---
بعد از مرگ تراژیک کیانوش، غمی سنگین بر ایران سایه انداخت. مردمی که او را بهعنوان ناجی و رهبر خود میدانستند، در سوگواریای بزرگ گرد هم آمدند. کیانوش نهتنها پادشاهی عادل بود، بلکه برای بسیاری از مردم نمادی از امید، شجاعت و عشق به این سرزمین بود. عزاداری به مدت چهل روز ادامه یافت، و در نهایت آرامگاهی باشکوه برای او ساخته شد. این آرامگاه در کنار مزار پدر و مادرش قرار گرفت، گویی که سرنوشت پهلوان اسفندیار و فرزندش در غم و مرگ با یکدیگر گره خورده بود.
---
### روی کار آمدن اردشیر:
با اینکه کیانوش وارثی برای تاجوتخت معرفی نکرده بود، اما به دلیل خردسال بودن داریوش و آسیبپذیری کشور، **اردشیر** بهعنوان پادشاه موقت معرفی شد. اردشیر که هنوز زخمی و ضعیف بود، با نیتی مبهم، تاج را بر سر گذاشت و قدرت را به دست گرفت. مردم، هرچند بهظاهر این تصمیم را پذیرفتند، اما دلهایشان همچنان برای کیانوش میتپید.
---
### شعله انتقام در دل داریوش:
داریوش که حالا تنها یک کودک بود، دیگر هیچ شباهتی به کودکان همسنوسالش نداشت. او نمیخندید، نمیدوید و لحظهای آرامش نداشت. هر روز، ساعتها وقتش را با شمشیری چوبی در حیاط کاخ میگذراند و با نفرتی که در دلش زبانه میکشید، به تمرین میپرداخت.
**داریوش (با چشمانی پر از خشم به خود):**
"پدر، قول میدهم که انتقام تو را بگیرم. هیچکدام از آنها، نه اردشیر، نه سودابه، و نه آتوسا، از این ماجرا جان سالم به در نخواهند برد."
کیمیا که حالا با غم از دست دادن کیانوش و وظیفه مراقبت از دو فرزندش زندگی میکرد، تلاش میکرد داریوش را آرام کند.
**کیمیا (با صدای ملایم):**
"داریوش، پسرم، این راهی نیست که پدرت برایت میخواست. او همیشه به عشق و جوانمردی باور داشت. نگذار نفرت، تو را از مسیر درست دور کند."
اما داریوش که شعلهای از خشم در دلش میسوخت، پاسخ داد:
**داریوش:**
"مادر، این تنها راهی است که میشناسم. اگر برای انتقام از آنها نجنگم، چگونه میتوانم با خودم زندگی کنم؟"
---
### پریناز و غمی عمیق:
پریناز که از زمان مرگ پدرش همواره گریه میکرد، وقتی چهار ساله شد و حقیقت از دست دادن پدرش را فهمید، به افسردگی شدیدی دچار شد. او اغلب ساعتها در اتاق خود مینشست و به تصویر کیانوش که بر دیوار نصب شده بود، خیره میشد.
**پریناز (با صدای آرام):**
"پدر... چرا رفتی؟ چرا ما را تنها گذاشتی؟"
داریوش که نمیتوانست اشکهای خواهر کوچکش را تحمل کند، کنار او مینشست و با صدایی جدی میگفت:
**داریوش:**
"پریناز، تو نباید گریه کنی. روزی میآید که همهچیز را درست میکنم. به تو قول میدهم."
---
### تغییر سودابه:
سودابه که از گذشتهاش و نقشی که در مرگ کیانوش داشت، احساس پشیمانی میکرد، دیگر آن زن حیلهگر و قدرتطلب سابق نبود. او تصمیم گرفت زندگی جدیدی را آغاز کند و به کیمیا و فرزندانش کمک کند.
**سودابه (به کیمیا):**
"کیمیا، شاید هیچوقت نتوانم گذشتهام را جبران کنم، اما از این پس میخواهم مادری باشم که تو و فرزندانت به آن نیاز دارید. تو تنها کسی هستی که مانند دخترم دوستت دارم."
کیمیا، با وجود تمام رنجهایی که از سودابه دیده بود، تصمیم گرفت او را ببخشد، چرا که میدید پشیمانی واقعی در نگاه او وجود دارد.
**کیمیا (با لبخندی تلخ):**
"سودابه، اگر تو واقعاً میخواهی از این پس کنار ما باشی، من آمادهام تو را بهعنوان خانواده بپذیرم."
---
### داریوش و خشم نسبت به سودابه، اردشیر و آتوسا:
با این حال، داریوش هرگز نتوانست سودابه را ببخشد. هر بار که او یا اردشیر یا آتوسا را میدید، به وضوح خشم و نفرت در نگاهش شعلهور میشد. حتی گاهی اوقات با آنها درگیر میشد، گویی که این خشم او را از درون میسوزاند.
یک روز، وقتی سودابه به او نزدیک شد تا با او صحبت کند، داریوش با عصبانیت گفت:
**داریوش:**
"دستت را از من دور کن، سودابه! تو یکی از کسانی هستی که باعث مرگ پدرم شدی. چرا اینجا هستی؟ برو!"
سودابه که با شنیدن این حرفها از ناراحتی لبهایش لرزید، فقط پاسخ داد:
**سودابه:**
"داریوش، من فقط میخواهم کمکت کنم. میدانم که تو از من متنفر هستی، و شاید این حق تو باشد، اما من پشیمانم. این را باور کن."
اما داریوش، بدون گفتن کلمهای بیشتر، از او دور شد. او دیگر نه به عشق، نه به مهر، و نه به صلح ایمان نداشت. تمام وجودش تنها به یک چیز ختم میشد: انتقام.
**داریوش (با خود):**
"این زندگی دیگر چیزی جز خونخواهی نیست. آنها خواهند فهمید که چه اشتباهی کردند."
---
داستان همچنان در پیچوخم نفرت، عشق و تلاش برای آشتی در دل تراژدی ادامه دارد. آیا شعلهٔ انتقام در دل داریوش خواهد توانست او را به سوی عدالت هدایت کند، یا سرنوشت او نیز مانند پدرش به تراژدی ختم خواهد شد؟ آینده همچنان پر از راز است.