فصل چهل و نهم: درست زیر پایمان

خانه‌ای میان کرم‌های شب‌تاب : فصل چهل و نهم: درست زیر پایمان

نویسنده: Writer_crow

صفارخان انگار که بخواهد نیما را در کفن بپیچد، دوباره دستش را چندین دور باندپیچی کرد. پرسید: «راحته؟»
  نیما سرش را تکان داد. دروغ می گفت. بعد از اینکه از روی تخت بلند شد، در گوشم زمزمه کرد: «امکان نداره بتونم تا وقتی که استخونم جوش می خوره این رو تحمل کنم.»
  پوزخند زدم. «می تونی.»
  محسن با حالتی معصومانه پرسید: «می تونیم برگردیم؟»
  صفارخان جواب داد: «می تونید برید. کارمون برای امروز تموم شده. مواظب باشید و توصیه هایی که کردم رو به یاد داشته باشید؛ مخصوصا شما، آقای مردانی.»
  نیما فوری نگاهش را از او برداشت. مادر پرسو از روی صندلی بلند شد و دست من و محسن را گرفت. صفارخان از مادر پرسو پرسید: «می خواید برسونمتون؟»
  مادر پرسو با جدیت گفت: «نه، خیلی ممنون. پیاده بر می گردیم.»
  ته دلم امیدوار بودم که قبول کند، چون اصلا حوصله پیاده رفتن را نداشتم، ولی به زبان نیاوردم.

  آرینا محکم به در کوبید و چرتم را پاره کرد. محسن در را باز کرد. بلافاصله بوی عطر تند اسطوخودوس در اتاق پیچید. آرینا با یک کوله پشتی بزرگ و پالتویی نارنجی رنگ که حسابی توی چشم می زد، کنار باغچه سمت راست ایستاده بود. با صدایی لرزان گفت: «امروز مادر پرسو و مامانم تا عصر پیش همن، این یعنی خیلی وقت داریم. اگه الان راه بیفتیم، تا ساعت یازده می رسیم.»
  یک قدم عقب رفتم. «من از اول صبح هیچی نخوردم.»
  آرینا زیپ عقب کیفش را باز کرد و به ما نشان داد. «هم چای آوردم، هم الویه. یه کم هم نون لواش کنار گذاشتم. ممکنه مجبور بشیم زیاد بمونیم.»
  محسن زمزمه کرد: «باشه. چند لحظه دیگه آماده میشیم.»
  با همان بارانی خاکی بیرون آمدم و منتظر محسن و نیما ماندم. آرینا به دوچرخه ای که جلوی در انبار گذاشته بود، تکیه داد. «این دوچرخه مال الهه بود.» این بار، این را با لحنی عادی گفت و بعد گوشی سونی اریکسونش را از جیبش بیرون آورد.
  بدون اینکه به من نگاه کند، گفت: «از نقشه عکس گرفتم و مسیر رو مشخص کردم. طبق اون پیش میریم.»
  خم شد و شالش را پشت سرش سفت کرد. نگاهی به لباس هایش انداختم. تصمیم گرفتم سلیقه اش در انتخاب لباس را به رویش نیاورم.
  اول نیما و سپس محسن از خانه بیرون آمدند. نیما کوله اش را هم با خودش آورده بود و یک وری روی شانه انداخته بود. محسن با دیدن دوچرخه، به طرف انبار رفت و سه چرخه برقی مادر پرسو را بیرون آورد. آرینا روی دوچرخه سوار شد و پرسید: «نیما، میخوای تو جلوی دوچرخه بشینی؟»
  نیما خودش را کنار آرینا جمع کرد. «فکر کنم بتونم. از سوار شدن با سه نفر دیگه خیلی راحت تره.»
  محسن حرفش را تایید کرد. «دو نفر با دوچرخه، دو نفر با سه چرخه برقی. همه مون راحت جا میشیم.» رو به من پرسید: «جلو یا عقب؟»
  نیازی به پرسیدن نبود. با پاهای لاغری که داشتم، امکان نداشت که بتوانم وزن او را هم تحمل کنم. جواب دادم: «عقب.»
  آرینا سرش را به طرف ما برگرداند. «اگه از طرف ساحل روستا رو دور بزنیم و به سمت جنوب بریم، می تونیم بدون اینکه کسی ما رو ببینه مسیرمون رو در پیش بگیریم.»
  نیما پرسید: «چرا باید مخفیانه بریم؟»
  سوالش احمقانه بود، چون چهار بچه که دو ترکه سوار یک دوچرخه و یک سه چرخه برقی شده بودند و از روستا خارج می شدند و یکی از آنها هم یک تفنگ شکاری به کمر بسته بود، همان قدر عجیب بود که پدرم هنگام ماهیگیری با دست خالی.
  بی توجه به او، پدال زدیم و در مسیر خاکی روستا پیش رفتیم.

