فصل سی و یکم: چهارشنبه سوری

خانه‌ای میان کرم‌های شب‌تاب : فصل سی و یکم: چهارشنبه سوری

نویسنده: Writer_crow

قلبم به تپش افتاد. خاطره خوبی از اولین ملاقاتم با او نداشتم. به سرم زد که به سرعت جیم شوم، ولی جلوی وسوسه ام را گرفتم و سر جایم ایستادم. به دیوار تکیه دادم. چشمانم را محکم بستم و سرم را بالا گرفتم و خداخدا کردم که همه چیز خوب پیش برود. صدای لرزان تی تی خانم را به یاد آوردم، همچنین هیکل نخراشیده ارسلان خان را. مطمئن بودم که اگر گندم فقط کمی وقت شناس تر بود و به موقع به کابوس هایم می آمد، بار بزرگی از روی دوشم برداشته می شد و همچنین من در آن لحظه خیس عرق نبودم.
  بعد از پنج دقیقه فوق‌العاده طولانی و خسته کننده و پر از داد و فریاد بر سر نسیه، ارسلان خان از مغازه بیرون آمد. نفس عمیقی کشیدم و به سرعت وارد مغازه شدم. چشمم به تی تی خانم افتاد. پیرزن بیچاره به لرزه افتاده بود. بی توجه به او روی پنجه پاهایم ایستادم تا به پیشخان برسم و با صدای بلند گفتم: «دو کیلو آجیل مخلوط و یه بسته بذر شمشاد لطفا.»
  تی تی خانم ناگهان به خودش آمد. از پشت پیشخان کنار رفت و جلوی یک گونی بزرگ خم شد. با وسیله ای شبیه به خاک انداز در یک کیسه نایلون آجیل ریخت و بعد آن را روی یک ترازو گذاشت. بسته ای بذر شمشاد هم از روی قفسه پشت سرش برداشت و کنار کیسه گذاشت. قیمت را از روی ترازو خواندم و پول را روی پیشخان گذاشتم. کیسه و بذرها را قاپیدم، ولی از جایم تکانم نخوردم. به دنبال کلمات مناسب برای سوالم می گشتم. تی تی خانم پرسید: «چیز دیگه ای میخوای عزیزم؟»
  از جا پریدم. «نه، ممنون.»
  حجم زیادی از هوا را وارد ریه هایم کردم. بعد از لحظاتی، بالاخره با من و من پرسیدم: «می تونم یه سوال ازتون بپرسم؟»
  تی تی خانم لبخند زد. «البته.»
  پرسیدم: «چرا هیچ کس به ارسلان خان نزدیک نمیشه؟»
  تی تی خانم آب دهانش را قورت داد. نباید آن سوال را می پرسیدم. خواستم از آنجا فرار کنم، ولی صدای زیر تی تی خانم را شنیدم که به آرامی گفت: «گفته میشه که اون یه قاتل زنجیره ایه؛ خطرناک ترین قاتلی که این روستا تا به حال به خودش دیده.»
  صدای قدم های بلندی را از پشت سرم شنیدم. آرینا آنجا بود و من حتی متوجه حضورش نشده بودم. صورتش مثل همیشه خشک و جدی بود، ولی این بار، حس دیگری هم در صورتش دیده می شد؛ حسی مبهم که به سادگی قابل تشخیص نبود. با حالت غریبی به من خیره شد، بعد نگاهش را از من برداشت و رو به تی تی خانم گفت: «شما واقعا این رو باور دارید؟ این شایعات هیچ ریشه ای ندارن. من...»
  وسط حرفش پریدم. «این امکان نداره. شک ندارم که حتی غیرعقلانی ترین شایعات هم ریشه ای دارن.»
  زیر نگاهش ذوب شدم و صورتم به رنگ گوجه در آمد. بلافاصله از مغازه بیرون رفتم و پشت خانه ها غیب شدم.

