فصل بیست و یکم: آبادی

خانه‌ای میان کرم‌های شب‌تاب : فصل بیست و یکم: آبادی

نویسنده: Writer_crow

هر لحظه که به دریا نزدیک تر می شدیم، بوی آن را بیشتر و واضح تر حس می کردم و از این بابت که راهی تا خانه نمانده، خیالم راحت تر می شد. می توانستم به وضوح بوی خانه را حس کنم. با هر قدمی که بر می داشتم، ضربان قلبم بالاتر و بالاتر می رفت.
 با صدایی که کمی از حد معمول بلندتر بود، گفتم: «دارم بوی خونه رو حس می کنم!»
 چیزی که جلوی چشمم بود، شباهت چندانی به خانه نداشت. در اطرافم خانه هایی کهنه و فرسوده با سقف های شیروانی رنگ پریده صف بسته بودند. آن منظره برایم کاملا غریبه بود. با این حال امیدوار شدم که آنجا حداقل به خانه نزدیک باشد.
 گفتم: «اینجا شباهتی با محله خودمون نداره.»
 محسن با سر تایید کرد. «پس باید راه رو ادامه بدیم.»
 نیما سرش فریاد کشید: «چند روزه که داریم به سمت شمال حرکت می کنیم. الان هم اگه راه رو ادامه بدیم، فقط می رسیم به دریا. اگر هم راه درست سمت دیگه ای باشه، یعنی تمام مدت داشتیم مسیر رو اشتباه می رفتیم.»
 «ولی من مطمئنم که راهمون باید به سمت شمال می بود.»
 نیما به فکر فرو رفت. «فکر کنم درست میگی.»
 محسن به تابلوی بزرگ و سبزرنگی در سمت چپمان اشاره کرد و نوشته ای که با خط تحریری نسبتا ناشیانه روی آن نوشته شده بود را خواند. «خوش آمدید.»
 رو به نیما کردم. «تو اینجا رو می شناسی؟»
 نیما ناامیدانه جواب داد: «نه.»
 از محسن پرسید: «تو چطور؟»
 محسن بعد از مکثی طولانی جواب داد: «برام خیلی آشناس.»
 هیجان زده شدم. «خب اینجا کجاس؟»
 محسن گفت: «چیز زیادی درباره ش نمی دونم، فقط میدونم که زن داییم قبلا اینجا زندگی می کرد.»
 نیما برایش پشت چشم نازک کرد. «چیز دیگه ای نمی دونی؟»
 محسن جواب نداد. بعد از چند ثانیه، نچ نچی کرد و سرش را تکان داد. «البته اون شانگهای پرده بود. اینجا که شانگهای پرده نیست.»
 ابروهایم را بالا بردم. «شانگهای پرده دیگه کجاس؟»
 نیما به موهایش چنگ زد و به من پرید. «مگه مهمه؟ مهم اینه که ما از اول راه رو اشتباه اومدیم و حتی نمی دونیم باید کدوم طرف بریم.»
 شانه بالا انداختم. «به هر حال این اولین باری نیست که گم شدیم.»
 محسن گفت: «می تونیم از یه نفر راه رو بپرسیم.»
 نیما گفت: «من که دیگه نمی تونم راه برم.»
 «پس یه استراحتی هم می کنیم.»
 گلایه ای نکردم. من هم به اندازه آنها خسته بودم. گفتم: «یه گشتی هم این اطراف می زنیم.»
 به محض اینکه پا به روستا گذاشتیم، سه پسر قد و نیم قد از مغازه ای بیرون زدند و هر سه شان محکم به من برخورد کردند. هر چهار تایمان به زمین افتادیم. بسته تخمه آفتابگردانی که در دست یکی از آنها بود، پاره شد و تخمه ها روی زمین ریختند. طوری هر سه شان سریع بلند شدند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
 بلند شدم و آنها را به نوبت برانداز کردم. یکی از آنها پسری بود که قدش کمی از حد معمول کوتاه تر بود، برای همین تشخیص دادن سنش تا حدودی مشکل به نظر می رسید. دیگری که کنارش ایستاده بود، خودش را آنقدر با لباس های گرم پوشانده بود که تشخیص چهره اش سخت بود. کمی که دقت کردم، فهمیدم که او در واقع یک دختر بود؛ با این حال از همه ما قدبلندتر بود، حتی از نیما. خودش را پشت کاپشن قرمزش پنهان کرده بود و فقط بخشی از صورتش معلوم بود. نفر آخر هم عینک بزرگی به چشم داشت و دستانش را تا آخر داخل جیب شلوارش فرو کرده بود.
