فصل چهلم: ویرانی های پیش چشمم

خانه‌ای میان کرم‌های شب‌تاب : فصل چهلم: ویرانی های پیش چشمم

نویسنده: Writer_crow

اول هوایی که وارد ریه هایم می شد را احساس کردم.
  بعد، آفتابی که صورتم را می سوزاند.
  دقایقی طول کشید تا متوجه شوم که روی بام خانه آرینا بودم. چشمانم را باز کردم. آرینا و محسن رفته بودند، ولی نیما هنوز خوابیده بود. کش و قوسی به دستانم دادم و بلند شدم. روی لبه بام ایستادم و منظره روستا را تماشا کردم. از آن زاویه کل روستا دیده می شد؛ مغازه تی تی خانم، ساحل، خانه توکا خان، ارسلان خان و مادر پرسو. نور خورشید با شدت به پنجره خانه ها می تابید و پنجره ها آن را به سمت چشمان من بازتاب می دادند.
  با اینکه همه در کوچه ها در حال رفت و آمد بودند، روستا به نظر سوت و کور می‌ آمد. تی تی خانم هنوز بر نگشته بود. بدون او و مادر پرسو، انگار مهی دلگیر بر خانه های آجری و چوبی و درختان چیره شده بود.
  ناگهان متوجه چیزی شدم. طی مدتی که مادر پرسو رفته بود، هیچ کس به باغچه اش رسیدگی نکرده بود. این وظیفه من بود. من تنها کسی بودم که درباره گیاهان جدید باغچه می دانست. امیدوار شدم که برای آبیاری کردن آنها دیر نشده باشد. به سرعت از نردبان پایین رفتم و به سمت خانه مادر پرسو دویدم. در حیاط هنوز باز بود، با این حال از روی حصار به داخل پریدم.
  اولین چیزی که دیدم، باغچه ای بود که به طرز ترسناکی لگدمال شده بود. روی خاک باغچه، ردپاهایی با عمق دو سانتی متر به جا گذاشته شده بودند. آن ردپا بزرگتر و عمیق تر از آن بود که متعلق به محسن یا نیما باشد. دانه هایی که تنها گوشه ای از آنها برای رشد جوانه باز شده بودند، روی سطح خاک افتاده بودند.
  خواستم بروم و محسن و آرینا را بیاورم تا آن صحنه را ببینند، ولی اول تصمیم گرفتم که وارد خانه شوم تا نگاهی هم به داخل بیندازم. دستگیره در را طوری لمس کردم که گویی اشباح پشت در نهفته بودند. دستگیره سخت و سرد بود؛ به طوری که با وجود تابش آفتاب، سرمایش تا مغز استخوانم می رسید.
  در را باز کردم. صحنه ای که می دیدم، هیچ شباهتی به اتاقی می شناختم نداشت. همه جا به هم ریخته بود. رومیزی و ملحفه ها روی زمین افتاده بودند و هر کدام از وسایل خانه در یک گوشه رها شده بودند. نفسم بند آمد. این نمی توانست کار کسی به جز ارسلان خان باشد. می دانستم که او به دنبال چه چیزی بود؛ گردنبند.
  ارسلان خان برای ما نقش یک گلوله را داشت؛ گلوله ای که می توانست هر زمان از جا کنده شود و در سینه ما فرو برود.
  به آشپزخانه رفتم. کف زمین پر از خرده های شیشه بود. شیشه های ترشی و خیارشور و بشقاب ها چندین تکه شده بودند و میز ناهارخوری را محاصره کرده بودند. پنجره باز بود و گرما به ته مانده های سیر ترشی تابیده بود و بوی بدی از آنها منتشر شده بود.
  بلافاصله از خانه بیرون رفتم. باید این را به آرینا، محسن و نیما نشان می دادم. به ریتم کوبیده شدن پاهایم به زمین توجه کردم. درست با ضربان قلبم هماهنگ شده بودند.
  بوم.
  تپ.
  بوم.
  تپ.
  سنگ کوچکی را از روی زمین برداشتم و به پنجره اتاق آرینا پرتاب کردم. آرینا پنجره را بالا کشید. پرسید: «چه خبره؟»
  سرم را به سمت راست تاب دادم که یعنی، بیا بیرون. گفتم: «بهت نشون میدم.»
  در کمتر از یک دقیقه، آرینا به همراه محسن و نیما جلوی در بود. آنها را به خانه مادر پرسو بردم. در حیاط متوقف شدم و توضیح دادم: «امروز اومدم تا به اینجا سر بزنم، ولی همه چیز به هم ریخته بود.» در خانه را باز کردم. «هر چیزی یه گوشه خونه افتاده. حدس می زنم کار ارسلان خان باشه. اون دنبال گردنبند می گشت.»
  آرینا جلوی ردپاهای داخل باغچه زانو زد. گفت: «بدون شک این ماجرا مربوط به شبی میشه که مادر پرسو سکته کرده بود. اون شب بارون از همه شب ها بیشتر شدت گرفته بود.» انگشتان ظریفش را روی برآمدگی های استالاگمیت شکلی که وسط ردپا ایجاد شده بود، کشید. «این برآمدگی ها نشون میدن که وقتی این اتفاق افتاده، خاک خیس بوده، به خاطر همین موقع رد شدن ارسلان خان، ردپاش به این شکل ظاهر شده.»
  پرسیدم: «ولی چرا موقع گشتن اینقدر خونه رو به هم ریخته؟»
  محسن گفت: «قطعا اون نصف شب این کار رو کرده تا هیچ کس متوجه نشه، درست وقتی که همه جا تاریک بود. اون خواسته بی صدا گردنبند رو برداره و بره، ولی به نظر می رسه که خیلی هم موفق نبوده.»
  حرفش را کامل کردم. «پس موقع سروصدا به پا کردن هول کرده و چون اطراف رو هم به سختی می دیده، همه چیز رو به هم ریخته.»
  نیما همچنان که دندان هایش را به هم فشار می داد، زیرلب گفت: «اون خوب تونسته از فرصت استفاده کنه.»
  گفتم: «باید اول اینجا رو مرتب کنیم تا کسی متوجه چیزی نشه. هیچ کس نباید به چیزی شک کنه.»
  آرینا سرش را تکان داد. گفت: «من زود بر می گردم. شما همین جا بمونید.» و از حیاط بیرون رفت.
  چند دقیقه بعد، با چند تا جارو و تی از راه رسید. «خب، حالا شروع کنید.»
  محسن اخم کرد. «آرینا، ما برای تمیز کردن کل خونه وقت نداریم.»
  آرینا جواب نداد. سطل را در سینک ظرفشویی پر از آب کرد و با دقت روی زمین گذاشت. من هم بعد از او شروع کردم و در همان هنگام، همزمان با صدای آواز خواندن عماد، ناشیانه آهنگ را زیرلب زمزمه کردم.
  پشت به پشت.
  کلمه به کلمه.

