در یک صبح آرام و بیصدا، در حالی که اشعههای نور خورشید از پنجرههای بزرگ کاخ به داخل میتابید، کیکاووس، پادشاه ایران، آخرین نفسهای خود را کشید. چهره او آرام و خسته بود، گویی که زندگی به آرامی از او فاصله میگرفت. اطراف تختش کیمیا، کیانوش و دیگر افراد نزدیک خانوادهاش حضور داشتند. کیمیا که دختری در شکمش داشت، از این فقدان به شدت متاثر شد و اشک از چشمانش جاری بود. برای او غم از دست دادن پدر غمی بزرگ و جانکاه بود.
---
### وصیتنامهٔ کیکاووس:
پس از درگذشت کیکاووس، وصیتنامهٔ او که مهر و موم شده بود، در تالار اصلی کاخ خوانده شد. همه اعضای خانواده، از جمله کیمیا، سودابه، اردشیر و کیانوش، در تالار حاضر شدند. صدای بلندخواننده که آرامش سالن را پر کرد، چنین بود:
"به نام خداوند جان و خرد،
من، کیکاووس، پادشاه ایران، در این لحظه وصیتنامهام را برای نسلهای آینده باقی میگذارم.
اولین وصیت من، تقسیم اموالم است:
- به دخترم، کیمیا، جواهرات سلطنتی و باغهای شمال کاخ را واگذار میکنم.
- به سودابه، همسر من، کاخ تابستانی و املاکی که در فارس قرار دارند تعلق میگیرد.
- و به اردشیر، ذخایر طلایی که در خزانه نگهداری میشوند، اعطا میکنم.
اما این تقسیمات تنها آغاز است. مهمترین تصمیم من درباره آیندهٔ تاج و تخت ایران است. من، کیکاووس، اعلام میکنم که جانشین من کسی نیست جز کیانوش. او که شجاعت، خرد و جوانمردیاش را در تمام این سالها ثابت کرده است، شایستهٔ آن است که این کشور را هدایت کند."
---
### بازگشت آرامش به کیمیا:
کیمیا پس از مرگ پدرش به شدت متاثر و غمگین بود. کیانوش تمام تلاش خود را به کار گرفت تا او را بهبود بخشد و حس آرامش را به خانه بازگرداند. او با صبر و محبت، همواره کنار کیمیا بود و به او قوت قلب میداد.
**کیانوش (با لحنی مهربان):**
"کیمیا، پدرت همیشه از تو به عنوان نمادی از قدرت و شجاعت یاد میکرد. میدانم که این روزها برایت سخت است، اما بدان که من و داریوش کنارت هستیم."
**کیمیا (با چشمانی اشکآلود):**
"کیانوش، حضور تو و پسرمان داریوش تنها چیزی است که به من امید میدهد. باید قوی باشم، برای فرزندمان و برای آینده."
---
### رشد داریوش و تربیت توسط کیانوش:
داریوش که حالا پنج ساله شده بود، شباهت زیادی به پدرش داشت. کیانوش او را در جوانی به خوبی تربیت کرد و هنرهای رزم، ادب، رفتار و اخلاق را به او آموخت. هر وقت داریوش با شمشیر چوبی در حیاط بازی میکرد و کیانوش او را راهنمایی میکرد، لبخند بر لبان کیانوش مینشست. با این وجود، داریوش کودکی بلندپرواز و زودرنج بود و گاهی اوقات زود عصبانی میشد.
**کیانوش (به داریوش):**
"پسرم، شجاعت تنها در میدان جنگ نیست. شجاعت یعنی کنترل احساساتت و استفاده از آنها برای ایجاد تغییر."
**داریوش (با نگاهی جدی):**
"پدر، قول میدهم که روزی مثل تو قوی و جوانمرد شوم."
---
### مراسم تاجگذاری کیانوش:
مراسم تاجگذاری کیانوش در کاخ باشکوه ایران، با حضور اشراف، فرماندهان، و مردم برگزار شد. تالار تاجگذاری با چلچراغهایی بزرگ و آراسته به گلهای سفید و طلایی تزئین شده بود. سربازانی با زرههای درخشان در دو طرف تالار صف کشیده بودند.
وقتی کیانوش وارد شد، همه با احترام و هیبت به او نگاه کردند. او لباسی فاخر و یک ردای سلطنتی که نماد ایران بود، بر تن داشت. موسیقی آرام و فاخر نواخته میشد. کیانوش به سمت تخت پادشاهی که در مرکز تالار قرار داشت، حرکت کرد.
کیمیا، با چهرهای پر از غرور و آرامش، در کنار داریوش ایستاده بود. داریوش به پدرش نگاه میکرد و در چشمانش اشتیاق و افتخار موج میزد.
در لحظهٔ اصلی، روحانی بزرگ تاج را برداشت و با صدایی بلند گفت:
**روحانی:**
"کیانوش، تو که با شجاعت و خرد خود در این سرزمین ایستادی، امروز بهعنوان پادشاه ایران انتخاب میشوی. این تاج نماد اتحاد، عدالت و جوانمردی است. آیا آمادهای این مسئولیت را بر دوش خود بگیری؟"
کیانوش با صدای محکم گفت:
**کیانوش:**
"من آمادهام. به شرافت و عشق به این سرزمین، سوگند میخورم که برای مردم ایران بجنگم و عدالت را برقرار کنم."
سپس تاج بر سر کیانوش گذاشته شد و صدای تشویق و شادی حضار بلند شد. این لحظه، آغاز دوران جدیدی برای ایران بود. کیانوش حالا پادشاه ایران بود، اما میدانست که این تاج باری سنگین از مسئولیتها را به همراه دارد.
---
این فصل از داستان با احساسات عمیق و تغییرات بزرگ همراه است. کیکاووس در آرامش دنیا را ترک کرد، اما وصیتش آیندهٔ ایران را تعیین کرد. کیانوش حالا در جایگاهی است که باید با تهدیدها و چالشهای زیادی روبهرو شود، در حالی که خانوادهاش منبع قدرت و امید او هستند. این ماجرا ادامه دارد و رازها و کشمکشهای جدیدی در انتظار است.