ماه من

نویسنده: Hasti84

رفتیم نهار خوردیم ظرفا رو شستم و زنگ زدم به بردیا
+(سلام کامران جان خوبی؟)
_(چی میگی؟ کامران کیه؟؟منم گیتا)
+(بله میام چشم الان خدمت یکی از دوستان اقا سهراب هستم میام بعدا)
یکی زدم رو سرم
_(هییین خداحافظ)
+(خدانگه دار برادر)
هوفففف به خیر گذشت
بعد از ۱ ساعت دوباره زنگ زدم
+(سلام کامران عمته)
_(سلام سهراب چی کار داشت اونجا؟)
+( اومده بود اینجا بهش بگم رفتی خونه کی تو اصفهان میخواد بیاد اصفهان بلیط گرفته ساعت ۳ راه میوفته کجایی تو؟)
_(یه جای خوب ..... چی کار کردی برا ویزا؟؟)
+(رفتم پرسیدم ۲ماه کار داره)
_(وای چه زیاد ..... راستی بردیا برو دانشگاه برام مرخصی بگیر)
+(باشه .... خوبی گیتا قلبت خوبه؟)
_(اره )
+(مامان و بابا همش سراغتو میگیرن بگو کجایی عمه نگفت اونجایی)
_(خونه دوستمم)
+(اصفهان؟؟)
_(نه .....اگه بهت بگم امکان داره بگی)
+(کجایی گیتا ؟؟ گیتا دیونم نکن کجایی؟؟)
_(داد نزن منم بلدم داد بزنم)
یهو قلبم درد گرفت و ساکت شدم و به نفس نفس افتادم
_( نوا نوا قرصام)
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.