دستمال گردگیری را روی زمین انداختم. به خودم در آینه نگاه کردم. آینه از تمیزی برق می زد؛ برعکس، من انگار از یک طوفان شن بیرون آمده بودم. خودم را به پشت روی زمین انداختم. ناله کردم: «نمی تونم بیشتر از این گردگیری کنم.»
  مادر از پشت میز چرخ خیاطی بلند شد و جواب داد: «خوبه، چون جشن داره شروع میشه. فقط پنج دقیقه مونده.»
  به ساعت نگاه کردم. ۶:۵۵. بلند شدم و لباس هایم را پوشیدم. از پنجره به بیرون نگاه کردم. در تمام روستا غوغایی به پا شده بود. آتش بزرگی در نزدیکی مغازه تی تی خانم روشن شده بود. صدای ساز و آواز از روی بام خانه ها به گوش می رسید. به داخل برگشتم. به آرامی گفتم: «امشب دوست دارم تنها باشم.»
  محسن ابروهایش را بالا انداخت. «بیا، مطمئنم قراره حسابی خوش بگذره.»
  قاطعانه سرم را تکان دادم. «حالم خوب نیست.»
  «شاید اگه با ما بیای حالت بهتر بشه.»
  سکوت کردم. آن شب، اولین باری بود که در چهارشنبه سوری دور از خانه بودم. نمی خواستم به تنهایی جشن بگیرم؛ با این حال حتی برای فراموش کردن اتفاقات اخیر، باید کمی به خودم استراحت می دادم. سرم را به نشانه باشه تکان دادم و طوری که انگار پشت سنگر بودم، با احتیاط به بیرون سرک کشیدم و بعد پایم را به آرامی از در بیرون گذاشتم. بلافاصله نور آتش چشمانم را زد. چشمانم را بستم. صدای فریادهای اهالی روستا سرم را به درد آورد. پشت دیوار خانه کوچکی پنهان شدم. آنجا خلوت بود و خبری هم از آدم های مزاحم نبود. چشم هایم را بستم، ولی در همان لحظه، صدای جیغی را شنیدم. «مراقب باش!»
  قبل از اینکه چیزی بفهمم، یک گونی سیب زمینی روی سرم خالی شد. احساس کردم که کتفم خرد شده و تمام کبودی هایم جان تازه ای گرفته اند. سیب زمینی ها را کنار زدم و سرم را از بین آنها بیرون آوردم. نعره زدم: «حالم خوبه!»
  به خنده افتادم، ولی وقتی کسی که جلویم ایستاده بود را دیدم، لبخند روی لبم خشکید.
  «متاسفم.» آرینا گفت و لب هایش را به هم فشار داد.
  به او چشم غره رفتم. تصور کردم که می توانم بازوانم را مثل یک مار دور گردنش بپیچم و او را خفه کنم. صدایی از بالای سرم شنیدم. «داریم برای همه سیب زمینی کباب می کنیم، برای همین سیب زمینی ها رو روی بوم انبار کردیم. وقتی داشتم خالی شون می کردم نفهمیدم که اینجایی.»
  آرینا سیخی را به سمتم گرفت. «سیب زمینی می خوری؟»
  آن را از دستش قاپیدم و با قدم های بلند به سمت مرکز جشن رفتم؛ جایی که آتش روشن بود و محسن و نیما دورش کز کرده بودند. آنها هم یک سیخ سیب زمینی در دست گرفته بودند. کنارشان نشستم و سرم را به دستم تکیه دادم. محسن زیرچشمی به من نگاهی انداخت و با تردید پرسید: «حالت خوبه؟»
  جوابی ندادم. تلاشم را کردم که آرام باشم، ولی کنترل بدنم از دستم خارج شد. پاهایم با سرعت سرسام آوری بالا و پایین می شدند و انگشت های دستم در هم پیچ و تاب می خوردند. چشمانم را محکم بستم و بی اختیار فریادی سر دادم.
  محسن خودش را به من نزدیک کرد و پرسید: «میخوای برگردی خونه؟»
  سرم را پایین انداختم. گفتم: «آره.» ولی قبل از اینکه از جا بلند شوم، چشمم به آرینا افتاد که بالای سرم ایستاده بود.
  از درون آتش گرفتم. آرینا با حالتی صمیمانه روی سنگی کنارمان نشست و گفت: «باید با هم حرف بزنیم.»
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.