تاج و تخت : تهدید پشت تهدید

نویسنده: ghaffarisamiyar

در برف سنگین زمستان، وقتی جاده‌ها پوشیده از سفیدی مطلق شده بودند، کیانوش در حالی که احساس گناه عمیقی به قلبش فشار می‌آورد، تصمیم گرفت به دیدار آتوسا برود. او حس می‌کرد که شاید باید گذشته را برای همیشه روشن کند. وقتی برف بند آمد، به‌تنهایی راهی بابل شد. مسیر دشوار بود، اما اسب وفادارش او را به جلو می‌برد. در نهایت، به خانه‌ای چوبی کوچک رسید که از آن نور گرمی ساطع می‌شد. اسب آتوسا دم در بود و فضای خانه آرامشی عجیب داشت. 
کیانوش به آرامی در زد. صدای کوبش آرام بر در چوبی در سکوت بابل طنین انداخت. کمی بعد، آتوسا در را باز کرد. چهره‌اش متعجب و غمگین بود.  
**آتوسا (با حیرت):**  
"کیانوش؟ تو اینجا چه می‌کنی؟"  
**کیانوش:**  
"آتوسا، می‌خواستم با تو صحبت کنم. باید گذشته را روشن کنیم. می‌توانم داخل بیایم؟"  
آتوسا لحظه‌ای به او نگاه کرد، سپس بدون حرف سرش را به نشانهٔ تایید تکان داد و در را باز کرد. کیانوش وارد خانه شد. فضای خانه گرم و صمیمی بود، اما سکوت سنگینی بینشان جریان داشت.  
**آتوسا (با صدایی آرام اما پراز خشم کنترل‌شده):**  
"خب، چرا اینجا آمدی؟"  
**کیانوش:**  
"می‌خواستم بگویم که آنچه میان ما بود، زیبا و واقعی بود، اما دیگر گذشته است. من و تو برای هم نیستیم، آتوسا. این حقیقتی است که باید قبول کنیم."  
آتوسا که چهره‌اش از خشم سرخ شده بود، ناگهان شروع کرد به حرف زدن.  
**آتوسا:**  
"واقعی؟ تو از چه چیزی حرف می‌زنی، کیانوش؟ آیا به یاد داری که مادرت مرا برای تو برگزید؟ آیا یادت می‌آید وقتی با هم روی آن تپه‌ها می‌دویدیم و به آینده فکر می‌کردیم؟ یا شب‌هایی که زیر ستاره‌ها برایم قسم می‌خوردی که هیچ‌کس جای من را نخواهد گرفت؟ این‌ها واقعی نبود؟"  
کیانوش سرش را پایین انداخت.  
**کیانوش:**  
"آتوسا، من اشتباه کردم. آن روزها جوان بودم و نمی‌دانستم که زندگی ما را به کجا خواهد کشاند. اما امروز اینجا هستم که بگویم، ما دیگر نمی‌توانیم به گذشته برگردیم."  
آتوسا با اشک‌هایی که آرام روی گونه‌اش می‌لغزید، گفت:  
**آتوسا:**  
"کیانوش، تو هرگز نخواهی فهمید که چه آسیبی به من زدی. اما بدان، روزی این تصمیمت به تو بازخواهد گشت."  
کیانوش متوجه شد که دیگر چیزی نمی‌تواند تغییر دهد. از جای خود بلند شد و بدون گفتن حرف دیگری خانه را ترک کرد.
---
### در جلسه مخفی سودابه و روس‌ها:
در مکانی مخفی، سودابه با نگرانی وارد اتاقی تاریک شد که تنها نور چند چراغ نفتی آن را روشن می‌کرد. خوزف، تزار روس و چند افسر بلندپایه روسی در آنجا منتظرش بودند. وقتی سودابه وارد شد، خوزف با چهره‌ای خشمگین به او نگاه کرد.  
**خوزف (با خشم):**  
"سودابه! قرارمان چه شد؟ گفتی که می‌توانی ایران را به ما بدهی. گفتی که کیکاووس و آن فرمانده‌اش، کیانوش، نمی‌توانند جلوی ما بایستند. اما حالا این کشور هنوز در دست آن‌هاست و تو هیچ‌کاری نکرده‌ای!"  
