فصل پنجاهم: انبار

خانه‌ای میان کرم‌های شب‌تاب : فصل پنجاهم: انبار

نویسنده: Writer_crow

چشمانم را تنگ کردم. قلبم به تپش افتاد. «یه اتاقک اونجاس. شاید صفحه های کتاب توی اون اتاقک باشن.»
  آرینا سرش را به من نزدیک کرد. پرسید: «کجاس؟»
  به نقطه فندقی رنگی در نزدیکی افق اشاره کردم. آرینا دستش را روی صورتش گذاشت. «خدای من، می بینمش.»
  همان طور که به‌ انبار نزدیک می شدیم، چرخ های دوچرخه الهه پشت سرم غژغژ صدا می کردند. به سرم زد که سوارش شوم. پشتش پریدم و با سرعتی سرسام آور رکاب زدم. نیما هم سوار سه چرخه برقی شد و به دنبالم به راه افتاد. محسن و آرینا با سرعتی مثل دونده های ماراتن از جا کنده شدند.
  حواسم را جمع کردم که در مسیر خاکی پیش بروم، ولی بی اختیار از آن جاده بیرون رفتم و میان خوشه های طلایی رنگ، غرق شدم. برای لحظه ای، حس کردم که به جای الهه جنگاوران بودم؛ کله شق و رها از هر ترسی که سر راهش بود. در میان بوی خاک نم گرفته، بوی اسطوخودوس به مشامم خورد. درست از دوچرخه می آمد.
  این باید بوی او می بود؛ بویی که روزها پس از مرگش، هنوز در جریان بود. به خاطر همین بود که آرینا آن عطر را به خودش زده بود. عطر اسطوخودوس، همچنان یادآور دختری بود که کسی در جهان دوستش داشت؛ کسی که نامش گیلدا بود.
  سعی کردم راهم را صاف کنم. گردنم را کشیدم تا انبار را ببینم. فریاد زدم: «همین جاس!»
  پیاده شدم و دوچرخه را همان جا روی زمین انداختم. آرینا از پشت انبار ظاهر شد. نفس نفس زنان گفت: «خیلی دیوونه ای.»
  «می دونم.» هوای تازه را با ولع استنشاق کردم.
  نیما از راه رسید. با دیدن انبار، یک ابرویش را بالا انداخت و پرسید: «چقدر احتمال میدی که صفحه ها اینجا باشن؟»
  هیچ کس جوابی نداد. محسن گفت: «نمی دونم، ولی خودمون می بینیم.»
  در انبار را هل داد. تکان نخورد. غر زد: «قفله.»
  پشت چشم نازک کردم. «معلومه که قفله.»
  نیما پرسید: «حالا چطوری باید بازش کنیم؟»
  نتوانستم چیزی بگویم، چون ناگهان سرگیجه شدیدی گرفتم و دوچرخه را محکم چسبیدم. صداهای مبهمی در سرم پیچید. «بده‌ش به من!»
  لحنش آشنا بود و لرزه به جانم می انداخت. ارسلان خان.
  متوجه افتادن بدنم روی زمین شدم. حس می کردم که بدنم به خودم تعلق نداشت؛ انگار در آن بدن مهمان بودم.
  دردی حس نکردم. بلافاصله، گندم را دیدم که مثل شبی که او را دیده بودیم، صندوقچه اش را پشتش پنهان کرده بود. دخترک با نگاه خشمگین و محکمش به ارسلان خان خیره شده بود. دستانم را مشت کردم. این بار می توانستم بدنم را تکان بدهم، برای همین به گندم نزدیک شدم. باید می فهمیدم که تمام آنها تنها خاطراتی بودند که مثل صحنه های فیلم برای من پخش می شدند.
  ارسلان خان گفت: «نفرین های تو روی من هیچ اثری ندارن. من نگهبان نفرینم. نمی تونی من رو مثل اون قربانی های احمقت بکشی.»
  گندم اخم کرد و سرش را پایین انداخت. «هی... هیچ کس نمی تونه سرنوشت رو ت... ت... تغییر بده. دست بردار.»
  ارسلان خان تکه چوبی را از کف کلبه کند و به سمت شومینه برد. لبخند دوستانه ای و فریبنده ای زد. «میدونی چیه؟ تو فوق‌العاده ای. تو یه پدیده ای. آتیشی که تو به پا می کنی، حتی اگه هزار سال پابرجا بمونه هم این خونه رو نمی سوزونه. ولی اگه من همچین کاری بکنم، هم صندوقچه و هم کل خونه می سوزن و هیچی به جز خاکستر ازشون باقی نمی مونه.»
  گندم از جلوی صندوقچه کنار رفت. «س... س... س... سرنوشت، پیرمرد.»
  ارسلان خان به او توجهی نکرد. در صندوقچه را با صدای تق کوچکی باز کرد و مجسمه ای چوبی را از داخلش برداشت. گوسفند و گرگ.

