ماه من

نویسنده: Hasti84

حس و حالم خوب بود خوب بودم چون فهمیدم اون دختر کی بود فهمیدم اشتباه فکر کردم فهمیدم سهراب واقعا عاشقمه
بعد از کمی نشستن بلند شدیم و رفتیم خونه وقتی رفتم تو بردیا خیلی جدی نگام میکرد اشاره زد برم تو اتاق منم نگاهی به سهراب کردم و دستش رو ول کردم رفتم تو اتاق در رو بستم
+(ببین کارا درست شده میتونی چند روز دیگه بری ..... تصمیمت چیه؟)
کمی فکر کردم نوبت من بود که به زندگیم سرو سامون بدم باید میرفتم
_(میرم )
+(سهراب چی پس؟)
_(باهاش حرف میزنم میخوام زندگیمو بسازم اینجا اینده ایی ندارم با رشته ایی که من دارم فقط خارج از کشور برام خوبه)
سری تکون داد و رفت سمت در
_( چند روز وقت دارم؟)
+(۴ روز )
باشه ایی گفتم و نشستم رو زمین بازم دوری؟ بازم دلتنگی؟ اشکال نداره اونجا پا میگیرم
سهراب اومد تو
+(چی شده؟)
_(بیا بشین)
نشست روبه روم
_(میخوام برم )
+(چی ؟؟ چرا ؟؟ کجا؟؟؟)
_(میخوام برم لندن کارام درست شده میخوام برم )
+(من که توضیح دادم برات همه چی رو)
_(نه نه به تو ربطی نداره اگه تا چند روز پیش به خاطر تو بود الان نیست الان فقط میخوام برم که رشد کنم خودت میدونی برای منی که دخترم اینجا فضاش نیست که کار کنم)
+(منم میام باهات)
_( چی از این بهتر باهم میریم )
+(چه روزی ؟؟)
_(۴ روز دیگه بلیط دارم)
سری تکون داد و رفت بیرون
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.