دو سال از آخرین جنگ گذشته بود و داریوش حالا کودکی شاد و فعال بود. او با تاتی تاتی کردن و لبخندهایش قلب کیانوش و کیمیا را پر از شادی کرده بود. با وجود کودکی خوشاخلاق، داریوش وابستگی عمیقی به پدرش داشت. هر بار که کیانوش از خانه بیرون میرفت، گریههای بلند و بیپایان او تنها با بازگشت پدر آرام میشد. کیانوش از همین سن کم تلاش میکرد به داریوش اخلاق، رفتار جوانمردانه و فداکاری را بیاموزد. او اغلب داریوش را به حیاط کاخ میبرد و با شمشیر چوبی به او بازی و دفاع شخصی یاد میداد.
---
### کیکاووس و حقیقت پنهان:
کیکاووس، در اوج پیری، روزهای سختی را میگذراند. طبیبان تشخیص داده بودند که او به بیماریای نادر و درمانناپذیر مبتلا شده است. در یکی از شبهای آرام، کیکاووس کیانوش را نزد خود خواند. او که داماد کیکاووس و شوهر کیمیا بود، احترام زیادی برای او قائل بود و همیشه نظراتش را جدی میگرفت.
کیانوش وارد اتاقی شد که نور چراغها آن را روشن کرده بود. کیکاووس با چهرهای خسته اما مقتدر بر روی تخت نشسته بود.
**کیکاووس (با صدایی آرام):**
"کیانوش، تو هماکنون نه فقط شوهر دخترم، بلکه یکی از نزدیکترین افراد من هستی. باید چیزی را با تو در میان بگذارم، حقیقتی که سالها در دل نگه داشتهام."
کیانوش به نزد او آمد و با احترام نشست.
**کیانوش:**
"پدر، هر چه باشد، من آماده شنیدنم."
**کیکاووس:**
"کیانوش، این سرزمین همیشه قربانی خیانت و ظلم بوده است. حالا که من دیگر به پایان راه نزدیکم، باید سرنوشت این کشور را به کسی بسپارم که شجاع و عادل باشد، و آن کسی جز تو نیست. اما چیزی هست که باید بدانی: گذشته این دربار پر از رازها و اشتباهات بوده است. زمانی که به عنوان داماد من وارد این خانواده شدی، من هرگز فکر نمیکردم که روزی تو، امید آیندهٔ این کشور خواهی شد."
کیکاووس نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
**کیکاووس:**
"اما این بار سنگین است، کیانوش. جانشینی دربار به معنی روبهرو شدن با تمام دشمنانی است که من نتوانستم شکستشان دهم. آیا آمادهای که این بار را بردوش بگیری؟"
کیانوش که از اعتماد کیکاووس تحت تأثیر قرار گرفته بود، لحظاتی سکوت کرد و سپس گفت:
**کیانوش:**
"من هیچوقت از مسئولیتهایم شانه خالی نکردهام، پدر. اگر این سرنوشت من است، آن را میپذیرم و با جان و دل برای این کشور و مردمش میجنگم."
---
### اتحاد سودابه و آتوسا:
در گوشهای دیگر، سودابه نقشههای خود را برای شکست کیانوش طراحی میکرد. او میدانست که برای زمین زدن کیانوش به یک متحد نیاز دارد. به همین دلیل، تصمیم گرفت با آتوسا، کسی که هنوز از کیانوش به خاطر گذشتهٔ عشقشان خشمگین بود، متحد شود.
آنها در یک رستوران دورافتاده و مجلل دیدار کردند. سودابه لباسی مشکی بر تن داشت و نگاه سرد و تیزش به در دوخته شده بود. لحظاتی بعد، آتوسا وارد شد. او هنوز زیباییاش را حفظ کرده بود، اما نگاهش پر از خشم و کینه بود.
**سودابه (با لبخندی تلخ):**
"آتوسا، خوش آمدی. میدانم که این دیدار عجیب به نظر میرسد، اما فکر میکنم تو بهتر از هر کسی میدانی که کیانوش باید سرنگون شود."
آتوسا با صدایی محکم و نگاهی سرد گفت:
**آتوسا:**
"چرا باید به تو اعتماد کنم، سودابه؟ تو همیشه به فکر قدرت خودت بودهای."
**سودابه (با خونسردی):**
"در این بازی، ما هر دو دشمن مشترکی داریم. کیانوش. او به من اجازه نمیدهد تا قدرت خودم را حفظ کنم، و تو نیز خوب میدانی که او چگونه با تو رفتار کرد. اگر ما متحد شویم، میتوانیم او را زمین بزنیم."
آتوسا لحظهای سکوت کرد و سپس گفت:
**آتوسا:**
"بسیار خوب. اما به من اخطار میدهم، اگر کوچکترین نشانهای از خیانت ببینم، این اتحاد برایت گران تمام خواهد شد."
---
### خوشحالی از آیندهٔ خانواده:
در همین حال، کیانوش که از مسئولیت سنگین جانشینی آگاه شده بود، خبر خوشی از کیمیا شنید. او باردار بود و فرزند دیگری در راه داشت. شبهنگامی که کنار شومینه نشسته بودند، کیمیا با لبخندی به کیانوش گفت:
**کیمیا:**
"کیانوش، ما به زودی صاحب فرزند دیگری خواهیم شد."
چشمان کیانوش از شادی برق زد. او دستهای کیمیا را در دست گرفت و گفت:
**کیانوش:**
"این خبر، بهترین چیزی بود که میتوانستم بشنوم. حالا با وجود تو، داریوش و این فرزند در راه، میدانم که تمام این سختیها ارزشش را دارد."
کیمیا نیز لبخند زد و گفت:
**کیمیا:**
"با تو، میدانم که میتوانیم هر چیزی را پشت سر بگذاریم."
---
این فصل از داستان پر از احساس، سیاست و دسیسه است. کیکاووس با اعتماد به کیانوش، او را در مسیری قرار داده که پر از چالش است، در حالی که سودابه و آتوسا در سایهها برای شکست او نقشه میکشند. آیندهای پر رمز و راز در انتظار این خانواده است. آیا کیانوش میتواند از مسئولیتهای خود بربیاید و خانوادهاش را در برابر تهدیدهای پیش رو حفظ کند؟ داستان همچنان ادامه دارد.