  جیغ کشیدم: «بابا!» ولی او همان طور که من را با یک دست و دسته دوچرخه را با یک دست دیگر گرفته بود، سرعتش را بیشتر کرد.
  گفت: «کارن، مزرعه بادوم زمینی رو می بینی؟»
  با دیدن نوری که به برگ های بادام زمینی می تابید، ترسم را فراموش کردم. زنانی که دامنشان را پشت کمرشان محکم کرده بودند، در حال کندن ساقه ها و ریشه ها بودند. پرسیدم: «پس بادوم زمینیش کجاس؟»
  «زیر خاک.» نفسی تازه کرد. «بعضی از چیزها وقتی که زیر خاک باشن، ارزشمندن.»

  صدای آرینا را شنیدم که گفت: «شیب اینجا خیلی تنده. باید پیاده بریم.» و دوچرخه را نگه داشت.
  به محسن سقلمه زدم، ولی وقتی فهمید که می خواستم چه چیزی را به او بفهمانم، خیلی دیر شده بود. هر دو با سرعتی سرسام آور به پایین سر خوردیم. از گوشه چشمم، نیما را دیدم که درجا خشکش زده بود. فریاد زدم: «ترمز رو بزن! زود باش!»
  خواستم به محسن یادآوری کنم که هر دو ترمز را در یک لحظه تا آخر فشار ندهد، ولی وقتی برایم نمانده بود. محسن درست همان کار را انجام داد و هر دو به جلو پرت شدیم. محسن دسته ها را سفت چسبیده بود، ولی من دستانم را روی سینه ام جمع کردم و به پایین قل خوردم. چشمانم را محکم بستم.
  سر جایم نشستم. محسن از زیر سه چرخه برقی بیرون خزید. کش و قوسی به بدنش داد. خشکش زد. با اخم آستینش را بالا کشید. خون از آرنجش جاری شد. نیما پرسید: «خوبی؟»
  محسن سرش را تکان داد و بلند شد. بلافاصله، رنگش پرید. گفت: «رسیدیم.»
  کنارش ایستادم. خوشه های گندم درست جلوی چشمانم بودند و تا افق ادامه داشتند. بین آنها، پیرمردی با کلاه حصیری ایستاده بود و دستانش به کمرش زده بود. قدمی به جلو برداشتم. پایم تقریبا سر خورد، ولی محسن بازویم را گرفت. به آرامی از سراشیبی پایین رفتم. آرینا، نیما و محسن به ترتیب پشت سرم آمدند.
  پرسیدم: «حالا از کجا شروع کنیم؟»
  نیما با بی خیالی گفت: «غذا.»
  خنده ام گرفت. گفتم: «قبوله.»
  آرینا کیفش را روی زمین انداخت. ظرف غذا و نان را بیرون آورد. مثل موریانه به جان غذا افتادیم، ولی نیما سرش را توی کیفش کرده بود و وسایلش را جا به جا می کرد. پرسیدم: «چیکار می کنی؟»
  نیما سرش را به سمت من برگرداند و کیفش را بست. با لحنی پیروزمندانه گفت: «پیداش کردم.» و یک بسته شکلات تلخ را به ما نشان داد.
  آرینا خودش را عقب کشید. «تاریخ انقضاش کیه؟»
  نیما بسته شکلات را چرخاند. «دو هفته پیش.»
  آرینا به بینی اش چین انداخت و جواب داد: «اشکال نداره. یه کم به من هم بده.»

  آرینا با حسرت گفت: «کاش بیشتر غذا می آوردم.»
  سرم را تکان دادم. «من واقعا سیر شدم.»
  نیما بلند شد و زمزمه کرد: «باید بریم. زود باشید. داره ظهر میشه.»
  کیف نیما را برداشتم. همه موافق بودیم که اول همه با هم کل مزرعه را بگردیم. در این صورت پیدا کردن جایی که صفحات کتاب پنهان شده بودند، آسان تر می شد و ما هم جایمان امن بود.
  متوجه شدم که همه به جز من ایستاده بودند و با صورت هایی بهت زده به یک نقطه خیره شده بودند. نگاهشان را دنبال کردم. پیرمردی که در مزرعه دیده بودم، داشت با قدم های تند و بلند به من نزدیک می شد. پرسید: «توی ملک من چیکار می کنید؟»
  نیما دندان هایش را به هم فشار داد و نجوا کرد: «یه چیزی بگو.»
 گفتم: «فقط داشتیم از اینجا رد می شدیم.»
  پیرمرد بعد از مکثی کوتاه جواب داد: «اگه محصولاتمان رو خراب کنید، باید خسارتش رو بدید.»
  لبم را گزیدم و به دنبال آرینا فرار کردم.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.