایان اردشیر و همدستانش بود، بلکه پایان دورانی از فساد و خیانت در ایران بود.
---
### پایان تراژیک و باشکوه:
این داستان، روایتی از عشق، خیانت و انتقام بود. کیانوش، مردی که همه چیزش را برای عشق و خانوادهاش داد، در نهایت قربانی خیانت شد. اما پسرش، داریوش، انتقام او را گرفت و عدالت را به روش خودش برقرار کرد.
اما این انتقام، بهایی سنگین داشت. داریوش، که روزگاری پسری مهربان و شاد بود، حالا به مردی تبدیل شده بود که تمام وجودش را خشم و نفرت فرا گرفته بود. این پایان، نهتنها پایانی برای خیانتکاران، بلکه پایانی برای معصومیت و آرامش بود.
روایتی که با عشق آغاز شد، با انتقام به پایان رسید. اما آیا این انتقام، آرامشی برای داریوش به ارمغان خواهد آورد؟ یا او نیز مانند پدرش، قربانی سرنوشت خواهد شد؟ این پرسشی است که تنها زمان میتواند پاسخ دهد.