ژانر
جستجو در عناوین
تعداد کلمات
مرتب سازی براساس
فقط تمام شده ها
فقط داستان های در حال تایپ
ایده های ذهن یک نویسنده نا بَلَد 1 در حال تایپ

ایده های ذهن یک نویسنده نا بَلَد

۱ اسفند ۱۴۰۳

بیشتر مواقع که کتاب یا رمان میخونم ... هرجا که احساس شلوغی یا پر بودن ذهنم میکنم ، بین خوندن یک فاصله ای میدم و با ایده هایی که تو ذهنم اومدن به داستان از آخرین جایی که خوندم بال و پر میدم . اما به یه جایی که می رسم میفهمم باید به نوسنده با اون ایده های عالی احترام گذاشت ...

1 4 853
ساعت 11:27 1 تمام شده

ساعت 11:27

۳۰ بهمن ۱۴۰۳

در سایه‌ها ،به دنبال راه خروج در جهانی که خاطرات ،تنها ساکنان ان هستند: دری به دنبال باز شدن، شکافی در دل دیوار سکوت و کلیدی که فقط به دست خاطره هاست.

1 4 1.3 K
کوله بار غم 5 در حال تایپ

کوله بار غم

۲۶ بهمن ۱۴۰۳

کوله پشتی پر از غمی به همراه دارم که نمیدانم و نمیتوانم آن را زمین بگذارم ... شاید تا ابد و دهر ادامه یابد ...

2 6 2 K
خانه‌ی عمو 1 تمام شده

خانه‌ی عمو

۱۹ بهمن ۱۴۰۳

داستان کوتاه وحشت

0 2 646
می‌دونی... وحشتناکه...! 2 تمام شده

می‌دونی... وحشتناکه...!

۱۸ بهمن ۱۴۰۳

...آفازی. این چیزی بود که دکترها بهم گفتن. البته من بیشتر وقت‌ها آفاسی تلفظش می‌کنم. بهم گفتن مغزم دیگه نمی‌تونه درست با کلمات کنار بیاد. نمی‌دونم... شاید با هم دعواشون شده! شاید اون ضربه‌ای که من حتی نمی‌تونم به یاد بیارمش؛ باعث شده سبد کلمات از دست مغزم بیافته و همه چی پخش و پلا بشه! به هرحال که من بعد از اون ضربه؛ دیگه آدم سابق نشدم. دکترا گفتن سمت چپ مغزم به‌شدت آسیب دیده و برای همینه که دیگه نمی‌تونم درست حرف بزنم؛ حرف‌های بقیه رو راحت بفهمم، راه برم، با دست راستم کار کنم یا حتی یه لبخند تمیز قشنگ بزنم...

1 8 3.3 K
به مقصد مرگ... 2 تمام شده

به مقصد مرگ...

۱۸ بهمن ۱۴۰۳

...رو به یک دختربچه حدودا نه ساله کردم:«شما کدوم مدرسه می‌رین؟!» -مدرسه؟! دو سالی می‌شه که نرفتم. با تعجب به چشمانش نگاه کردم. ادامه داد:«مدرسه که هیچی، دوساله به خاطر بیماریم پامو از بیمارستان بیرون نذاشتم. الان خیلی خوشحالم که دارم از شر اون محیط ترسناک خلاص می‌شم.» پس او هم مثل خود من بیمار بود. پرسیدم:«پس توی اتوبوس مدرسه چی کار می‌کنی؟!» شانه بالا انداخت:«اینجا؟! این که اتوبوس مدرسه نیست. نمی‌بینی همه لباس بیمارستان پوشیدن؟» پس یعنی این بچه‌ها داشتند از طرف بیمارستان جایی می‌رفتند؟ جایی شبیه به اردو؟! همین را پرسیدم. -اردو نیست... آممم یه جور سفره... یه جور سفر بدون بازگشت...

1 21 2.1 K
دوماه مانده تا... 2 تمام شده

دوماه مانده تا...

۱۸ بهمن ۱۴۰۳

در تمام مدت دوستیمان، ندیده بودم آن طور گریه کند. هر آن منتظر بودم از شدت ناراحتی از حال برود. التماسش می‌کردم آرام باشد. فقط دوکلمه را تکرار می‌کرد: دو ماه... دو ماه... و دوباره مثل ابر بهار اشک می‌ریخت. با چند لیوان آب و چیز شیرینی که به یاد نمی‌آورم چه بود آرام گرفت. خیلی آرام گرفت. برای چند لحظه جیک نزد. حتی نفس هم نکشید. خیره شده بود به دیوار...

