تاج و تخت : پریناز

نویسنده: ghaffarisamiyar

با پادشاهی کیانوش، دورانی از رفاه، امید، و سربلندی به ایران بازگشت. مردم که سال‌ها درگیر جنگ، فقر و ناامیدی بودند، بار دیگر به آینده‌ای روشن امیدوار شدند. اصلاحات کیانوش در تمام ابعاد زندگی مردم اثر گذاشته بود؛ از کشاورزان تا بازرگانان، همه در سایه عدالت و مدیریت او رشد کردند. اما در پس این آرامش و رفاه، دسیسه‌های سودابه و اردشیر همچنان تهدیدی جدی برای تاج و تخت بودند.
در دل این روزهای خوش، اتفاقی شیرین رخ داد. در چله تابستان، کیمیا دختری به دنیا آورد که زیبایی‌اش همانند مادرش چشمگیر بود. چشمان آبی‌اش مانند آسمان صاف تابستان می‌درخشید و لبخندی دلنشین بر لب داشت. کیانوش و کیمیا او را **پریناز** نامیدند؛ دختری که از همان کودکی به پدرش علاقه‌ای خاص پیدا کرد. کیانوش هرگاه او را در آغوش می‌گرفت و به سینه‌اش می‌فشرد، لبخندی پر از عشق بر لبانش می‌نشست. او دختری باهوش بود که نگاه‌هایش عمق بسیاری داشت، گویی دنیای جدیدی را کشف می‌کند.
---
### داریوش و رشد درخشان:
در همین دوران، داریوش که حالا به مدرسه می‌رفت، از همان ابتدا هوش و ذکاوت خود را نشان می‌داد. او در میان هم‌کلاسی‌هایش برجسته بود و علاقه زیادی به یادگیری داشت. کیانوش به طور ویژه به آموزش پسرش اهمیت می‌داد و هر شب در کنار او می‌نشست تا از روزش بپرسد و چیزهایی به او یاد دهد.
**داریوش (با صدای شاد):**  
"پدر، امروز در مدرسه دربارهٔ تاریخ ایران یاد گرفتم. معلم گفت که ما همیشه ملتی سربلند بوده‌ایم!"  
**کیانوش (با لبخند):**  
"پسرم، این سربلندی حاصل شجاعت و ارادهٔ مردم این سرزمین است. تو روزی باید راه آن‌ها را ادامه دهی."  
---
### روز حادثه:
با وجود این خوشبختی، زندگی همیشه سرشار از آرامش نمی‌ماند. یک روز، در میان طبیعت سرسبز اطراف کاخ، کیمیا زیر سایه درختی نشسته بود و منتظر کیانوش بود تا به او بپیوندد. بوی گل‌ها در هوا پیچیده بود و نسیم ملایمی می‌وزید. اما این آرامش، ناگهان به کابوسی تبدیل شد.
دو مرد قوی‌هیکل با قدم‌هایی بی‌صدا به سمت کیمیا نزدیک شدند. پیش از اینکه او فرصتی برای فریاد زدن داشته باشد، یکی از آن‌ها دستش را روی دهانش گذاشت و دیگری ماده‌ای را روی بینی‌اش گرفت. کیمیا بی‌هوش شد و به زمین افتاد. آن‌ها او را به سرعت از محل دور کردند.
---
### نگرانی کیانوش:
وقتی کیانوش به محل قرارشان رسید و کیمیا را پیدا نکرد، قلبش فرو ریخت. ابتدا فکر کرد که شاید او برای قدم زدن به اطراف رفته است، اما وقتی اثری از او پیدا نکرد، ترس به سراغش آمد. با عجله به کاخ بازگشت و دستور داد که تمام سربازان به دنبال کیمیا بگردند.
**کیانوش (با صدایی محکم اما پر از اضطراب):**  
"سربازان! تمام مناطق اطراف را جست‌وجو کنید. هیچ سنگی را نچرخانید، تا زمانی که ملکهٔ من پیدا شود."
روزها و شب‌ها گذشت، اما هیچ خبری از کیمیا نبود. نگرانی کیانوش بیشتر و بیشتر می‌شد، به‌ویژه وقتی که پریناز کوچک به مادرش نیاز داشت. صدای گریه‌های پریناز در شب، قلب کیانوش را می‌شکست.
---
### شک به آتوسا:
در میانهٔ این ناامیدی، ذهن کیانوش به سمت دشمن قدیمی‌اش، **آتوسا**، رفت. او که زخمی کهنه از عشق و شکست در دل داشت، احتمالاً می‌توانست پشت این ماجرا باشد.  
**کیانوش (با خود):**  
"آتوسا... می‌دانم که هنوز کینهٔ گذشته را در دل داری. اگر این کار تو باشد، بدان که آرام نخواهم نشست."
---
این فصل داستان پر از تنش و احساس است. کیانوش باید نه‌تنها پادشاهی خود را در برابر دسیسه‌های دشمنان حفظ کند، بلکه باید همسرش را پیدا کند و خانوادهٔ خود را دوباره به آرامش برگرداند. داستان همچنان درگیر پیچیدگی‌ها و رازهایی است که هر لحظه ممکن است سرنوشت شخصیت‌ها را تغییر دهند.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.