فصل پنجاه و پنجم: طنینی از آینده

خانه‌ای میان کرم‌های شب‌تاب : فصل پنجاه و پنجم: طنینی از آینده

نویسنده: Writer_crow

بوی تند خاک خیس خورده، مثل خشم شب من را از خواب عمیقی بیدار کرد. به محض اینکه چشمانم را باز کردم، ابرهای سیروکومولوس را بالای سرم دیدم. محو ابرها شدم. تقریبا پنج دقیقه طول کشید تا متوجه خوشه های گندمی که دورتادورم را احاطه کرده بودند، بشوم. سرم را برگرداندم تا دور و اطرافم را ببینم. درست پشت سرم، آلاچیقی چوبی و بزرگ آن سوی مزرعه قد علم کرده بود؛ همان طور که گندم توصیفش کرده بود. در کنار آلاچیق، کلبه ای سفید و زیبا قرار گرفته بود. خورشید از پشت دودکش کلبه در حال غروب بود و صحنه خارق العاده ای را پدید آورده بود.
  به سمت کلبه رفتم. کسی از داخل آلاچیق من را صدا کرد: «کارن!»
  رویم را به طرف صاحب صدا برگرداندم. روی صندلی چوبی داخل آلاچیق، دختری کوچک با موهای بلند بافته شده نشسته بود و دستش را برایم تکان می داد. به او زل زدم. «گندم؟»
  گندم پوزخند زد. «بیا اینجا.»
  از مزرعه بیرون آمدم و روی نیمکت چوبی داخل آلاچیق، رو‌به‌روی او نشستم. سعی کردم سکوت را بشکنم. گفتم: «باید همه چیز رو برات تعریف کنم.»
  گندم سرش را تکان داد. «همه اون رویاها رو من بهت داده بودم.»
  دهانم را به یک طرف کج کردم. پرسیدم: «ولی چرا من؟»
  گندم جواب نداد، در عوض گفت: «از محسن و نیما تشکر کن. از محسن به خاطر فاش کردن راز من تشکر کن. اگه اون کار رو نمی کرد، ما اینجا نبودیم.» سرش را پایین انداخت. «آرینا هم همینطور. بهش بگو که به خاطر همه چیز ازش ممنونم. بگو که به خاطر الهه متاسفم؛ به خاطر همه چیز.»
  به او خیره ماندم. گلویم سوخت. گندم ادامه داد: «من اون همه آدم رو کشتم و اشک ریختن و نفس نفس زدنشون رو تماشا کردم، فقط برای اینکه خودم رو نجات بدم. چندین سال طول کشید تا بفهمم که این کار به اندازه تک تک لحظه هایی که توی بالکن می نشستم و با طلوع خورشید به تاریکی می پیوستم دردناکه؛ شاید حتی بیشتر.»
  کف دستانش را به صورتش فشار داد. می توانستم از لای انگشتان ظریفش صورت سرخ و خیسش را ببینم. نگاهم را از او گرفتم.
  گندم آرام گرفت و دستانش را از روی صورتش برداشت. به بند انگشتان خیس از اشکش خیره شد؛ گویی در انتظار یک معجزه بود.
  زمزمه کرد: «من توی تمام این مدت جون چندین نفر رو گرفتم و چندین بار خودم و خونه‌م رو به آتیش کشیدم. می دونی چی از اینکه از خودت یه هیولا بسازی وحشتناک تره؟ اینکه دست به هر کاری می زنی، وقتی می دونی که سرنوشت بالاخره کار خودش رو می کنه.»
  اخم کردم. گندم لبخند زد. «باید درباره تاثیرات جانبی نفرین خونده باشی، درسته؟»
  سر تکان دادم. گندم گفت: «قربانی های نفرین، ممکنه صاحب توانایی های فراطبیعی بشن؛ هرچند همه‌شون خیلی ضعیف و محدودن. من می تونم بخش های دور و مبهمی از آینده رو ببینم. می دونستم که یه روز کسی میاد و من رو نجات میده. این رو می دونستم، ولی باورش نداشتم. با این حال وقتی که تو رو دیدم، رگه هایی از آینده رو دیدم. مبهم بود، ولی با قبل از اون شب قابل مقایسه نبود. اونقدر واضح شده بود که می دونستم تو همونی هستی که من رو آزاد می کنی.»