0 19 1 K
یک دقیقه .... 1 تمام شده

یک دقیقه ....

۱۶ بهمن ۱۴۰۳

مردی خسته از جستجوی خانواده خود در افکارش غرق است......

0 0 435
دنیای دو طرفه 0 در حال تایپ

دنیای دو طرفه

۱۱ بهمن ۱۴۰۳

در دنیایی وارونه دختری شانزده ساله به نام "روبی" با مادرش در یک خانه ، آمیخته شده با عشق زندگی میکند تا اینکه تغییری ایجاد میشود و او را به دنیای بزرگسالان هدایت میکند..

0 0
دنیای دیوانگان 10 تمام شده

دنیای دیوانگان

۸ بهمن ۱۴۰۳

سعی کنید مرا باور کنید... 4.5/10

0 0 3 K
دختر مافیا 1 در حال تایپ

دختر مافیا

۳ بهمن ۱۴۰۳

دختری در شهر کوچکی زندگی می‌کرد و یک شیرینی فروشی کوچکی داشت او برای تامین خرج زندگی خودش و مادرش دائم تلاش می‌کرد که روزی ۳ مرد پیداشون میشه و...

0 0 188
اهتمام لکه ها 1 در حال تایپ

اهتمام لکه ها

۲ بهمن ۱۴۰۳

این یک خواب فراموش شده است. خوابی به طولانی یک عمر که در یک لحظه گذر کرد. خوابی مه الود که با به دنیا آمدن آغاز شد.

0 0 224
درد فلزی 2 تمام شده

درد فلزی

۱ بهمن ۱۴۰۳

(دیالوگ‌های از زبان ربات این داستان؛ واقعی هستند!!) ...«منم ازت خواهش می‌کنم که من رو بُکُشی...» هق‌هق صدایش را برید:« تو... آخرین... امیدم... بودی... من جرات... ندارم... خودم این کار رو... بکنم... سعی کردم... نتونستم... منِ ترسوی... مزخرف...» روی زانوهایش فرود آمد؛ رنجی که می‌کشید نفسش را بریده بود، کمی مکث کرد تا بتواند کلمات را برزبان بیاورد:«پایگاه داده؟! پایگاه داده‌ت هرچی هم که تکمیل باشه؛ هیچ‌وقت باعث نمی‌شه درد واقعی رو درک کنی... تو و اون پایگاه داده‌ت آخه چی می‌فهمین از زندگی مردی که سوختن خونواده‌ش توی آتیش‌سوزی خونه رو دید و هیچ‌کاری نتونست بکنه؟!!» لرزش در صدایش جای خود را به خشم داده بود:«... چطور می‌تونی بگی که رنج درآغوش کشیدن جسد دختر سه‌ساله و پسر 8 ساله‌ت که اون‌قدر سوخته بودن که از هم قابل تشخیص نبودن رو می‌فهمی؟؟ تو چطور می‌تونی با اون پایگاه داده‌ت وحشت کابوس‌های شبانه من رو درک کنی؟!»...

0 3 1.9 K
بعدها فهمیدم که... 2 تمام شده

بعدها فهمیدم که...

۳۰ دی ۱۴۰۳

+برای خداحافظی آماده‌ام. برای خداحافظی با دنیایی که متعلق به آن نیستم. برای خداحافظی با دنیایی که آدم‌هایش، هرچقدر هم که تلاش کنی تو را نمی‌پذیرند. با این حال؛ قبل از رفتن امشب، مثل همیشه پشت در اتاقشان در راهرو می‌نشینم. حتی اگر یک نفر به من لبخندی بزند... نه... حتی اگر یک نفر فقط من را ببیند و متوجه حضورم شود؛ می‌مانم... (احتمال داره به زودی پاکش کنم... نمی‌دونم...)

0 3 4.2 K
دنیا هیچ وقت با تو عادلانه رفتار نمیکند! 1 تمام شده

دنیا هیچ وقت با تو عادلانه رفتار نمیکند!

۲۶ دی ۱۴۰۳

دنیا هیچ وقت با تو مهربان نخواهد بود...!

2 4 851
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.