تاج و تخت : مرگ رستم
2
6
1
19
برفهای زمستانی که آرام آرام آب میشد، جای خود را به روزهایی روشنتر داده بود. داریوش، که حالا دیگر تاتی تاتی راه میرفت، به پدرش وابستگی عمیقی داشت. هرگاه کیانوش از خانه بیرون میرفت، گریههای بیپایان داریوش طنینانداز میشد و تنها آغوش گرم پدر میتوانست او را آرام کند. با وجود این وابستگی، او کودکی آرام و خوشرو بود. اما کوچکترین چیزی میتوانست باعث ناراحتی یا خشم کوتاهمدتش شود. کیانوش و کیمیا تمام عشق و تلاششان را برای مراقبت از پسرشان به کار میگرفتند و در لحظات کنار او، غمها و دغدغههای دنیا را فراموش میکردند.
---
### آغاز جنگ جدید:
اما آرامش زندگی طولانی نبود. ارتش روس، با فرماندهی دوبارهٔ خوزف، این بار با توپخانههای پیشرفتهتر و نیرویی بسیار بیشتر، به سوی ایران حرکت کرد. کیانوش که هنوز از زخمی که در جنگ قبلی برداشته بود، بهطور کامل بهبود نیافته بود، بار دیگر همراه با رستم راهی میدان جنگ شد.
این بار، هیچ مذاکره یا گفتوگویی رخ نداد. نبرد بیدرنگ آغاز شد. توپخانههای روس مانند صاعقهای ویرانگر بر صفوف ایرانیها کوبیده میشدند. کیانوش که استراتژیهای پیشین خود را اجرا میکرد، متوجه شد که دشمن دیگر به این نقشهها پی برده است. این نبرد سختتر و خونینتر از گذشته بود.
در یکی از صحنههای نبرد، رستم و خوزف، دو فرمانده بزرگ، در میان میدان بر روی اسبهایشان به هم رسیدند. خوزف، با شمشیری برافراشته و چشمانی پر از نفرت، به رستم حمله کرد. شمشیرها در هوا میدرخشیدند و ضربات سنگینی میانشان رد و بدل میشد. اما ناگهان، یکی از سربازان روس از پشت به رستم هجوم برد و او را از اسب به زمین انداخت.
کیانوش، که از دور این صحنه را دید، با تمام توان به سوی رستم تاخت. اما دیگر دیر شده بود. خوزف، با خندهای تلخ، از اسب پیاده شد و شمشیر خود را در قلب رستم فرو برد. لحظهای سکوتی سنگین میدان را فرا گرفت. غروب خورشید، صحنه را با نوری سرخ و تلختر کرد.
کیانوش خود را به جنازهٔ بیجان رستم رساند. در کنار او زانو زد، شمشیرش را کنار گذاشت و سرش را میان دستان گرفت. اشکهایش بیصدا بر گونهاش جاری شدند.
**کیانوش (با صدایی شکسته):**
"رستم... تو برای ایران جنگیدی، برای عدالت، برای مردم. چگونه بدون تو به راه ادامه دهم؟"
---
### نامهٔ صلح:
چند روز پس از نبرد، یک نامه از سوی خوزف و تزار روس به دربار کیکاووس فرستاده شد. متن نامه چنین بود:
"به اعلیحضرت کیکاووس،
پس از نبردهای خونین میان نیروهای ما و ارتش ایران، ما، امپراتوری روس، پیشنهاد صلحی پایدار را به شما ارائه میدهیم. ما مایلیم که این جنگها را پایان دهیم و به جای جنگ، روابطی مسالمتآمیز میان دو ملت برقرار کنیم.
شرایط ما مشخص است:
1. هیچیک از طرفین به مرزهای دیگری تجاوز نکند.
2. تجارت و رفتوآمد میان دو سرزمین آزاد باشد.
3. این توافقنامه باید بهطور رسمی از سوی هر دو کشور امضا و تأیید شود.
ما امیدواریم که این پیشنهاد پذیرفته شود تا از خونریزی بیشتر جلوگیری کنیم."
کیکاووس پس از مشورت با مشاوران خود و با وجود قلبی سنگین از مرگ رستم، این توافقنامه را پذیرفت. صلح بین ایران و روس برقرار شد، اما این صلح طعمی تلخ داشت.
---
### غم مرگ رستم:
مرگ رستم مانند زخمی عمیق در دل ایران و ایرانیان باقی ماند. مراسم خاکسپاری او با شکوه و عظمت برگزار شد. سربازان ایرانی، در حالی که شمشیرهای خود را به نشانه احترام و سوگواری برافراشته بودند، جسد او را به خاک سپردند.
کیانوش که کنار قبر ایستاده بود، با اشکهایی که بیامان از چشمانش میریخت، زانو زد و گفت:
**کیانوش (با صدای لرزان):**
"رستم، تو برای من نهفقط یک فرمانده، بلکه یک راهنما و یک دوست بودی. تو به من جنگ، جوانمردی و شجاعت آموختی. چگونه باید این راه را بدون تو ادامه دهم؟"
---
غم از دست دادن رستم بر شانههای کیانوش سنگینی میکرد. او که همیشه در نبردها و تصمیمگیریها به حضور رستم تکیه میکرد، حالا خود را تنها احساس میکرد. این غم، مثل سایهای در دل کیانوش باقی ماند، اما همزمان، به او انگیزهای برای ادامه راه داد. او میدانست که باید به یاد رستم، برای ایران و مردمش، قوی بماند. داستان کیانوش هنوز ادامه دارد، اما حالا این مسیر، بدون حضور یکی از بزرگترین همراهانش، سختتر از همیشه خواهد بود.