  چشمانم را باز کردم. نیما مات و مبهوت بالای سرم ایستاده بود. بلند شدم و گفتم: «گندم مجسمه ای که برش داشته بودم رو بهم نشون داد. منظورش رو نمی فهمم.»
  نیما کیفش را سریع قاپید. «من اون رو آورده‌م. باید همین جا باشه.»
  مجسمه چوبی را بیرون آورد و کف دستش گذاشت. آن را از او گرفتم و به سمت انبار رفتم. از آرینا پرسیدم: «فکر می کنی این چه معنی ای داره؟»
  آرینا به مجسمه گوسفند و گرگ خیره شد. چشمانش درخشید. آن را داخل سوراخی پایین دستگیره در گذاشت. اعتراض کردم: «چیکار می کنی؟»
  آرینا در را باز کرد. با چشمانی حیرت زده به او زل زدم. پوزخند زد. «بیا دیگه.»
  با احتیاط وارد شدم. داخل انبار، تاریک بود و تنها از پنجره ای کوچک اندکی نور به داخل راه پیدا می کرد. آنجا خلوت تر از چیزی بود که تصور را می کردم. تنها تعدادی بیل، بیلچه، داس، خیش و چنگک از دیوار آویزان بودند و دو قفسه موازی هم روی دو دیوار گذاشته شده بودند. روی یکی از آنها، یک آب پاش زردرنگ جا خوش کرده بود و روی دیگری، دو جعبه ابزار روی هم چیده شده بودند.
  آرینا داخل تاریکی پیش رفت. نیما هنوز جلوی در ایستاده بود و با مجسمه گوسفند و گرگ کلنجار می رفت. گفتم: «فکر نکنم بتونیم بیرون بکشیمش.»
  نیما آهی کشید و پشت سر ما آمد، محسن ولی تکان نخورد. پرسیدم: «چرا نمیای؟»
  محسن لرزید. «یه صدایی شنیدم. یه نفر داره این نزدیک ها می پلکه.»
  آرینا بی خیال جواب داد: «چیزی نیست. نگران نباش.»
  محسن با تردید قدم به داخل گذاشت. آرینا یکی از جعبه ابزارها را برداشت و خاک رویش را کنار زد. چراغ قوه ای را از جلوی کوله اش برداشت و آن را روشن کرد. جعبه را باز کرد. با دیدن چیزی که داخلش بود، همه وا رفتیم. در جعبه، تنها بسته های کوچکی از بذرهای پوسیده و پودر شده چیده شده بودند. نیما آن را سروته کرد. تمام بذرها روی زمین ریختند و دیگر حتی کوچکترین اثری از چیزی که قبلا بودند باقی نماند.
  جعبه دیگر را برداشتم. رویش عکسی از یک چاقوی چندکاره ارغوانی رنگ بود. قبل از اینکه بخواهم درش را باز کنم، چراغ قوه خاموش شد. سرم را با غضب برگرداندم. وقتی چیزی که پشت سرم بود را دیدم، زانوهایم سست شدند. محسن راست می گفت. ارسلان خان تمام مدت ما را تعقیب کرده بود.
  سایه ای قدبلند جلویم ظاهر شد. صاحب سایه در آستانه در ایستاده بود و ساعد دستش را روی گلوی نیما فشار می داد. دست دیگرش را به طرف من و جعبه ابزاری که در دست داشتم آورد و مثل ببری حمله ور شد. خواستم دست محسن را بگیرم، ولی او آنجا نبود.
  خواستم خودم را به سمت نیما بکشم، ولی آرینا جلویم را گرفت. جیغ کشید: «بیا دنبالم!»
  «ولی محسن و...»
  «خودمون رو بهشون می رسونیم. فعلا کاری از دستمون بر نمیاد.»
  آرینا بازویم را محکم چسبید و از کنار بازوی ارسلان خان سر خورد و بیرون رفت. به جعبه ابزار چنگ زدم. آرینا سوار دوچرخه شد و به من اشاره کرد که عجله کنم. جعبه را در سبد پشت سه چرخه برقی گذاشتم و سوارش شدم. دوباره به آغوش خوشه های گندم پا گذاشتیم، ولی این بار، طعم دیگری داشت؛ طعم وحشت و دلهره.
  پس از سه دقیقه، در کنار سیم خاردار هایی که مزرعه را از مزرعه چای همسایه جدا می کرد، توقف کردیم. حس می کردم که در تمام آن سه دقیقه، نفسم را حبس کرده بودم.
  آرینا با حالی آزرده ناخنش را روی لوله تفنگش کشید. وقتی که این کار را می کرد، پشت گردنم مورمور می شد. گفت: «اون تا الان رفته. باید برگردیم روستا و اونجا پیداشون کنیم.»
  همانطور که دستانم را در هوا تکان می دادم، جواب دادم: «ولی اگه اونجا نباشن چی؟»
  «هر جا باشن پیداشون می کنیم.»
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.