ماه من

نویسنده: Hasti84

تلویزیون رو روشن کردم هیچ برنامه ایی نداشت خاموشش کردم
_(آیییی شاهد هیچی نداره حوصلم سررفته)
از وقتی بارادار شده بودم خیلی حساس شده بودم و خدایی شاهد تمام تلاششو میکرد منو بخندونه و از حال دپ بیرون بیام
اومد کنارم نشست
+(چی کار کنم واست؟)
_(اوممممم نمیدونم)
+(میخوای بریم شهربازی؟)
_(نه با این شکم که نمیتونم )
+(میخوای بریم دور دور؟)
_(نه )
+( بریم مسافرت؟)
_(اره کجا؟)
خندید
+(همینو میخواستی بشنویی؟؟)
_(اوهوم ....اِ مطبو چی کار کنم پس؟)
+(ولشکن چند روزی نباش توم حق زندگی داری فدات شم)
گونشو بوسید و دستمو به پشتی مبل گرفتم و بلند شدم داشتم میزفتم بالا گفتم( حالا کجا میریم؟)
+(هر جا تو بگی خانومی)
_(اومممم بریم شمال؟نه کیش)
+(کیش؟)
_(اره )
+( وقت خوبیه هوا زیاد گرم نیست .....پس من زنگ بزنم بلیط بگیرم .....برا کی؟)
_(فردا)
+(باشه)
_(فدات بشم من )
رسیدم بالا و رفتم تو اتاق و چمدون اوردم و شروع کردم به جمع کردن لباس داشتم جمع میکردم که زنگ خونه رو زدن شنیدم در باز شد اما صدایی نیومد پیرهن شاهد تو دستم بود رفتم لب پله ها دیدم باباس داره با شاهد حرف میزنه 
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.