ماه من

نویسنده: Hasti84

+(گیتا چی شده؟؟)
_(بیا سهراب من برات میگم)
بلند شد رفت سمت بردیا ( چی شده بردیا ؟؟)
_(ساکت شو یه لحظه ...... پیاممممم)
+(زهر مار اومدم)
پیام و بردیا سهراب رو بردن تو اتاق من و براش تعریف کردن از همه چی

*دانای کل*

سهراب تا حرف های بردیا و پیام رو شنید جونی تو تنش نموند این چه حرفی بود مگر میشد هم پدربزرگ خودش و هم پدربزرگ گیتا یک خواسته داشته باشن؟
او هم از خواسته پدر بزرگش گفت و خداحافظی کرد و برای اخرین بار عشقش رو نگاه کرد نشست جلوش و تا میتونستن اشک ریختن و همدیگر رو نگاه کردن
بعد از رفتن سهراب گیتا دختر قبل نشد

*گیتا*

روزا گذشت و روز دیدن پسر دوست پدربزرگ فرا رسید هوا سرد بود مجبور بود کاپشن بپوشم به اصرار مامان لباس خوبی پوشیدم یه بافت مشکی پوشیدم که بلندیش تا بالای زانوم بود و یه شلوار لی جذب مشکی و پافر طوسیم هم پوشیم که بلندیش تا زیر زانوم بود یکم بلند تر هم یه شال بافت طوسی هم پوشیدم و کیف کوچیک مشکیم رو هم برداشتم و رفتم بیرون از اتاق از مامان و بابا خداحافظی کردم رفتم پوتین مشکیم رو پوشیدم و منتظر بردیا شدم که برسونه منو سوار ماشین شدیم و رفتیم در رستورانی که قرار گذاشته بودن وایسادیم
+( گیتا میخوای بیام باهات؟)
_(نه نمیخواد خودم به استقبال بخت سیاهم میرم )
+(اینجوری نگو درست میشه )
_( به نظرت تاحالا شده پدر بزرگ از حرفش برگرده؟؟)
سری تکون داد و منم پیاده شدم و رفتم سمت در رستوران 
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.