  سرش را برگرداند و نگاهی به آخرین پرتوهای آفتاب انداخت. آن تاریکی را دوست داشتم، چون دیگر مجبور نبودم به چشمان گندم نگاه کنم. با تاریک شدن هوا، تنها سوسوی ستاره ها بود که اینجا را روشن می کرد و نور ضعیفی که از داخل بالکن سرچشمه می گرفت. برای لحظه ای، احساس کردم که کرم های شب تاب دوباره میان ما شناور بودند؛ بر فراز بالکن و بین شاخه های درختان مرده. با لرزش شانه هایم، به یاد آوردم که کرم های شب تاب اینجا نیستند.
  زمزمه کردم: «خبری از کرم های شب تاب نیست.»
  گندم سرش را تکان داد. «هر کدوم از کرم های شب تاب، مثل قطرات اشکی ان که هیچ وقت ریخته نشدن؛ به خاطر همینه که هر شب بیشتر می شدن، مخصوصا شب هایی که جون کسی رو می گرفتم. شبی که شما اومدین، اون ها از همیشه بیشتر شده بودن؛ اونقدر زیاد بودن که تا اون موقع شبی به اون روشنی ندیده بودم.»
  فکر کردم که او چطور می توانست شب هایی به آن تاریکی را تحمل کند؛ آن هم به تنهایی. نتوانستم خودم را جای او بگذارم.
  نجوا کرد: «زمانی هست که اشک ها راهت رو روشن می کنن؛ درست وقتی که می دونی تنهاتر از این نخواهی شد.»
  گفتم: «تو دیگه تنها نیستی. دیگه لازم نیست شب های طولانی رو تحمل کنی، لازم نیست هر شب تا به کرم های شب تاب چشم بدوزی.»
  گندم نفس عمیقی کشید. «خوشحالم.» تنها همین یک کلمه کافی بود تا هر چیزی که باید را بگوید.
  او دیگر طعم آن شب ها را نمی چشید، ولی من کسی بودم که باقی مانده بود و این به آن معنا بود که شب های تاریک من به بارقه های آفتاب صبح بعد ختم نمی شد. من هیچ وقت نمی فهمیدم که چه زمانی این تاریکی برایم از سر گرفته می شد و چه زمانی به پایان می رسید. گفتم: «فردا همه چیز برای تو تموم میشه، ولی برای من نه.» و صدایم را پایین آوردم، آنقدر که مطمئن شوم گندم صدایم را نمی شنود. «کاش امشب جای تو بودم.»
  گندم محکم پلک زد. سرش را با قاطعیت تکان داد و تقریبا فریاد کشید: «نه، کارن. هیچ وقت این حرف رو نزن. شما انسان ها باید تا وقتی که انسان هستید زندگی کنید؛ حتی اگه به قیمت میلیون ها شب تموم بشه.» صدایش گرفت. «هر کسی شانس زنده بودن رو نداره.»
  سرم را به بدنه آلاچیق تکیه دادم. گفتم: «مثل الهه جنگاوران.»
  این بار، چهره اش تغییری نکرد. با همان چشمان خالی و خیره، تکرار کرد: «مثل الهه جنگاوران.»
  نمی دانستم که چطور کسی می توانست همزمان کسی را دوست داشته باشد و از او نفرت داشته باشد؛ تنها می دانستم که حتی حس کردن آن احساس هم برای درک کردنش کافی نبود.
  شاید هیچ چیز برای درک کردنش کافی نبود.
  شاید قرار نیست همه چیز را درک کنیم.
  این همان احساسی بود که به گندم داشتم؛ چون حالا من الهه جنگاوران بودم.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.