کوروش با نسیم خنکی که بر چهرهاش وزید، به هوشیاری بازگشت. درد ران چپش که تا لحظاتی پیش آزارش میداد، اکنون محو شده بود. نگاهش را به پایین دوخت و مورچهای را دید که با تلاش بیوقفه، دانهای را به سوی لانهاش میکشید. در ژرفای اندیشهاش غرق شد: «این موجود کوچولو از روی اختیار اینکارو میکنه یا به حکم اجبار؟ آیا این تلاش بخاطر خودشه یا برای دیگران؟ آیا این راه رو خودش انتخاب کرده یا به اون تحمیل شده ؟»
کوروش اندیشید و در ذهن با خود گفت:«مرز میان بردگی و آزادی مثل دو روی یک سکهست؛ موجود آزاد کسیه که به اختیار خودش عمل کنه، بدون اینکه به هیچ پیامد یا محدودیتی فکر کنه. در ادامه زیر لب زمزمه کرد: «"حتی پرندگان آسمانم در بند پروازن - اسیر بالهایی که آفریدگارشان به اونها ارزانی داشته."»
اوژان با نگاهی گرم و مهربان، به تماشای کوروش نشسته بود که غرق در تماشای مورچه بود. در دل گفت:«پس مسیر سرنوشت اینه.» کوروش سرش را بلند کرد و همچون همیشه که قادر به دیدن ارواح بود، اوژان را دید. دستی تکان داد و گفت: «برادر، زمان کمی باقی مونده. اگر حرفی داری، من گوش شنوایت میشم.»
اوژان که از سخن کوروش در شگفت بود، به سویش رفت و کنارش به درخت تکیه زد. در حیرت بود که چگونه این پسر جوان میتواند دنیای ارواح را ببیند - امری که تنها برای کسانی ممکن است که مرگ را تجربه کرده و بازگشته باشند. نگاهش را به چهرۀ کوروش دوخت و محو زیباییاش شد؛ آرامشی شگرف در آن نمایان بود. موهای سیاهش همچون شب، چشمان سبزش به سان طبیعت بکر که آرامش عمیقی را به بیننده هدیه میداد، و پوستی به روشنی خورشید داشت. چهرهای گرد با خطوطی ظریف و استخوانی.
در همین حال که اوژان محو تماشای او بود، کوروش دستی تکان داد و گفت: «برادر، لحظات پایانیت نزدیکه. میبینم که روحت در حال شکستنه و میخواد با طبیعت یکی بشه. پسوال هایی دارم که اگه امکانش هست جواب بدی .»
اوژان که امید اندکی به بازگشت به زندگی داشت، با شنیدن حرف کوروش لبخندی تلخ بر لب نشاند و گفت: «قبل از هر چیز، اسمت رو بگو، برادر کوچولو.» پسر پاسخ داد: «اسم من کوروشه. شما رو چی صدا کنم؟»
اوژان گفت: «اسم من اوژانه. الان بگو، سوالات چیه ، کوروش؟»
کوروش گفت: «فقط یک سوال دارم - آزمون آزادی چیه؟ خیلی کنجکاوم که دربارش بدونم.» با شنیدن این پرسش، اوژان از جا پرید، زیرا باور نمیکرد پسری از روستایی دورافتاده از آزمون آزادی آگاه باشد. پرسید: «از کجا با آزمون آزادی آشنا شدی، کوروش؟»
«حقیقتش از شخصی روح گونه به نام ایزدیار شنیدم.» میگفت :«در نبرد با دیوان برای یافتن آزمون آزادی جان باخته و تنها آرزوش یافتن دروازۀ این آزمونه ، اما هرگز موفق نشده.»
