تاج و تخت : روزمره عادی اما سرنوشت ساز

نویسنده: ghaffarisamiyar

طلوع آفتاب، آسمان روستای ابریشم را به رنگ طلایی درآورده بود. صدای پرندگان در میان درختان و عطر چای تازه آماده شده، صبحی دلنشین را برای کیانوش و مادرش رقم زده بود. کیانوش پس از خوردن صبحانه و دادن داروهای مادرش، لباسی ساده پوشید و به سمت محل کارش راه افتاد. آقای رادمان، مردی میانسال و آرام، همیشه از دیدن جوانی مثل کیانوش که هم پرتلاش و هم مؤدب بود، خرسند می‌شد.  
---
**رادمان (با خنده):**  
"کیانوش، امروز می‌خوای درختا رو بترکونی؟ این‌قدر انرژی داری که انگار ده تا مردی!"  
**کیانوش:**  
"استاد رادمان، امروز باید بیشتر کار کنیم. مادرم گفت امسال زمستون سردی در پیشه، باید هیزم کافی برای همه آماده کنیم."  
هر دو شروع به بریدن چوب‌ها کردند. آفتاب نزدیک به ظهر بود و صدای اره‌هایشان در میان درختان می‌پیچید.  
---
زمان استراحت که نزدیک به ظهر بود، کیانوش گوشه‌ای نشست و فلاسک چای خود را باز کرد. در حال نوشیدن چای، ناگهان صدای پای کسی را شنید. وقتی سر بلند کرد، دختری با موهای مواج و چشمانی آبی، در حالی که لباس‌های زینتی‌اش خاکی و پاره شده بود، به سمتش دوید. چهره‌اش پر از ترس بود.  
**دختر (نفس‌نفس‌زنان):**  
"کمک! خواهش می‌کنم، راهزن‌ها مرا تعقیب می‌کنند. آن‌ها به من حمله کردند!"  
کیانوش بلافاصله بلند شد، نگاهی جدی به او انداخت و گفت:  
**کیانوش:**  
"اینجا امن است. تو اینجا بمون، من از تو محافظت می‌کنم."  
---
ناگهان صدای خنده‌های بی‌رحمانه‌ای از میان درختان به گوش رسید. چند مرد راهزن با لباس‌های چرکین و خنجرهایی در دست، به سمتشان نزدیک شدند. رهبرشان با لبخندی تلخ گفت:  
**رهبر راهزنان:**  
"هی پسر، دخالت نکن. فقط این دختر رو می‌خوایم. برو سر کار خودت."  
کیانوش به آرامی خنجر کوچکی که همیشه در لباسش پنهان می‌کرد را بیرون کشید و با لحنی محکم گفت:  
**کیانوش:**  
"اگر جرأت دارید، بیایید جلو. اینجا کسی به کسی آسیب نمی‌رسونه."  
---
درگیری شدیدی آغاز شد. کیانوش، با مهارت و چابکی خارق‌العاده‌ای، راهزنان را یکی پس از دیگری شکست داد. رهبر راهزنان که متوجه شد این جوان جنگجویی ماهر است، با باقی‌مانده افرادش فرار کرد.  
---
دختر زخمی شده بود و روی زمین نشسته بود. کیانوش با نگرانی به او نزدیک شد و گفت:  
**کیانوش:**  
"تو مجروح شدی، باید تو رو پیش مادرم ببرم. اون می‌تونه کمکت کنه."  
دختر سرش را تکان داد و در حالی که هنوز از ترس می‌لرزید، گفت:  
**دختر:**  
"متشکرم... تو زندگی منو نجات دادی."  
---
کیانوش او را به خانه‌اش برد و مادرش با دقت شروع به درمان زخم‌های دختر کرد. وقتی حال دختر کمی بهتر شد، مادر کیانوش به او گفت:  
**مادر کیانوش:**  
"پسرم، این دختر تنهاست و قصد داره به پایتخت بره. راه پرخطره. تو باید همراهش بری و ازش مراقبت کنی."  
کیانوش که به مادرش احترام زیادی قائل بود، بدون درنگ پاسخ داد:  
**کیانوش:**  
"باشه، مادر. من اونو به سلامت به مقصد می‌رسونم."  
---
دختر با چشمانی پر از قدردانی به کیانوش نگاه کرد. این تصمیم آغاز یک ماجرای جدید و پرهیجان بود، و شاید این مسیر، سرنوشت هر دو نفر را برای همیشه تغییر می‌داد.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.