روی تاریک انزلی : فصل چهارم: جمال

نویسنده: Writer_crow

 در آن لحظه، برایم مهم نبود که دست چه کسی به سمتم آمده. حتی به آن فکر هم نکردم. هر کسی که بود -چه محسن، چه یک غریبه- دستش را گرفتم و خودم را بالا کشیدم.
 به کسی که دستش را به سمتم دراز کرده بود نگاهی انداختم. پسر قدبلندی که به نظر می آمد چهارده ساله باشد، با لباس محلی گیلانی جلویم ایستاده بود و به من نگاه می کرد. لبخند مهربانی به لب داشت. حدس زدم منتظر است واکنشم را ببیند. گفتم: «ممنونم، آقای...»
 پسر پقی زد زیر خنده. کمی خجالت زده شدم. مادر همیشه می گفت که باید بقیه را آقا یا خانم خطاب کنم، حتی اگر هم سنم باشند. ولی طوری که پسر به من خندید، حس کردم چیز احمقانه ای گفته ام.
 پسر در میان خنده هایش گفت: «جمال. اسمم جماله.»
 آرام گفتم: «من هم کارنم.»
 روی چمن ها ولو شدم و نفس راحتی کشیدم. به خودم لرزیدم. سردم شده بود و لباس هایم خیس شده بودند. گوشه روپوشم را چنگ زدم و آن را چلاندم. آب از لباسم سرازیر شد. چشم هایم را بستم تا نور آفتاب چشم هایم را نزند.
 صدای عجیبی از بالای سرم آمد. شوکه شدم و سریع چشم هایم را باز کردم. اسب بزرگی بالای سرم ایستاده بود و به من زل زده بود. افسار داشت. معلوم بود که صاحبی هم دارد. کم مانده بود که یال هایش روی صورتم بریزند. بی هوا جیغ کشیدم و از جا بلند شدم. سرم به بینی اسب برخورد کرد. اسب هم ترسید و شیهه بلندی کشید. مادربزرگ همیشه می گفت که اگر اسبی وحشت کند، باید به سرعت از او فاصله گرفت، در غیر این صورت معلوم نیست که چه بلایی سرش خواهد آمد. می دانستم که چرا آن را می گفت؛ چون یک بار اسبی وحشت کرده بود و موقع فرار، یک راست به سمت عمو آمد. به همان خاطر هم یکی از چشم های عمو بر اثر برخورد با آن اسب، نابینا شد. 
 فکر کردم که الان شیهه کشان فرار می کند، ولی قبل از اینکه فرار کند، جمال افسارش را محکم گرفت. او خندید و من باز هم خجالت کشیدم. گفت: «نترس. ترس نداره که.» نفهمیدم آن را خطاب به من گفت یا اسب، ولی به توصیه اش عمل کردم و نفس عمیقی کشیدم.
 به اسب اشاره کردم و پرسیدم: «این اسب توئه؟»
 سرش را تکان داد. «آره.»
 «چه قشنگه. اسم هم داره؟»
 «آره، خیلی قشنگه. اسمش سبلانه.»
 دستی به یال های سبلان کشید. سرش را کج کرد. «میخوای سوارش بشی؟»
 نمی فهمیدم که جدی می گفت یا نه. به نظر جدی می آمد، ولی نمی خواستم مثل آدم های ساده رفتار کنم. فقط با دودلی شانه بالا انداختم. جمال به درختی که کمی آن طرف تر بود، اشاره کرد و گفت: «می تونی باهاش تا اونجا دور بزنی. میشه ۱۵۰۰۰ تومن.»
 دستم را داخل جیبم فرو کردم. قبلا تعدادی اسکناس در آن گذاشته بودم، ولی پولی در جیبم نبود. به جایش تکه ای خمیر شل و خیس به ته جیبم چسبیده بود. حدس زدم که وقتی در آب افتاده بودم، اسکناس ها خیس خورده بودند و به آن وضع در آمده بودند. کمی از خمیر را از ته جیب کندم و به جمال نشان دادم. نیشش باز شد و گفت: «اشکالی نداره. بابام اینجا نیست. این بار میتونی مجانی سوار بشی، ولی فقط همین یه بار.»
 به زور سوار سبلان شدم و گردنش را محکم چسبیدم. جمال، افسار سبلان را گرفت و او را به سمت درختی که به من نشان داده بود، هدایت کرد. به پایین نگاه کردم. فاصله ام تا زمین زیاد بود. محکم تر به سبلان چسبیدم. جمال با اینکه نگاهش به جلو بود، انگار فهمیده بود که مضطربم. گفت: «ولش کن. اسب خوبیه. کاری نمی کنه.»
