ماه من

نویسنده: Hasti84

اشکی از گوشه چشمش چکید و کادوشو برد تو اتاق و لباسشو پوشید صدای گریه سهراب باعث شد همه ساکت شیم این مرد داشت از بین میرفت گیتا همه وجودش بود هیچ کدوم از ما تحمل دیدن گریه شو نداشتیم بچه ها همه رفتن بیرون موندیم منو بردیا و ساحل و باراد بردیا رفت تو بالکن تا پسرش اشکاشو نبینه منم پاهامو تو شکمم جمع کردم و گریه کردم که باراد اومد کنارم
+(مامان؟)
_(جانم؟؟)
+(دیگه صدات نمیزنم مامان اخه عمو سهراب و ساحل ناراحت میشن بگم ایناز جون؟)
_(مرسی که اینقدر با شعوری من فدات ...... اره قربونت برم بگو ایناز جون)
پاشدم و رفتم تو بالکن
+(من میرم سرخاک گیتا تو بچه ها و سهراب روببر خونه)
_(شبه نمیخواد الان بری)
+(میخوام برم نمیتونی جلومو بگیری)
اعصابم داغون بود خیلی داغون  
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.