تاج و تخت : بازگشت

نویسنده: ghaffarisamiyar

### گفت‌وگوی اردشیر و کیمیا:
غروب آفتاب، نور نارنجی و کم‌رنگی را روی دیوارهای کاخ انداخته بود. کیمیا در باغچه مشغول قدم زدن بود، با چهره‌ای غمگین و فکری سنگین. ناگهان صدای پای اردشیر او را از افکارش بیرون کشید. اردشیر، با لباسی فاخر و لبخندی تصنعی، به سمت او آمد و گفت:
**اردشیر:**
"شاهزاده کیمیا، اجازه می‌دهید چند لحظه‌ای با شما صحبت کنم؟"

کیمیا که از دیدن او آرامش خود را از دست داده بود، با لحنی سرد گفت:
**کیمیا:**
"اگر بحث درباره این ازدواج است، فکر نمی‌کنم چیزی برای گفتن مانده باشد."

**اردشیر:**
"اتفاقاً خیلی چیزها باقی مانده است. باید از تو بپرسم که چرا همیشه این‌گونه سرد و دور از من هستی؟ من همه چیز دارم، قدرت، مقام، ثروت... چرا نمی‌توانی این فرصت را بپذیری؟"

**کیمیا (با صدای محکم):**
"اردشیر، شاید تو همه چیز داشته باشی، اما چیزی که من می‌خواهم، عشق است. و این چیزی است که هرگز در تو ندیده‌ام. تو فقط به خودت و جاه‌طلبی‌هایت فکر می‌کنی. این برای من کافی نیست."

**اردشیر (با خشم کنترل‌شده):**
"عشق؟ عشق چیزی جز خیال نیست، کیمیا. تو یک شاهزاده‌ای و وظیفه‌ای داری که به نفع کشور و پدرت عمل کنی. این ازدواج تنها راهی است که می‌توانی به خانواده‌ات کمک کنی."

**کیمیا (با صدای لرزان اما قاطع):**
"من به خانواده‌ام اهمیت می‌دهم، اما هرگز نمی‌توانم آینده‌ام را قربانی کنم. من کسی را می‌خواهم که من را به‌خاطر خودم بخواهد، نه به‌خاطر نقشی که برایش بازی می‌کنم."

**اردشیر (با لحنی تلخ):**
"بسیار خوب، اگر این انتخاب توست، بدان که مسیر سختی در انتظارت است. اما هیچ‌گاه فراموش نکن که من همیشه آماده بودم تو را به عنوان همسرم بپذیرم."

اردشیر پس از گفتن این کلمات، با غرور از کیمیا دور شد، در حالی که چشمان کیمیا پر از اشک بود اما درخششی از امید در آن موج می‌زد.

---

### نامهٔ کیمیا به کیانوش:
"کیانوش عزیزم،
بالاخره توانستم آنچه که می‌خواستم را به دست بیاورم. اردشیر دیگر در مسیر من و تو نیست. توانستم با تمام فشارهایی که روی من بود، تصمیم خودم را بگیرم و آن را به پدرم و اردشیر اعلام کنم.

اما حالا چیزی از تو می‌خواهم. باید قیامت را کنار بگذاری. پدرم به من قول داده که اگر تو بازگردی و آرامش را حفظ کنی، من و تو می‌توانیم به هم برسیم. کیانوش، دلم برایت تنگ شده است. هر شب به یاد تو گریه می‌کنم و هر صبح، آرزویم دیدن دوباره توست.

اگر هنوز عشق ما در قلبت زنده است، خواهش می‌کنم بیا. بیا که دیگر هیچ مانعی بین ما نیست. بیا که این قصه را به سرانجامی خوش برسانیم.

همیشه منتظرت،
کیمیا."

---

### بازگشت کیانوش:
کیانوش نامه را خواند و برای لحظاتی طولانی به آن خیره ماند. او در دو راهی عشق و مردم ایستاده بود. اما این بار، احساس کرد که زمان آن رسیده است که به قلبش گوش دهد. او قیام را متوقف کرد و با دلی پر از امید به سوی کاخ رفت.

وقتی کیانوش به کاخ رسید، کیمیا برای او ضیافتی ترتیب داده بود. تالار بزرگ کاخ با چراغ‌های طلایی و آذین‌های زیبا تزئین شده بود. صدای خنده و موسیقی از همه‌جا شنیده می‌شد. وقتی کیانوش وارد شد، کیمیا با لباسی آبی و برازنده در میان جمعیت ایستاده بود. وقتی چشمش به کیانوش افتاد، لبخندی از شادی بر لبانش نشست.

**کیمیا:**
"کیانوش! بالاخره آمدی. تو نمی‌دانی که چقدر منتظرت بودم."

**کیانوش (با لبخند):**
"کیمیا، هیچ‌چیز نمی‌توانست من را از بازگشت بازدارد. حالا اینجا هستم، و دیگر هیچ‌چیزی نمی‌تواند ما را از هم جدا کند."

آن‌ها در کنار میز شام نشستند و درباره برنامه‌های عروسی صحبت کردند. کیمیا با اشتیاق گفت:
**کیمیا:**
"فکر کن! می‌توانیم مراسممان را در باغ کاخ بگیریم، زیر درختان گل‌پوش و چراغ‌های رنگارنگ."

**کیانوش (با خنده):**
"فقط مطمئن شو که دعوت‌نامه‌ها را به موقع بفرستی، نمی‌خواهم کسی این روز بزرگ را از دست بدهد."

آن شب، پر از خنده و شادی بود، گویی که تمام غم‌ها و سختی‌ها از یادشان رفته بود.

---

### مهتاب و آینده:
کیانوش و کیمیا، پس از پایان ضیافت، به بالکن کاخ رفتند. مهتاب بر روی باغ کاخ می‌تابید و هوا خنک و آرام بود. کیمیا در آغوش کیانوش خوابیده بود، و او به آسمان خیره شده بود.

**کیانوش (در دل خود):**
"آینده‌ای که در پیش رو داریم، مثل این شب، پر از تاریکی و ابهام است. اما حالا که تو کنار منی، احساس می‌کنم هر سختی‌ای را می‌توانیم با هم پشت سر بگذاریم."

---

### صبحگاه:
صبح روز بعد، کیانوش و کیمیا به حیاط کاخ رفتند. کیمیا شمشیری در دست گرفت و با لبخندی به کیانوش گفت:
**کیمیا:**
"می‌خواهی ببینی آیا هنوز هم می‌توانم در برابر تو مقاومت کنم؟"

**کیانوش (با لبخند):**
"مقاومت؟ شاید بهتر باشد تسلیم شوی، چون هیچ‌کس در برابر من دوام نمی‌آورد."

آن‌ها با هم شروع به تمرین کردند و هر ضربه شمشیرشان پر از خنده و شوخی بود. این لحظات، برای هر دوی آن‌ها به معنای واقعی خوشبختی بود؛ لحظاتی که عشق و شجاعتشان را به یادشان می‌آورد.

این داستان نشان داد که حتی در سخت‌ترین انتخاب‌ها، عشق می‌تواند راهی پیدا کند تا به پیروزی برسد. ولی آیا این خوشبختی برای همیشه ادامه خواهد داشت؟ آینده هنوز رازهایی در دل خود پنهان داشت.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.