تاج و تخت : عشق

نویسنده: ghaffarisamiyar

خورشید آرام آرام از پشت کوه‌ها بالا می‌آمد و نور طلایی‌اش بر مسیر سنگلاخی که کیانوش و کیمیا در پیش گرفته بودند، می‌تابید. اسب سیاه و سفیدشان به نرمی در مسیر حرکت می‌کرد و صدای قدم‌هایش در سکوت کوهستان می‌پیچید. کیانوش، که چشمانش به دقت اطراف را می‌پایید، نگاهی به کیمیا انداخت. لباس زینتی کیمیا که با پارچه‌های گران‌بها و طرح‌های ظریف تزئین شده بود، بیشتر و بیشتر شک او را برمی‌انگیخت.
**کیانوش (با کنجکاوی):**  
"کیمیا، اگر اجازه بدی سوالی بپرسم... چرا این لباس‌ها رو می‌پوشی؟ تو از کجا اومدی؟"  
کیمیا کمی مکث کرد. او به کیانوش نگاه کرد و لبخندی ملایم بر لب آورد، اما این لبخند بیشتر نشانه گریز بود تا اطمینان.  
**کیمیا:**  
"من... من از خانواده‌ای ثروتمند هستم. پدرم همیشه می‌خواست که بهترین لباس‌ها رو بپوشم. ولی بگو، چرا این برات مهمه؟"  
**کیانوش (با جدیت):**  
"نه که مهم باشه، اما این راهی که در پیش گرفتی خطرناکه. کسی که این لباس‌ها رو می‌پوشه، می‌تونه هدف راهزن‌ها بشه. و گذشته از اون... چیزی هست که نمی‌گی، درسته؟"  
**کیمیا (آه کشیده):**  
"شاید یه روزی بتونم بگم... اما الان نه. فقط می‌تونم بگم که کسی رو ندارم و باید به مقصد برسم."  
---
هر چه مسیر ادامه پیدا می‌کرد، نگاه‌های کوتاه اما پرمعنا بین کیانوش و کیمیا بیشتر می‌شد. آن دو احساس می‌کردند که گویی چیزی بیش از یک همسفر معمولی بینشان شکل گرفته. کیانوش با ذهن مشغول خبرهایی که چند روز پیش خوانده بود، به چیزی فکر می‌کرد: **"دختر پادشاه کیکاووس گمشده است."**  
---
وقتی شب فرا رسید، آن‌ها در دشتی گسترده، زیر آسمانی پر از ستاره، چادری برپا کردند. صدای جیرجیرک‌ها و نسیم خنک شبانه، فضایی آرامش‌بخش ایجاد کرده بود. کیانوش کنار آتشی که روشن کرده بود نشست و به آسمان خیره شد. کیمیا نیز روی پارچه‌ای کنار چادر نشسته بود و به شعله‌های آتش نگاه می‌کرد.  
**کیانوش (با لبخند):**  
"آسمون امشب مثل یه قالی پر از جواهره. ولی می‌دونی، بعضی وقتا ستاره‌ها هم به نظرم غمگین می‌رسن. شاید چون اون بالا تنها هستن."  
**کیمیا (با لبخندی غمگین):**  
"شاید... یا شاید هم ستاره‌ها هرگز تنها نیستن، چون همیشه با هم می‌درخشن. فکر کنم ما آدم‌ها هستیم که گاهی خودمون رو از هم جدا می‌کنیم."  
کیانوش با دقت به چشمان کیمیا خیره شد و گفت:  
**کیانوش:**  
"تو خیلی بیشتر از اون چیزی که نشون می‌دی راز داری، کیمیا. اما بدون، هرچی که هست، من اینجام."  
کیمیا که حالا چشمانش کمی برق اشک داشت، آرام گفت:  
**کیمیا:**  
"من هیچ‌وقت کسی رو نداشتم که اینجوری حرف بزنه. کیانوش، شاید سفرمون طولانی باشه، ولی حس می‌کنم که انگار از قبل تو رو می‌شناختم."  
---
صبح زود، وقتی خورشید از افق بالا آمد، آن‌ها سفرشان را ادامه دادند. پس از ساعت‌ها طی مسیر، ساختمان‌های باشکوه تیسفون کم‌کم در دیدشان ظاهر شد. وقتی به دروازه بزرگ شهر رسیدند، کیمیا از کیانوش جدا شد و به سمت کاخ پادشاهی رفت. سربازان با احترام دروازه را برای او باز کردند، و کیانوش با تماشای این صحنه متوجه شد که شکش درست بوده است.  
کمی بعد، در تالار مجلل کاخ، کیکاووس که با لباسی شاهانه نشسته بود، کیمیا را در آغوش گرفت. شادی از دیدن دخترش در چهره‌اش موج می‌زد. سپس، او به سمت کیانوش اشاره کرد و گفت:  
**کیکاووس:**  
"جوان، بیا جلو. کیمیا به من گفت که تو جان او را نجات دادی. تو کیستی؟"  
کیانوش با احترام سر خم کرد و پاسخ داد:  
**کیانوش:**  
"من کیانوش هستم، اهل روستای ابریشم. فقط وظیفه خودم رو انجام دادم."  
کیکاووس با تعجب گفت:  
**کیکاووس:**  
"کیانوش؟ پسر اسفندیار پهلوان؟ چطور ممکنه؟"  
کیکاووس پس از شنیدن این حرف، از کیانوش خواست که در کاخ بماند و پاداشی شاهانه دریافت کند. اما کیانوش که دلش برای مادر بیمارش تنگ شده بود، با احترام گفت:  
**کیانوش:**  
"سپاسگزارم، شاهنشاه. اما مادرم تنهاست و بیمار. باید به خانه برگردم و از او مراقبت کنم."  
---
وقتی کیانوش برای رفتن آماده شد، کیمیا که دلش به شدت پیش کیانوش بند شده بود، به او اصرار کرد که بماند.  
**کیمیا (با صدای لرزان):**  
"کیانوش، خواهش می‌کنم نرو. من هنوز خیلی حرف‌ها دارم که بهت بزنم. تو نمی‌دونی چقدر برای من مهم شدی."  
کیانوش، با چشمان پر از تردید و احساسی پیچیده، آرام پاسخ داد:  
**کیانوش:**  
"کیمیا، تو برای من هم مهمی. ولی مادرم به من نیاز داره. نمی‌تونم از وظیفه‌ام فرار کنم."  
---
این جدایی سخت، نقطه‌ای عاطفی در داستان زندگی این دو شد. کیمیا با چشمانی پر از اشک، به رفتن کیانوش نگاه کرد، اما می‌دانست که شاید سرنوشت بار دیگر آن‌ها را به هم برساند. داستان این دو هنوز در میان این پیچ‌وخم‌ها ادامه دارد... 
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.