---
### کیمیا هر شب گریه میکرد و به یاد کیانوش بود:
ماه کامل از آسمان شب میتابید، اما کیمیا در اتاق خود تنها و گریان نشسته بود. اشکهایش هر شب بالشهایش را خیس میکرد. شب دیگری از این شبهای بیپایان بود که بالاخره کیکاووس، که همیشه شاهد سکوت و دوری دخترش بود، نتوانست تحمل کند و پرسید:
**کیکاووس (با لحنی کنجکاو و قاطع):**
"کیمیا، چرا اینقدر از خودت دور شدهای؟ چرا همیشه غمگینی؟ تو دختر منی، باید چیزی به من بگویی. آیا مشکلی هست که باید بدانم؟"
کیمیا که چشمانش پر از اشک بود، نگاهش را از پدرش دزدید و با صدایی لرزان گفت:
**کیمیا:**
"پدر، نمیتوانم چیزی بگویم که شما بخواهید گوش دهید. دلم برای کسی تنگ شده که او را از دست دادهام. کسی که فکر نمیکنم دیگر بازگردد."
**کیکاووس (با اخم):**
"درباره کیانوش صحبت میکنی، اینطور نیست؟ همان مردی که از همه دنیا بیزار است و میخواهد راه خودش را برود؟ نمیفهمم چرا او برای تو اینقدر مهم است."
**کیمیا (با صدای شکسته):**
"پدر، او تنها کسی است که مرا برای خودم میخواهد. او به من اهمیت میدهد، نه به مقامم یا پولم. اما شما... شما میخواهید مرا به کسی بسپارید که نه مرا میشناسد و نه مرا درک میکند."
کیکاووس لحظهای ساکت ماند، سپس با لحنی نرمتر گفت:
**کیکاووس:**
"کیمیا، این تصمیم برای خیر و مصلحت است. تو باید به من اعتماد کنی. شاید فکر میکنی که کیانوش مناسب توست، اما او دشمن دربار شده است. او نمیتواند کسی باشد که به تو خوشبختی بدهد."
**کیمیا (با قاطعیت):**
"پدر، خوشبختی من در کنار کیانوش است. نمیخواهم کسی دیگر تصمیمات زندگی من را بگیرد."
---
### بازگشت کیانوش به ابریشم:
کیانوش که از ظلم، فساد و فقر حاکم بر ایران خسته شده بود، از فرماندهی استعفا داد و به روستای ابریشم بازگشت. اما این بار، تصمیم گرفت که دست به کاری متفاوت بزند. او رادمان و مردان روستا را جمع کرد و به آنها گفت:
**کیانوش (با صدای محکم):**
"دوستان، وقت آن رسیده که ایران را از این ظلم و فساد نجات دهیم. ما نمیتوانیم دست روی دست بگذاریم و تماشا کنیم که سودابه و اردشیر، خاک ما را بفروشند و مردم ما را در فقر نگه دارند. ما باید قیام کنیم. اگر همه متحد باشیم، میتوانیم ایران را به اوجش بازگردانیم."
او به همه سپر، زره و شمشیر داد و پرچم بنفش ساسانیان را که نشانه افتخار و شکوه ایران بود، برافراشت. فردای آن روز، همگی با طلوع خورشید و با ارادهای آهنین، به سمت شیراز حرکت کردند. در نبردی که پیش آمد، مردان شجاع روستا به راحتی پیروز شدند و شیراز تحت سلطهٔ آنها درآمد.
---
### کیکاووس و ارسال رستم:
وقتی کیکاووس خبر قیام کیانوش و تسخیر شیراز را شنید، خشمگین شد. او رستم، پهلوان بزرگ ایران، را فراخواند و گفت:
**کیکاووس:**
"رستم، کیانوش قیام کرده و خاک ایران را به خطر انداخته است. باید به میدان نبرد بروی و او را متوقف کنی. این وظیفه توست."
رستم که میان وظیفه و دوستی گرفتار شده بود، آماده شد و به شیراز رفت. وقتی کیانوش او را دید، آشفته شد. آنها روبهروی هم قرار گرفتند، اما قبل از اینکه شمشیرها کشیده شود، شروع به صحبت کردند:
---
### گفتوگوی کیانوش و رستم:
**رستم:**
"کیانوش، چرا به این راه آمدی؟ تو که همیشه برای ایران جنگیدهای، چرا حالا بر علیه دربار قیام کردهای؟"
**کیانوش:**
"رستم، آیا ندیدی که سودابه، اردشیر و کیکاووس چه بر سر این کشور آوردهاند؟ مردم گرسنهاند، در فقر و بدبختی زندگی میکنند. من برای خودم نمیجنگم، من برای ایران میجنگم."
**رستم:**
"اما این راه تو باعث تفرقه میشود. تو ایران را به جنگ داخلی میکشانی، و این چیزی است که دشمنان ما میخواهند."
**کیانوش:**
"رستم، من نمیخواهم ایران را به جنگ بکشانم. من میخواهم این کشور را از فساد و ظلم نجات دهم. آیا تو نمیبینی که دربار ایران دیگر به مردمش اهمیت نمیدهد؟"
رستم لحظهای به چشمان کیانوش خیره شد، سپس با لحنی آرام گفت:
**رستم:**
"شاید حرفهایت درست باشد. من با تو نمیجنگم، بلکه به تو میپیوندم. اگر راه تو پاک و برای ایران است، من هم در کنارت خواهم بود."
---
### اتحاد در شیراز:
رستم ارتش خود را با ارتش کیانوش پیوند داد و همگی در شیراز مستقر شدند. این اتحاد، قدرتی بیسابقه به کیانوش و یارانش بخشید.
---
### اعلام تصمیم کیمیا:
یک روز در کاخ، کیمیا، که دیگر از سکوت خسته شده بود، به سودابه، کیکاووس و اردشیر گفت:
**کیمیا (با قاطعیت):**
"پدر، مادر، اردشیر... من نمیتوانم این را بیشتر تحمل کنم. این زندگیای نیست که من انتخاب کرده باشم. من کیانوش را دوست دارم و تصمیم گرفتهام که با او ازدواج کنم. دیگر نمیخواهم عروسکی باشم که تصمیمات زندگیام توسط دیگران گرفته شود."
سودابه با چهرهای مملو از خشم گفت:
**سودابه:**
"کیمیا! این گستاخی است. تو دختر شاهی، نمیتوانی با یک شورشی ازدواج کنی!"
اما کیمیا با صدایی محکم پاسخ داد:
**کیمیا:**
"من شورشی نیستم، و کیانوش هم شورشی نیست. او تنها کسی است که برای این خاک و مردمش میجنگد. اگر کسی اینجا شورشی است، شما هستید که به جای مردم، به قدرت و طمع فکر میکنید."
کیکاووس که نمیتوانست سخنان دخترش را باور کند، لحظهای سکوت کرد، اما چشمانش پر از تردید و تفکر شد. آینده، به زودی سرنوشت کیکاووس، کیانوش و کیمیا را رقم میزد.
---
این روایت، داستانی از شجاعت، عشق و ایستادگی است، جایی که تصمیمات سخت و دشوار، سرنوشت یک ملت و عشق را تحت تأثیر قرار میدهند. حالا کیانوش و یارانش با اتحاد و ارادهای قوی، آینده ایران را در دست گرفته بودند.