برف سنگین تمام روستاها و شهرها را سفیدپوش کرده بود و صدای سکوت زمستان در همهجا طنین انداخته بود. در میانهٔ این زمستان سرد، کیانوش و کیمیا پسر زیبایی به دنیا آوردند. پسری که آرام در آغوش مادرش خوابیده بود. کیانوش نام او را **داریوش** گذاشت، نامی که در آن اقتدار و اصالت ایرانزمین موج میزد. وقتی او به پسرش نگاه میکرد، احساسی از افتخار و امید در دلش شکوفا میشد.
**کیانوش (با لبخند):**
"داریوش، تو روزی جانشین من خواهی شد. تو باید این سرزمین را بهتر از هر کس دیگری بسازی. آیندهٔ ایران در دستان توست."
کیکاووس، سودابه و حتی خدمه کاخ، همه با خوشحالی به نوزاد کوچک که در آغوش کیمیا خفته بود نگاه میکردند. روزگاری که پر از جنگ و خونریزی بود، حالا در چله زمستان، با این تولد رنگی دیگر به خود گرفته بود. اوضاع ایران کمی بهتر شده بود؛ مردم با تلاشهای کیانوش کمکم از فقر نجات یافته بودند.
---
### سفر به مزار مادر
اما در تمام این خوشبختی، چیزی در دل کیانوش خاموش نمیشد. فکر مادرش، زنی که همیشه الهامبخش او بود، لحظهای او را آرام نمیگذاشت. یک شب، در حالی که برف همچنان به شدت میبارید، کیانوش تصمیم گرفت راهی روستای ابریشم شود و به مزار پدر و مادرش سر بزند. اسب وفادارش را آماده کرد و در حالی که برف مسیر را سخت و دشوار کرده بود، راهی شد.
وقتی به مزار پدر و مادرش رسید، برف تمام سنگ قبرها را پوشانده بود. کیانوش پیاده شد، برفها را از روی سنگها کنار زد و با اشکهایی که از چشمانش جاری میشد، زمزمه کرد:
"مادر، پدر، امروز صاحب پسری شدم. نامش را داریوش گذاشتم. ای کاش میدیدید او چقدر زیباست... ای کاش اینجا بودید تا به من بگویید چگونه او را بزرگ کنم."
او ساعتها کنار مزار نشست، با خود از گذشته گفت، از اینکه چقدر دلتنگشان است و از اینکه حالا خودش پدر شده است. در نهایت، وقتی به سمت اسبش برگشت، حس آرامشی عمیق در دلش احساس کرد.
---
### عشق پدرانهٔ کیانوش
کیانوش وقتی به کاخ بازگشت، تمام عشقش را نثار داریوش میکرد. هر وقت صدای گریهٔ پسرش را میشنید، فوراً او را در آغوش میگرفت و با صدایی ملایم برایش لالایی میخواند. داریوش به محض اینکه در آغوش پدرش قرار میگرفت، آرام میشد و به خوابی عمیق فرو میرفت. کیمیا نیز با تمام وجود از داریوش مراقبت میکرد و میدید که کیانوش چطور با هر نگاه به داریوش، لبخندی از عشق و امید بر لبش مینشیند.
---
### حضور ناگهانی آتوسا
اما یک روز، در دل این آرامش، حضور فردی غیرمنتظره، سکوت کاخ را شکست. کیانوش در حیاط کاخ مشغول بود که دختری خوشچهره و آراسته با چهرهای عصبی به سرعت وارد شد. او **آتوسا** بود، زنی که در گذشته عشق کیانوش بود. او بهوضوح از چیزی ناراحت بود و آشفتگی در نگاهش موج میزد.
کیانوش که او را دید، سریعا به سویش رفت و گفت:
**کیانوش (با تعجب):**
"آتوسا! تو اینجا چه میکنی؟ چه اتفاقی افتاده است؟"
آتوسا، با چهرهای عصبانی و صدایی لرزان گفت:
**آتوسا:**
"کیانوش، تو واقعاً فکر کردی که میتوانی گذشته را پشت سر بگذاری؟ فکر کردی که میتوانی زندگی جدیدی بسازی و من را فراموش کنی؟"
**کیانوش:**
"آتوسا، خواهش میکنم آرام باش. من هیچوقت قصد نداشتم به تو آسیب بزنم."
**آتوسا (با خشم):**
"آسیب؟ تو تنها کسی بودی که به من امید دادی، و بعد، درست وقتی که بهت نیاز داشتم، من را تنها گذاشتی. حالا فکر میکنی با داشتن همسر و فرزند، همهچیز تمام شده؟"
کیانوش که متوجه شدت خشم آتوسا شده بود، با لحنی آرامتر گفت:
**کیانوش:**
"میدانم که اشتباه کردم. اما لطفاً اینجا نیستی که مرا به خاطر گذشته محاکمه کنی. اگر چیزی هست که باید بگویی، مستقیم بگو."
آتوسا لحظهای مکث کرد، سپس با چشمانی پر از اشک، اما صدایی قوی گفت:
**آتوسا:**
"خیلی زود میفهمی، کیانوش. خیلی زود متوجه خواهی شد که اشتباه بزرگی مرتکب شدهای. اینجا آمدم تا به تو هشدار بدهم. به زودی روزهایی خواهد آمد که پشیمانی دیر خواهد بود."
او بدون اینکه منتظر پاسخ کیانوش باشد، با عصبانیت از کاخ خارج شد. کیانوش، که حالا بین حسهای مختلفی گرفتار شده بود، به او خیره ماند. در دلش نگران بود، اما نمیدانست این تهدید چه معنایی دارد.
---
این فصل از داستان با ورود آتوسا، فضای تازهای از تنش و تعلیق به ماجرا میافزاید. حالا کیانوش نهتنها باید با چالشهای سیاسی و جنگهای آینده روبهرو شود، بلکه باید به گذشتهٔ خود و پیامدهای آن نیز فکر کند. آیا تهدید آتوسا زندگی او و خانوادهاش را به خطر میاندازد؟ آیا عشق کیانوش و کیمیا در برابر این طوفانها مقاومت خواهد کرد؟ آینده همچنان مبهم و پر از راز است.