سپیدهدم تازه سر زده بود، و خورشید اولین پرتوهای گرم خود را از پنجرههای بزرگ کاخ به درون میتاباند. کیانوش، در حالی که در رختخواب خود آرام و بیحرکت خوابیده بود، چشمانش را به آهستگی باز کرد. مقابل چشمانش، کیمیا را دید که در آغوشش خفته بود. موهایش نرم روی صورتش افتاده بودند و نفسهایش آرام به گوش میرسید. برای لحظاتی، انگار دنیا ایستاده بود. کیانوش به چهرهٔ زیبای او خیره شد و دستی مهربانانه روی موهایش کشید. اما این آرامش، در برابر طوفان مسئولیتهایش کوتاه بود.
خبر رسیده بود که ارتش روس، این بار با قدرتی بیشتر از گذشته، به سوی مشهد حرکت میکند. او میدانست که نمیتواند بیتفاوت بماند. بهآرامی از جای خود بلند شد، زرهاش را پوشید و آمادهٔ رفتن شد. پیش از خروج، به کیمیا که هنوز در خواب بود نگاهی انداخت و لبخندی محو بر لبش نشست، گویی میخواست این تصویر زیبا را برای همیشه در قلبش حک کند.
---
### آمادهسازی برای نبرد
ارتش ایران در میدان آماده بود، پرچمهای ایران در باد میرقصیدند و صدای پای سربازان فضا را پر کرده بود. کیانوش، با قامتی استوار و نگاهی مصمم، مقابل سپاه ایستاد. او شمشیرش را از نیام بیرون کشید و با صدایی رسا گفت:
"ای مردان این سرزمین! امروز، این خاک به ما نیاز دارد. دشمن قدرتمند است، اما اراده ما قدرتمندتر. این جنگ فقط برای امروز نیست، بلکه برای آینده است، برای سرزمینمان، برای فرزندانمان. بایستید، بجنگید و ایمان داشته باشید که ما پیروز خواهیم شد."
سربازان با فریادهایی پرشور پاسخ او را دادند، و شیپور جنگ آغاز نبرد را اعلام کرد.
---
### جنگ و رویارویی با خوزف
نبردی سخت و خونین آغاز شد. توپخانههای سنگین روس صفوف ایرانیان را در هم میکوبید، اما ایرانیان با شجاعتی بینظیر ایستادگی میکردند. در میان میدان جنگ، کیانوش و خوزف یکدیگر را یافتند. خوزف، که از زمان اسفندیار خاطرهٔ خوبی نداشت، با خشم و کینه به سمت کیانوش آمد.
**خوزف (با تمسخر):**
"پسر اسفندیار! پدرت را شکست دادم، و امروز تو را هم شکست خواهم داد."
**کیانوش (با لحنی ثابت و استوار):**
"پدرم شاید شکست خورد، اما امروز پایان توست. این خاک به تو تعلق ندارد و هرگز نخواهد داشت."
آنها سوار بر اسبهایشان، به یکدیگر نزدیک شدند. شمشیرهایشان در هوا به صدا در میآمدند و هر ضربهای پر از قدرت بود. نبرد میان آن دو شدت گرفت. ناگهان، خوزف با ضربهای سنگین به پهلوی کیانوش ضربه زد و او را از اسب به زمین انداخت.
کیانوش، که زخمی و خونین روی زمین افتاده بود، همچنان به خوزف خیره شده بود. خوزف شمشیرش را بالا برد تا ضربهٔ نهایی را بزند، اما یکی از سربازان خود خوزف جلو آمد و بین او و کیانوش ایستاد.
**سرباز روس:**
"نه! این مرد سزاوار مرگ اینگونه نیست."
خوزف لحظهای مکث کرد، اما از خشم خود عقب ننشست و با صدایی بلند گفت:
"برو کنار!"
اما سرباز اصرار کرد، و خوزف شمشیرش را پایین آورد.
کیانوش با چشمانی خیره به سرباز نگاه کرد، در حالی که درد زخم او را عمیقتر میکرد. اما حتی در این حالت، ارادهاش را حفظ کرد. او به سختی بلند شد و با یک استراتژی جدید توانست ارتش روس را در محاصره قرار دهد. خوزف که متوجه شد جنگ را از دست داده است، دستور عقبنشینی داد.
---
### بازگشت به خانه
پس از پیروزیای که با سختی و رنج به دست آمده بود، کیانوش به خانه بازگشت. وقتی به کاخ رسید، کیمیا که از دور زخمی بودن او را دید، با نگرانی به سمتش دوید. او دستهایش را دور کیانوش حلقه کرد و با چشمانی پر از اشک گفت:
"کیانوش، چرا باز اینقدر به خودت فشار آوردی؟ تو برای من از هر چیزی مهمتری."
او زخمهای کیانوش را با عشق درمان کرد و تا زمانی که مطمئن شد حالش بهتر است، کنار او ماند. شب، کیمیا در آغوش کیانوش خوابیده بود، اما او نمیتوانست بخوابد. چشمانش به سقف خیره شده بود و فکرش به گذشته پرواز میکرد. برای اولین بار در سالها، تصویر مادرش در ذهنش زنده شد. اشکهایش آرام روی گونههایش جاری شدند و زمزمه کرد:
"مادر... مرا ببخش. خیلی وقت است که به دیدنت نیامدهام. شاید وقت آن رسیده که دوباره به تو بازگردم."
---
این داستان با پیروزی کیانوش به پایان نمیرسد؛ بلکه احساسی عمیقتر در دل او آغاز شده است. این لحظات، قدرت و شکنندگی او را به زیبایی نشان میدهند. این تازه آغاز مسیر بعدی است.