---
### فضای عروسی کیانوش و کیمیا:
روز موعود فرا رسید؛ آسمانی آبی و آفتابی که گویی همه چیز برای بزرگترین جشن زندگی کیانوش و کیمیا در هماهنگی کامل بود. باغی زیبا و پر از گلهای رنگارنگ محل برگزاری این مراسم باشکوه بود. درختان سرو بلند قامت با شاخههایی که در نسیم ملایمی میرقصیدند، سایهای دلنشین به باغ بخشیده بودند. پرندگان با نغمههای خوشایند خود، حال و هوای عروسی را رویاییتر کرده بودند. از گوشه و کنار باغ، صدای ساز و آواز شنیده میشد و مهمانان با لباسهای فاخر و رنگارنگ در گروههای مختلف ایستاده و با یکدیگر صحبت میکردند.
رستم، پهلوان بزرگ، با چهرهای آرام و باوقار، در کنار مهرداد فرمانده ایستاده بود و هر دو از دیدن لبخند مهمانان خوشحال بودند. سودابه، با همان نگاه سرد و مملو از حسادتش، در گوشهای نشسته بود و کنار اردشیر، که چهرهاش نشان از خشم درونی داشت، در سکوت، به فضای جشن نگاه میکرد. کیکاووس، برخلاف همیشه، با چهرهای روشنتر از قبل، به اطراف مینگریست، انگار که تصمیم گرفته بود مسیر جدیدی برای خود و کشورش انتخاب کند.
---
### ورود کیانوش و کیمیا:
صدای طبل و شیپور بلند شد و اعلام کرد که داماد و عروس در حال ورود هستند. کیانوش، با لباسی فاخر و سفید که با جزئیاتی طلایی تزئین شده بود، با قامتی استوار وارد شد. او با همان جذابیت همیشگیاش لبخندی به مهمانان زد و نگاهها را به سوی خود جلب کرد. پشت سر او، کیمیا وارد شد؛ با لباسی زیبا و سفید که با طرحهای بتهجقه و گلهای ظریف دستدوزی شده بود. موهایش را به زیبایی جمع کرده و تاج کوچکی از گلهای سفید بر سر داشت. چهرهاش مانند پرتو خورشید میدرخشید.
مهمانان با شور و هیجان دست زدند و از آنها استقبال کردند. کیانوش و کیمیا، دست در دست یکدیگر، به سوی جایگاه اصلی رفتند و در کنار هم نشستند. نگاههای عاشقانهای که رد و بدل کردند، گواه از عشقی بیپایان بود که سالها سختی و مبارزه را پشت سر گذاشته بود.
---
### جشن و پایکوبی:
موسیقی شاد به همراه صدای دف و تار تمام فضا را پر کرده بود. مهمانان در حال رقص و پایکوبی بودند. رستم، که همیشه چهرهای جدی داشت، این بار لبخندی از ته دل بر لبانش بود. مهرداد فرمانده با رادمان، دوست کیانوش از روستای ابریشم، میخندید و درباره پیروزیهایی که در نبردهای آینده انتظارشان را داشت، صحبت میکردند.
اما در گوشهای از باغ، سودابه و اردشیر با چهرههایی گرفته و پر از خشم نشسته بودند. نگاههایشان پر از حسد به سمت کیانوش و کیمیا بود.
**سودابه (آهسته به اردشیر):**
"میبینی؟ این همان مردی است که میخواست در برابر دربار قیام کند و حالا همه به او احترام میگذارند."
**اردشیر (با خشم):**
"او هنوز دشمن من است. این جشن فقط یک نمایش است. روزی میآید که این لبخندها از چهرهاش محو خواهد شد."
---
### رقص کیانوش و کیمیا:
کیانوش دست کیمیا را گرفت و هر دو به مرکز باغ رفتند. موسیقی عاشقانهای نواخته شد و آنها با حرکاتی نرم و هماهنگ شروع به رقصیدن کردند. نگاهشان به یکدیگر قفل شده بود، گویی که هیچچیزی جز عشق بینشان وجود ندارد.
**کیمیا (با صدایی ملایم):**
"کیانوش، هیچوقت فکر نمیکردم که روزی برسد که بتوانم در کنار تو اینگونه خوشحال باشم."
**کیانوش (لبخندزنان):**
"این فقط آغاز است، کیمیا. از اینجا به بعد، تمام زندگیمان را با هم خواهیم ساخت."
---
### تغییر کیکاووس:
کیکاووس که در سکوت به جشن نگاه میکرد، با خود عهدی بست.
**کیکاووس (به خود):**
"این جشن نشان میدهد که تغییر ممکن است. شاید وقت آن رسیده که اشتباهات گذشته را جبران کنم و ایران را به سوی پیشرفت ببرم. کیانوش و کیمیا مرا یادآور امید و آیندهاند."
---
### پایان آرامش و آغاز آیندهای تاریک:
اما در پس این جشن و شادی، سایههایی از آیندهای تاریک وجود داشت. این آرامش، شاید آرامش قبل از طوفان بود. رازهای زیادی در دل آینده پنهان بودند و اتفاقات پیشرو، چیزی فراتر از هر تصوری بودند. آیا عشق کیانوش و کیمیا میتوانست در برابر این طوفانها مقاومت کند؟ آیا کیکاووس واقعاً میتوانست ایران را نجات دهد؟ و آیا سودابه و اردشیر بالاخره دست از طمع و قدرت میکشیدند؟
این داستان هنوز به پایان نرسیده بود؛ این فقط آغاز ماجرایی بزرگتر و پیچیدهتر بود، ماجرایی که تقدیر همه را به چالش میکشید. تازه سر زده بود، و خورشید اولین پرتوهای گرم خود را از پنجرههای بزرگ کاخ به درون میتاباند. کیانوش، در حالی که در رختخواب خود آرام و بیحرکت خوابیده بود، چشمانش را به آهستگی باز کرد. مقابل چشمانش، کیمیا را دید که در آغوشش خفته بود. موهایش نرم روی صورتش افتاده بودند و نفسهایش آرام به گوش میرسید. برای لحظاتی، انگار دنیا ایستاده بود. کیانوش به چهرهٔ زیبای او خیره شد و دستی مهربانانه روی موهایش کشید. اما این آرامش، در برابر طوفان مسئولیتهایش کوتاه بود.
