تاج و تخت : دو راهی

نویسنده: ghaffarisamiyar

---
### نامهٔ کیمیا به کیانوش:
"کیانوش عزیزم،  
نمی‌دانم چرا نمی‌آیی. نمی‌دانم چگونه این سکوت را تحمل کنم. از وقتی که رفتی، روزها برایم مثل هزار سال می‌گذرد. شب‌ها، وقتی همه‌جا آرام است و صدای باد در کاخ می‌پیچد، اشک‌هایم روی بالش می‌ریزند. نمی‌توانم بدون تو زندگی کنم.  
کیانوش، پدرم تصمیم گرفته مرا به عقد اردشیر درآورد؛ مردی که از عشق چیزی نمی‌داند، مردی که تنها به خودش فکر می‌کند. قلبم شکسته است، و هر روز این درد بیشتر می‌شود. چرا نیامدی؟ مگر عشق ما برایت ارزشی نداشت؟ مگر قول نداده بودی که در کنارم باشی؟  
این آخرین امید من است. خواهش می‌کنم، حتی اگر عشق ما برایت به اندازه نفس‌کشیدن ارزش ندارد، برای من بیا. برای من که هر لحظه به یادت زنده‌ام.  
با قلبی شکسته و پر از انتظار،  
کیمیا."
---
### واکنش کیانوش:
وقتی که کیانوش نامه را خواند، دستش لرزید. اشک‌هایش بی‌اختیار روی گونه‌هایش جاری شد. او نامه را به سینه‌اش فشرد و اشک‌های کیمیا را که روی کاغذ باقی مانده بودند، بوسید. با این حال، حتی در این لحظه‌ی پر از احساس، غرورش و حس مسئولیتش نسبت به مردم مانع از تصمیم بازگشتش شد.  
**کیانوش (با خود):**  
"کیمیا... اگر فقط می‌دانستی که چقدر دوستت دارم، شاید هیچ‌وقت این نامه را نمی‌نوشتی. اما من نمی‌توانم مردمم را ترک کنم. این راهی است که خودم انتخاب کرده‌ام. اگر باید بین عشق و وظیفه یکی را انتخاب کنم، من مردم را انتخاب می‌کنم."
---
### سفر به خط مقدم:
کیانوش به همراه رستم، راهی خط مقدم جنگ شد. وقتی به میدان نبرد رسیدند، ارتش روس با تجهیزات مدرن و نیروهای بی‌شمار در مقابلشان ایستاده بود، در حالی که سربازان ایرانی تنها با شمشیر و سپر، شجاعانه آماده نبرد بودند. کیانوش و رستم پیش از آغاز جنگ، تصمیم گرفتند با فرمانده روس، خوزف، گفت‌وگویی داشته باشند تا شاید از جنگ جلوگیری کنند.
---
### گفت‌وگو بین رستم و خوزف:
در میان فضای سنگین میدان نبرد، رستم و خوزف روبروی هم ایستادند. خوزف مردی بلندقد با چهره‌ای سخت و بی‌رحم بود.  
**رستم:**  
"خوزف، ما اینجا نیامده‌ایم که خونریزی کنیم. اگر صلح می‌خواهید، اکنون بهترین زمان برای عقب‌نشینی است. خاک ایران برای ما مقدس است، و ما هرگز آن را تسلیم نمی‌کنیم."  
**خوزف (با لبخندی تمسخرآمیز):**  
"رستم، شنیده‌ام که تو یکی از بزرگ‌ترین پهلوانان ایران هستی. اما شجاعت و پهلوانی در برابر توپخانه‌های ما چه ارزشی دارند؟ من اینجا نیامده‌ام تا مذاکره کنم، بلکه برای تسخیر آمده‌ام."  
**رستم (با صدای محکم):**  
"اگر این‌گونه فکر می‌کنی، بدان که اشتباه بزرگی مرتکب خواهی شد. مردم ایران با قلبشان می‌جنگند، و هیچ قدرتی نمی‌تواند قلب‌های ما را شکست دهد."  
**خوزف (با خشم):**  
"رستم، این حرف‌ها چیزی را تغییر نمی‌دهند. ارتش من آماده است تا همه‌چیز را در هم بکوبد. اگر صلح نمی‌خواهید، پس آماده‌ی نابودی باشید."  
رستم لحظه‌ای به خوزف خیره شد و سپس گفت:  
**رستم:**  
"بسیار خوب. اگر این چیزی است که می‌خواهی، پس بگذار میدان جنگ قضاوت کند."