 پسر قدکوتاه گفت: «فکر نکنم اهل این اطراف باشید.»
 سرم را تکان دادم. «نه، نیستیم.»
 «توریستید؟»
 «راستش...»
 «اهل کجایید؟»
 «انزلی.»
 «پس حتما راه درازی داشتید.»
 «درسته، ولی قرار نیست اینجا بمونیم. می خواستم بپرسم میدونید انزلی کدوم طرفه و چقدر با اینجا فاصله داره؟»
 شانه بالا انداخت. لرزه ای به تنم افتاد. قبل از اینکه چیزی بگویم، دختر گفت: «دنبالم بیا.»
 دوباره به سمت آن مغازه رفت. قبل از اینکه در را باز کند، متوقف شد و گفت: «راستی، من آرینام.»
 پسر قدکوتاه گفت: «من هم جاویدم.»
 پسر عینکی گفت: «من هم عمادم.»
 ما به نوبت خود را معرفی کردیم. آتوسا در مغازه را باز کرد و وارد شد. بلافاصله بوی عجیبی به مشامم رسید. ترکیبی بود از بوی چندین چیز که انگار با هم ترکیب شده بودند؛ خاک، ماهی، خیارشور، دریا و چند چیز دیگر که نتوانستم تشخیص دهم.
 پشت خرت و پرت هایی که در کل مغازه انبار شده بود، یک زن میانسال چاق پشت میز پهنی نشسته بود و به سبدهای حصیری آویزان شده از سقف خیره شده بود. همین که ما را دید، نگاه تندی به ما انداخت و گفت: «دوباره میخواید تخمه ها رو بهونه کنید؟ فکر نکنید نمی فهمم که وقتی میگید تخمه ها پوچن و میرید سراغ تخمه های توی انبار، نفری یه مشت اضافه بر می دارید. این بار دیگه سرم کلاه نمیره!»
 جاوید دستانش را بالا برد. «با انصاف باشید دیگه تی تی خانم! مگه آخرین باری که ما همچین کاری کردیم کی بوده؟»
 تی تی خانم دفترش را برداشت و آن را سریع ورق زد. چشم هایش را تنگ کرد و گفت: «خب... همین دیروز.»
 سکوت بر مغازه حکم فرما شد. عماد دهانش را به گوشم نزدیک کرد و گفت: «تی تی خانم هیچ وقت کم نمیاره. همیشه حرف آخر رو می زنه.»
 نخودی خندیدم. تی تی خانم به من نگاه تندی انداخت. آرینا برای اینکه بحث تخمه ها را تمام کند، دست هایش را در هوا تکان داد و گفت: «ولی ما برای تخمه کش رفتن اینجا نیومدیم. مسئله اینه که این پسرها میخوان به انزلی برن و دنبال آدرس می گردن.»
 سرم را تکان دادم. «همین طوره. ما گم شدیم و میخوایم به شهرمون برگردیم.»
 با به یاد آوردن اینکه چطور در روز اردو لحظه به لحظه بیش از پیش از مسیر منحرف شدیم، لرزه به اندامم انداخت؛ اینکه چطور فقط کمی دور شدیم و بعد سر از جنگل و بعد هم این روستا در آوردیم.
 بر خلاف تصورم، تی تی خانم چیزی نگفت. فقط به سمت انبار رفت و کمی بعد، با یک نقشه بزرگ برگشت. محسن گفت: «تا شما نقشه رو بررسی می کنید، من هم یه گشتی این اطراف می زنم.»
 از مغازه خارج شد. باد سردی که از داخل شده بود، صورتم را سوزاند. تی تی خانم نقشه را روی میز پهن کرد و روی آن خم شد. طوری که همه روی آن نقشه خم شده بودند، نتوانستم چیزی ببینم. گفتم: «بذارید من هم ببینم!»
 امیدوار بودم که نقشه واقعا بتواند به ما کمکی برساند. نمی توانستم برای پیدا کردن راه صبر کنم.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.