تاج و تخت : خشم

نویسنده: ghaffarisamiyar

---
### یاد کیانوش در دل مردم:
سال‌ها از مرگ کیانوش گذشته بود، اما یاد او همچنان در دل مردم زنده بود. هر پنجشنبه، گروهی از مردم به آرامگاه باشکوه او می‌رفتند، جایی که در کنار مزار پدر و مادرش آرام گرفته بود. آن‌ها شمع روشن می‌کردند، دعا می‌خواندند و از او به‌عنوان نمادی از شجاعت و عدالت یاد می‌کردند. ایران، هرچند به ظاهر به آرامش رسیده بود، اما جای خالی کیانوش در قلب مردم و خانواده‌اش همچنان حس می‌شد.
---
### داریوش، مردی که انتقام در دلش شعله می‌کشید:
داریوش حالا ۱۸ ساله شده بود. او که در کودکی به‌عنوان پسری مهربان و عدالت‌طلب شناخته می‌شد، حالا به مردی تبدیل شده بود که تمام زندگی‌اش به یک کلمه ختم می‌شد: **انتقام**. مرگ پدرش، آن هم به شکلی که هرگز از ذهنش پاک نمی‌شد، او را به فردی دیگر تبدیل کرده بود. او دیگر نمی‌خندید، دیگر شاد نبود. تمام روزهایش به تمرین شمشیرزنی و آماده شدن برای روزی که انتقام پدرش را بگیرد، می‌گذشت.
---
### ازدواج اردشیر و آتوسا:
در این میان، اردشیر و آتوسا با یکدیگر ازدواج کردند. هرچند جشن عروسی بزرگی برگزار نشد، اما این ازدواج برای بسیاری از مردم عجیب بود. آتوسا، که هنوز عشقش به کیانوش در دلش زنده بود، حالا همسر اردشیر شده بود. از سوی دیگر، اردشیر همچنان به کیمیا علاقه داشت و این عشق پنهانی، او را درگیر تضادهای درونی کرده بود.
---
### گفت‌وگوی داریوش و کیمیا:
یک شب، داریوش که از تمرین‌های روزانه خسته شده بود، به اتاق مادرش رفت. کیمیا در کنار شومینه نشسته بود و به شعله‌های آتش خیره شده بود. داریوش کنار او نشست و با صدایی آرام اما پر از خشم گفت:  
**داریوش:**  
"مادر، چرا پدر به نبرد با آن‌ها رفت؟ چرا باید جانش را از دست می‌داد؟"  
کیمیا که از این سوال شوکه شده بود، لحظه‌ای سکوت کرد. سپس با صدایی لرزان گفت:  
**کیمیا:**  
"داریوش، پدرت برای دفاع از من و این سرزمین جنگید. او مردی بود که همیشه برای عدالت می‌جنگید."  
داریوش که چشمانش پر از اشک شده بود، با صدایی بلندتر گفت:  
**داریوش:**  
"اما چرا؟ چرا باید این‌گونه می‌شد؟ چه چیزی باعث شد که او به جنگ برود؟"  
کیمیا که حالا اشک‌هایش جاری شده بود، به آرامی گفت:  
**کیمیا:**  
"آن‌ها... آن‌ها به من تجاوز کردند، داریوش. آن‌ها مرا آزار دادند و پدرت نمی‌توانست این را تحمل کند. او برای دفاع از من و برای انتقام از آن‌ها به جنگ رفت."  
داریوش که حالا تمام وجودش از خشم می‌لرزید، از جای خود بلند شد.  
**داریوش (با فریاد):**  
"آن‌ها باید تاوان این کارشان را بدهند! من نمی‌توانم این را تحمل کنم. پدرم برای عدالت جنگید، اما من برای انتقام خواهم جنگید. هیچ‌کدام از آن‌ها نباید زنده بمانند."  
کیمیا که از دیدن خشم پسرش نگران شده بود، به او نزدیک شد و گفت:  
**کیمیا:**  
"داریوش، این راهی نیست که پدرت برای تو می‌خواست. او همیشه به عشق و جوانمردی باور داشت. نگذار نفرت تو را از مسیر درست دور کند."  
اما داریوش که حالا تصمیمش را گرفته بود، بدون گفتن کلمه‌ای دیگر از اتاق خارج شد.
---
### پریناز و غم از دست دادن پدر:
پریناز که حالا دختری لطیف و زیبا شده بود، از افسردگی کودکی‌اش بیرون آمده بود، اما دیگر آن دختر شاد و پرانرژی گذشته نبود. مرگ پدرش، او را به فردی آرام و درون‌گرا تبدیل کرده بود. او اغلب ساعت‌ها در باغ می‌نشست و به گل‌ها خیره می‌شد، گویی که در دنیای دیگری سیر می‌کند.  
**پریناز (با صدای آرام):**  
"پدر، اگر اینجا بودی، همه‌چیز بهتر می‌شد. چرا ما را تنها گذاشتی؟"  
---
### تاثیر مرگ کیانوش:
مرگ کیانوش نه‌تنها خانواده‌اش، بلکه تمام ایران را تحت تأثیر قرار داده بود. گویی که با مرگ او، بخشی از روح این سرزمین نیز از دست رفته بود. داریوش که حالا مردی جوان و قدرتمند شده بود، تصمیم گرفته بود که این غم را با انتقام جبران کند. اما آیا این راه او را به آرامش خواهد رساند، یا او را به سرنوشتی مشابه پدرش خواهد کشاند؟ آینده همچنان پر از راز و چالش است.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.