---
شب تاریک و بیپایان بود. کیانوش در اتاقش قدم میزد، بیخواب و بیقرار. ذهنش پر از تصویرهای کیمیا بود؛ زنی که عشقش به او بیپایان بود و حالا گم شده بود. صدای باد از پنجرهها عبور میکرد و سکوت سنگینی بر کاخ حاکم بود. ناگهان، صدایی از حیاط به گوشش رسید. کیانوش با عجله به سمت حیاط دوید. در میان سایههای شب، کیمیا را دید که زخمی و خسته روی زمین افتاده بود.
**کیانوش (با صدای لرزان):**
"کیمیا! خدای من، چه بر سرت آمده؟"
کیمیا با چهرهای پر از درد و اشک، به سختی سرش را بلند کرد و به آغوش کیانوش پناه برد.
**کیمیا (با گریه):**
"کیانوش... آنها... آنها مرا آزار دادند. نمیتوانستم فرار کنم."
کیانوش او را محکم در آغوش گرفت. اشکهایش بیاختیار جاری شد، اما در دلش شعلهای از خشم و انتقام زبانه کشید. او میدانست که این کار کسی جز اردشیر، سودابه و آتوسا نمیتواند باشد.
---
### شعلهٔ انتقام:
کیانوش کیمیا را به آرامی به اتاقش برد و او را به دست پزشکان سپرد. سپس به اتاق پریناز رفت، او را در آغوش گرفت و بوسید. به سمت داریوش رفت، سر پسرش را بوسید و با صدایی آرام گفت:
**کیانوش:**
"پسرم، مراقب خواهرت باش. من باید کاری انجام دهم."
او شمشیرش را برداشت و با گامهایی محکم و قلبی پر از خشم، راهی بابل شد.
---
### رویارویی در خانهٔ آتوسا:
خانهٔ چوبی آتوسا در بابل، با نورهای گرم چراغهایش، در دل شب میدرخشید. کیانوش از دور صدای خندههای سودابه، اردشیر و آتوسا را شنید. آنها در داخل خانه، در حال جشن گرفتن بودند، گویی که از ضربهای که به کیانوش زده بودند، لذت میبردند.
کیانوش به در نزدیک شد، شمشیرش را از نیام بیرون کشید و محکم به در کوبید. صدای کوبش در سکوت شب طنین انداخت. اردشیر در را باز کرد و ناگهان با حملهٔ کیانوش مواجه شد.
**کیانوش (با فریاد):**
"این برای کیمیاست، اردشیر!"
او اردشیر را به زمین انداخت و با مشتهای سنگین به او ضربه زد. سودابه و آتوسا با وحشت به صحنه نگاه میکردند. ناگهان، آتوسا از پشت به کیانوش ضربهای زد و او را به زمین انداخت. شمشیر از دست کیانوش افتاد و به کنار سودابه غلتید.
اردشیر که حالا زخمی و خشمگین بود، چاقویی برداشت و به سمت کیانوش حمله کرد. کیانوش و اردشیر درگیر شدند. ضربات سنگین و بیرحمانهای میانشان رد و بدل شد. اما ناگهان، آتوسا چاقویی برداشت و از پشت به کمر کیانوش فرو برد.
**آتوسا (با صدای لرزان):**
"کیانوش... تو باید میفهمیدی که نمیتوانی از گذشته فرار کنی."
آتوسا چندین بار دیگر چاقو را به کیانوش زد. اردشیر نیز چاقویی به شانهٔ کیانوش فرو برد. کیانوش که حالا خون از بدنش جاری بود، با آخرین توانش چاقویی را برداشت و به شانهٔ اردشیر فرو کرد.
---
### لحظهٔ وداع:
کیانوش، با بدنی زخمی و خونی، از خانه خارج شد. او به سختی قدم برمیداشت و به سمت سنگی در نزدیکی خانه رفت. غروب خورشید، آسمان را به رنگ سرخ درآورده بود، گویی که طبیعت نیز برای این وداع آماده بود.
کیمیا، با پریناز در آغوش و داریوش در کنارش، به سمت کیانوش دویدند. آنها با اشک و اندوه در کنار او نشستند.
**کیمیا (با صدای شکسته):**
"کیانوش... چرا؟ چرا باید اینگونه تمام شود؟"
کیانوش با لبخندی آرام به او نگاه کرد.
**کیانوش (با صدای ضعیف):**
"کیمیا... تو و فرزندانمان، امید من بودید. همیشه قوی باشید. داریوش... تو باید راه من را ادامه دهی."
داریوش که اشکهایش بیامان جاری بود، دست پدرش را گرفت و گفت:
**داریوش:**
"پدر، من قول میدهم که همیشه شجاع باشم. اما تو را از دست نمیدهم... نمیتوانم."
در همین حال، سودابه که همیشه از کیانوش متنفر بود، حالا بر سرش گریه میکرد.
**سودابه (با صدای لرزان):**
"کیانوش... من هرگز نمیخواستم اینگونه شود. من فقط قدرت میخواستم، نه مرگ تو."
آتوسا، که هنوز چاقو در دستش بود، به بدن بیجان کیانوش خیره شد. اشکهایش آرام از چشمانش جاری شد.
**آتوسا (با صدای آرام):**
"کیانوش... من هنوز عاشقت بودم. اما حالا... حالا تو را با دستان خودم از دست دادم."
اردشیر، که در گوشهای در حال جان دادن بود، با صدایی ضعیف گفت:
**اردشیر:**
"کیانوش... حتی در مرگ هم تو پیروز شدی."
کیانوش، با لبخندی کوچک و چشمانی که به آرامی بسته میشد، به آرامش ابدی رسید. غروب خورشید، آخرین وداع او با دنیا بود. تراژدیای که نهتنها خانوادهاش، بلکه تمام ایران را در غم فرو برد.
این پایان، آغاز داستانی جدید برای داریوش و پریناز خواهد بود؛ داستانی که در آن عشق، انتقام و امید همچنان ادامه خواهد داشت.