خبر رسیده بود که ارتش روس، این بار با قدرتی بیشتر از گذشته، به سوی مشهد حرکت میکند. او میدانست که نمیتواند بیتفاوت بماند. بهآرامی از جای خود بلند شد، زرهاش را پوشید و آمادهٔ رفتن شد. پیش از خروج، به کیمیا که هنوز در خواب بود نگاهی انداخت و لبخندی محو بر لبش نشست، گویی میخواست این تصویر زیبا را برای همیشه در قلبش حک کند.
---
### آمادهسازی برای نبرد
ارتش ایران در میدان آماده بود، پرچمهای ایران در باد میرقصیدند و صدای پای سربازان فضا را پر کرده بود. کیانوش، با قامتی استوار و نگاهی مصمم، مقابل سپاه ایستاد. او شمشیرش را از نیام بیرون کشید و با صدایی رسا گفت:
"ای مردان این سرزمین! امروز، این خاک به ما نیاز دارد. دشمن قدرتمند است، اما اراده ما قدرتمندتر. این جنگ فقط برای امروز نیست، بلکه برای آینده است، برای سرزمینمان، برای فرزندانمان. بایستید، بجنگید و ایمان داشته باشید که ما پیروز خواهیم شد."
سربازان با فریادهایی پرشور پاسخ او را دادند، و شیپور جنگ آغاز نبرد را اعلام کرد.
---
### جنگ و رویارویی با خوزف
نبردی سخت و خونین آغاز شد. توپخانههای سنگین روس صفوف ایرانیان را در هم میکوبید، اما ایرانیان با شجاعتی بینظیر ایستادگی میکردند. در میان میدان جنگ، کیانوش و خوزف یکدیگر را یافتند. خوزف، که از زمان اسفندیار خاطرهٔ خوبی نداشت، با خشم و کینه به سمت کیانوش آمد.
**خوزف (با تمسخر):**
"پسر اسفندیار! پدرت را شکست دادم، و امروز تو را هم شکست خواهم داد."
**کیانوش (با لحنی ثابت و استوار):**
"پدرم شاید شکست خورد، اما امروز پایان توست. این خاک به تو تعلق ندارد و هرگز نخواهد داشت."
آنها سوار بر اسبهایشان، به یکدیگر نزدیک شدند. شمشیرهایشان در هوا به صدا در میآمدند و هر ضربهای پر از قدرت بود. نبرد میان آن دو شدت گرفت. ناگهان، خوزف با ضربهای سنگین به پهلوی کیانوش ضربه زد و او را از اسب به زمین انداخت.
کیانوش، که زخمی و خونین روی زمین افتاده بود، همچنان به خوزف خیره شده بود. خوزف شمشیرش را بالا برد تا ضربهٔ نهایی را بزند، اما یکی از سربازان خود خوزف جلو آمد و بین او و کیانوش ایستاد.
**سرباز روس:**
"نه! این مرد سزاوار مرگ اینگونه نیست."
خوزف لحظهای مکث کرد، اما از خشم خود عقب ننشست و با صدایی بلند گفت:
"برو کنار!"
اما سرباز اصرار کرد، و خوزف شمشیرش را پایین آورد.
کیانوش با چشمانی خیره به سرباز نگاه کرد، در حالی که درد زخم او را عمیقتر میکرد. اما حتی در این حالت، ارادهاش را حفظ کرد. او به سختی بلند شد و با یک استراتژی جدید توانست ارتش روس را در محاصره قرار دهد. خوزف که متوجه شد جنگ را از دست داده است، دستور عقبنشینی داد.
---
### بازگشت به خانه
پس از پیروزیای که با سختی و رنج به دست آمده بود، کیانوش به خانه بازگشت. وقتی به کاخ رسید، کیمیا که از دور زخمی بودن او را دید، با نگرانی به سمتش دوید. او دستهایش را دور کیانوش حلقه کرد و با چشمانی پر از اشک گفت:
"کیانوش، چرا باز اینقدر به خودت فشار آوردی؟ تو برای من از هر چیزی مهمتری."
او زخمهای کیانوش را با عشق درمان کرد و تا زمانی که مطمئن شد حالش بهتر است، کنار او ماند. شب، کیمیا در آغوش کیانوش خوابیده بود، اما او نمیتوانست بخوابد. چشمانش به سقف خیره شده بود و فکرش به گذشته پرواز میکرد. برای اولین بار در سالها، تصویر مادرش در ذهنش زنده شد. اشکهایش آرام روی گونههایش جاری شدند و زمزمه کرد:
"مادر... مرا ببخش. خیلی وقت است که به دیدنت نیامدهام. شاید وقت آن رسیده که دوباره به تو بازگردم."
---
این داستان با پیروزی کیانوش به پایان نمیرسد؛ بلکه احساسی عمیقتر در دل او آغاز شده است. این لحظات، قدرت و شکنندگی او را به زیبایی نشان میدهند. این تازه آغاز مسیر بعدی است.