اوژان اکنون درک میکرد چرا کوروش از دیدنش نه تعجب کرده و نه ترسیده. پس گفت: "آزمون آزادی، آزمونی الهیه که ایزد ناشناسی اونو پدید آورده. دلیل آفرینش اون هنوز در پرده ای از ابهامه، اما میگن اون ایزد میخواست روح آزادی رو رام کنه و بخشی از وجود خودش کنه تا به مرتبهای والاتر دست پیدا کنه و بر قله خدایان بنشینه. اما روح آزادی ضربهای مهلک و کشنده به اون وارد کرد. پس اون ایزد، روح آزادی را تحقیر کرد و در خلائی مهر و موم شده حبس کرد. تا بعد از ترمیم زخم هاش اونو کم کم با زور رام کنه؛ اما اهریمنی ناشناس که اسمش مشخص نیست از فرصت استفاده میکنه و به اون ایزد حمله ور میشه ، پس از هفتاد روز نبرد میگن که هر دوشون بر اثر زخم های بسیار مردن و جنازه ایزد ناشناس در کوه قاف ،اهریمن ناشناس معلوم نیست. پس از اون یک شخص میره به کوه دماوند ، روح آزادی به اون میگه «که من ب تو پاداش گرانی میدم پس به دنیا خبر بده هرکس خواستار قدرت بینهایته به قله کوه دماوند بیاد تا از اون آزمون بگیرم.» اما تاکنون هیچکس نتوانسته به اونجا برسه، زیرا خطرات بسیاری در راهه و این سفر کاملا یه سفر بی بازگشته.»
کوروش پرسید: «چه شگفت انگیز! پس تو هم در راه آزمون آزادی جان باختی؟» لبخندی تلخ بر لبان اوژان نقش بست و گفت: «آره، هدفم پیدا کردن آزمون آزادی بود، اما من شایستۀ آزادی نبودم. این آزمون تنها کسی رومیپذیره که معنای حقیقی آزادی را درک کرده باشه.»
کوروش از شنیدن سخنان اوژان اندوهگین شد و در دل گفت: "ای کاش قدرتی داشتم تا تو را آزاد میکردم، اما من خودم در بندم - بندۀ اندیشههای کودکانهام، بندۀ مهر پدر و مادرم، بندۀ کنجکاویم و بندۀ قدرتی که خواستارشم."
ناگهان اوژان در دست راستش سنگینی شمشیرش را حس کرد. شگفتزده شد، اما به یاد آورد که شمشیر با روحش پیوند خورده و همواره همراه اوست. اندیشهای به ذهنش رسید و گفت: «هدیهای برات دارم. امیدوارم که بپذیری.» کوروش پاسخ داد: "با کمال میل. در ازاش چکار باید کنم؟"
اوژان در دل گفت: "پسرک باهوش!" سپس ادامه داد: «این شمشیر منه، که در تمام زندگی همراهم بوده و هرگز ترکم نکرده - وفادارترین موجودی که به من خدمت کرده. امیدوارم اون رو بپذیری و اگر روزی مسیر سرنوشتت به نبرد با شاه ایران یا ستمگری چون اون کشیده شد، بزار که شمشیر من آخرین ضربه رو بزنه.» کوروش در پاسخ سرش را تکان داد و گفت:«من هیچ دشمنی ندارم، اما اگه چنین روزی فرا برسه، قول میدم این کار رو انجام بدم.»
سپس اوژان در ادامه سخن هایش افزود: «امیدوارم همواره زندگیای نیک و سرشار از شادکامی داشته باشی، اما بدون که زندگی در رنج خلاصه میشه. پس تلاش کن که رنجت تنها از آنِ خودت باشه، زیرا اگر دیگران رو در رنجت شریک کنی، اونها رو به خطر میندازی و پشیمانی و اندوهی به سراغت میاد که حتی برای دشمنت آرزو نمیکنی . به آدما اعتماد نکن؛تنها و استوار باش.»
اوژان شمشیر را در دستان کوروش نهاد و گفت: «هر نامی که میخواهی براش بذار. از این به بعد مال توعه و به تو وفادار میمونه. امیدوارم به کارت بیاد، کوروش.»سپس به سوی پیشانی کوروش خم شد، آن را بوسید و عقب برگشت و ایستاده لبخندی زد وگفت: "خداحافظ، کوروش، برگزیدۀ آسمان."
نسیمی خنک وزید و موها و جامۀ کوروش را به رقص درآورد. روح اوژان همچون غباری در آسمان پراکنده شد و با طبیعت یکی گشت، گویی هرگز نبوده است. کوروش به آسمان گرگ و میش خیره شد. زیر چشمانش خیس شد و با خود گفت: «امروز روز مناسبی برای باریدن باران نیست.» اما این ابرها نبودند که میگریستند، بلکه چشمان او بود که اشک میریخت. در دل زمزمه کرد: «هنوز برای بزرگ شدن زوده. باید بیشتر و بهتر تظاهر کنم.»سپس برخاست و به سوی غاری که میخواست کاوش کند، روانه گشت.