 یک دستم را رها کردم. چندان ترسناک نبود. کمی بعد، دست دیگرم را هم رها کردم و فقط دست هایم را زیرم گذاشتم. لازم نبود کاری کنم. جمال داشت سبلان را هدایت می کرد. جایم آنجا کاملا امن بود.
 به درخت رسیدیم. سبلان چرخید و به جهت مخالف به راه افتاد. محسن و نیما را دیدم که از آن طرف به سمتم می دویدند. محسن فریاد زد: «داری تنهایی چیکار می کنی؟»
 چیزی نگفتم، فقط نیشخندی به آنها زدم. وقتی خواستم از اسب پیاده شوم، نیما گفت: «صبر کن.»
 دوربینش را قاچاقی از خانه تا آنجا آورده بود. بند دوربین را دور گردنش انداخت و عکسی از من گرفت. دوربین را رو به من گرفت و با خوشحالی گفت: «اینجا رو باش!»
 محسن پرسید: «من هم میتونم سوار بشم؟»
 جمال جواب داد: «۱۵۰۰۰ تومن میشه.»
 محسن کیف بزرگش را روی زمین انداخت و زیپ جلویش را باز کرد. دو تا اسکناس به سمت جمال گرفت: «بیا.»
 جمال پول را قاپید. مردی از آن طرف به سمتم ما آمد و رو به جمال پرسید: «چه خبر؟»
 جمال با لبخند پیروزمندانه ای گفت: «خوب دارم کاسبی می کنم.»
 رو به ما گفت: «این بابامه.»
 به او سلام کردیم. محسن آرام گفت: «راستی...»
 جمال یک دستش را روی صورتش گذاشت: «وای، ببخشید. یادم رفت. بپر بالا.»
 محسن برعکس من، راحت سوار سبلان شد. نگران نبود؛ چشم ها و شانه هایش این را می گفتند. نیما دوباره عکس گرفت و جمال، سبلان را هدایت کرد.
 نوبت نیما شد. نیما دوبرابر پول داد و دو بار دور زد. دوربین را پرت کرد به سمت من. خودم را به جلو پرت کردم و دوربین را در آخرین لحظه قاپیدم. غر زدم: «معلوم هست داری چیکار می کنی؟»
 انگار که صدایم را نشنیده باشد گفت: «ازم عکس بگیر.»
 از دکمه هایی که روی دوربین بود سر در نمی آوردم، ولی کمی با آنها ور رفتم و بالاخره توانستم یک عکس از او بگیرم. عکس را با افتخار به نیما نشان دادم. لبخند دندان نمایی زد.
 وقتی نیما هم پیاده شد، گفتم: «باید بریم پیش بقیه.»
 سرم را برگرداندم. هیچ کس آنجا نبود؛ فقط من بودم، محسن، نیما، سبلان، جمال و پدرش. فریاد زدم: «آهای!»
 کمی صبر کردم. هیچ کس جواب نداد. دستم را نیشگون گرفتم. خواب نمی دیدم. سعی کردم لرزش صدایم را پنهان کنم، هر چند از پسش بر نیامدم. با همان صدای لرزان و چشم های گشاد گفتم: «محسن، نیما، برید اون طرف رو بگردید. شاید یه نفر اونجا باشه. من هم نزدیک های تالاب رو می گردم.»
 جمال دست هایش را بالا برد. «نه، این طوری ممکنه گم بشید. من اینجا رو بلدم. با سبلان این اطراف رو می گردم.»
 هیچ کس حرفی نزد. زبانم بند آمده بود. جمال با حرکت چابکی سوار سبلان شد و به سمت جایی که ما نمی شناختیم، روانه شد. عرق سردی روی پیشانی ام نشست. حتی نمی دانستم که آیا کسی دنبالمان می گردد یا نه. کسی نگرانمان خواهد شد؟ نمی دانستم
 پدر جمال سرش را تکان داد و گفت: «من هم میرم همین دور و اطراف رو بگردم. همین جا بمونید. جایی نرید.»
 او هم زیر نور خورشید محو شد، درست مثل جمال. نیما دستم را محکم گرفت. دستش یخ کرده بود، درست مثل دست من. حالا از قبل هم بیشتر سردم شده بود. لباس خیسم به بدنم چسبیده بود؛ انگار می خواست من را خفه کند.
 بالای سرم را نگاه کردم. کلاغ ها بالای سرمان پرواز می کردند و پشت سر هم قارقار می کردند. سرم درد گرفت. نفسم را حبس کردم و صبر کردم تا آنها با کسانی که دنبال ما می گشتند، برگردند. صبر کردم، بلکه آنها پیدایشان شود.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.