---
### آغاز جنگ:
جنگ شروع شد. توپخانه‌های روس، صفوف ایرانیان را در هم شکستند و تلفات سنگینی به آن‌ها وارد کردند. اما کیانوش، با ذهنی خلاق و نقشه‌ای هوشمندانه، فرماندهی میدان را به دست گرفت. او نیروهای ایرانی را به چند گروه کوچک تقسیم کرد و حملات شبانه و محاصره‌ای را طراحی کرد. این استراتژی، روس‌ها را غافلگیر کرد و آن‌ها را مجبور به عقب‌نشینی کرد.  
خوزف که متوجه شکست قریب‌الوقوعش شد، دستور داد تا باقی‌مانده نیروهایش به عقب بازگردند. این پیروزی، غرور مردم ایران را بازگرداند و نشان داد که حتی در برابر دشمنی قدرتمند، اراده و شجاعت می‌تواند پیروز شود.
---
### جشن در دربار:
برای این پیروزی بزرگ، کیکاووس جشنی باشکوه در دربار ترتیب داد. تالار کاخ با نورهای طلایی و چراغ‌هایی که فضا را روشن کرده بودند، پر زرق و برق شده بود. موسیقی شاد نواخته می‌شد و همه به شادی و پایکوبی مشغول بودند. سودابه و کیکاووس کنار هم نشسته بودند و با یکدیگر صحبت می‌کردند. اردشیر و مهرداد فرمانده با خنده و شوخی، در میان جمعیت بودند.  
کیمیا، مثل همیشه زیبا، اما غمگین، در گوشه‌ای از تالار نشسته بود. ناگهان درهای تالار باز شدند و رستم و کیانوش وارد شدند. نگاه همه به سوی آن‌ها چرخید. کیانوش، با لباسی فاخر و چهره‌ای مصمم، جذاب‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.  
وقتی نگاهش به کیمیا افتاد، برای لحظه‌ای مکث کرد. کیمیا نیز او را دید و اشک آرامی از گوشه چشمانش عبور کرد. کیانوش به سمت او رفت و آرام در کنارش نشست. در حالی که لبخندی رسمی به کیکاووس نشان می‌داد، به کیمیا گفت:  
**کیانوش (به‌آرامی):**  
"کیمیا، در حیاط منتظرت هستم."
---
### دیدار عاشقانه در حیاط:
کیمیا، پس از لحظاتی، به حیاط کاخ رفت. وقتی کیانوش را دید، به سمت او دوید و او را در آغوش گرفت.  
**کیمیا (با گریه):**  
"کیانوش، چرا نیامدی؟ چرا گذاشتی این‌همه درد را تنها تحمل کنم؟ من نمی‌توانم این سرنوشت را بپذیرم."  
کیانوش که احساساتش در چهره‌اش موج می‌زد، آرام گفت:  
**کیانوش:**  
"کیمیا، اگر می‌دانستی که قلبم چه دردی می‌کشد، هرگز این را نمی‌گفتی. اما من نمی‌توانم مردمم را رها کنم. عشق ما همیشه در قلبم زنده خواهد بود، اما گاهی باید به چیزی بزرگ‌تر از خودمان وفادار باشیم."  
**کیمیا:**  
"اما من نمی‌توانم بدون تو زندگی کنم، کیانوش. پدرم عروسی من با اردشیر را برنامه‌ریزی کرده است. نمی‌دانم چه کنم."  
کیانوش دستی بر شانه‌اش گذاشت و با لحنی پر از غم گفت:  
**کیانوش:**  
"کیمیا، ما نمی‌توانیم با سرنوشتمان بجنگیم. شاید زمان چیزهایی را تغییر دهد که اکنون نمی‌توانیم. اما بدان که تو همیشه در قلب من خواهی بود."
---
### گفت‌وگوی کیانوش و اردشیر:
وقتی کیانوش به تالار بازگشت، کنار اردشیر و مهرداد نشست. اردشیر، که از شجاعت کیانوش در میدان نبرد تحت تأثیر قرار گرفته بود، با لبخندی گفت:  
**اردشیر:**  
"کیانوش، باید بگویم که کار تو در میدان جنگ شگفت‌انگیز بود. ایران به مردانی مثل تو نیاز دارد."  
**کیانوش (با لبخند ملایم):**  
"این فقط وظیفه من بود. ایران خانه من است و من برای خاکم هر کاری خواهم کرد."  
این شب پر از شادی‌های ظاهری برای دیگران بود، اما کیانوش همچنان غمی عمیق در دل داشت. او می‌دانست که عشق و وظیفه در تضادی دردناک قرار دارند و شاید هرگز نتواند هر دو را به‌دست آورد.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.