**سودابه (با نگرانی):**  
"خوزف، آرام باش. همه‌چیز زمان می‌برد. من در تلاش هستم تا برنامه‌هایم را اجرا کنم."  
تزار روس، که چهره‌اش از غضب سرخ بود، گفت:  
**تزار روس:**  
"زمان؟ ما دیگر زمانی نداریم. کیانوش تبدیل به تهدیدی جدی برای ما شده است. اگر کاری نکنی، بدان که خودت هم از میان برداشته خواهی شد. ما به کسی که وعده‌های توخالی می‌دهد، اعتماد نمی‌کنیم."  
خوزف با لحنی تهدیدآمیز اضافه کرد:  
**خوزف:**  
"ایران باید به زانو درآید، سودابه. اگر نمی‌توانی کمک کنی، شاید بهتر باشد راه دیگری انتخاب کنیم."  
سودابه که حالا احساس خطر می‌کرد، با لحنی ملایم‌تر گفت:  
**سودابه:**  
"به من زمان دهید. من راهی پیدا می‌کنم که کیانوش و کیکاووس از سر راه برداشته شوند. اما باید صبور باشید."  
جلسه با تهدیدهای سنگین و نگاه‌های سرد به پایان رسید.
---
### جشن تولد داریوش:
برای جشن تولد داریوش، کیکاووس مراسمی باشکوه در باغ کاخ ترتیب داد. باغ با چراغ‌های رنگی و گل‌های تازه تزئین شده بود. رستم، مهرداد، کیانوش، کیمیا، اردشیر و سودابه همه حضور داشتند. موسیقی شادی نواخته می‌شد و همه لبخند بر لب داشتند.  
کیانوش و کیمیا در حالی که داریوش کوچک در آغوش کیمیا بود، کنار هم نشسته بودند. نگاه‌های عاشقانه‌ای که بینشان رد و بدل می‌شد، به وضوح توجه همه را جلب می‌کرد. اما این صحنه باعث شد که اردشیر، که همچنان به کیمیا علاقه داشت، نتواند سکوت کند.  
**اردشیر (با لحنی تمسخرآمیز):**  
"واقعاً عجب نمایشی است، کیانوش. تو فکر می‌کنی که با این لبخندها می‌توانی همه را فریب دهی؟ اما یادت نرود که هنوز همان مردی هستی که یک روز بر علیه دربار شورش کرد."  
کیانوش که از این حرف خشمگین شده بود، با صدایی محکم پاسخ داد:  
**کیانوش:**  
"اردشیر، اگر چیزی برای گفتن داری، مستقیم بگو. لازم نیست پشت کلمات پنهان شوی."  
**اردشیر (با عصبانیت):**  
"تو فقط یک خیانت‌کاری. اگر سودابه و کیکاووس نبودند، الآن باید در همان روستای کوچک ابریشمت زندگی می‌کردی."  
کیانوش از جایش بلند شد و گفت:  
**کیانوش:**  
"تو هیچ‌چیزی از من یا تلاشم برای این کشور نمی‌دانی، اردشیر. بهتر است قبل از اینکه حرفی بزنی، فکر کنی."  
درگیری میان آن‌ها شدیدتر شد. اردشیر که دیگر نمی‌توانست عصبانیتش را کنترل کند، میز را برهم زد و با فریاد از جشن خارج شد.  
کیانوش که نمی‌خواست باقی مهمانان را ناراحت کند، به‌آرامی کیمیا و داریوش را برداشت و به خانه خود در کاخ بازگشت.  
---
داستان همچنان پر از تنش‌ها و درگیری‌هایی است که سرنوشت شخصیت‌ها را تغییر خواهد داد. آیا کیانوش می‌تواند در برابر این تهدیدها بایستد؟ آیا عشق او و کیمیا در این طوفان‌ها پابرجا می‌ماند؟ آینده پر از پیچیدگی و راز است.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.