درست چند ثانیه بعد از این که کارمان تمام شد، عماد در خانه را باز کرد. سراسیمه وسایل را زیر کابینت ها سر دادیم. آرینا رو به عماد پرسید: «تو اینجا چیکار می کنی؟»
  «دنبال تو می گشتم. بابا داره میره شهر. مامان هم میاد. ممکنه سر راه برگشت چند تا فلافل هم بخریم. دوست داری بیای؟»
  «شاید دفعه بعد. نمی تونم مهمون ها رو تنها بذارم.»
  عماد شانه بالا انداخت و گفت: «هر جور راحتی.»
  آرینا لبخندی زد که تنها ما معنایش را می دانستیم. می تونیم برای چند ساعت تنها باشیم و راحت تر به کارهامون می رسیم.
  عماد رفت و در را پشت سرش بست. مکثی کردم و بعد، زمزمه کردم: «با این اوصاف ما حسابی توی خطریم، درسته؟ ارسلان خان حتی تا اینجا هم برای کشتن ما اومده.»
  نیما جواب داد: «آره، ولی ما تا همین الان هم راه زیادی رو رفتیم. با هم از پسش بر میایم.»
  آرینا گفت: «بیاید اول یه نگاه به کتاب بندازیم. اون می تونه جواب خیلی از سوال هامون رو بده.»
  محسن پوزخند کوچکی زد. «خیلی خب، بزن بریم.»
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.