ماه من

نویسنده: Hasti84

دوباره شروع کرد به قر دادن و صدای اهنگو زیاد کرد اینازجون و بابا و عمو سهراب با چشمای خواب الود از اتاق هاشون بیرون اومدن
+(بابا چیزی شده خوبی؟)
_(اره بابا جونم )
+(ایناز فدات خوبی؟)
_(اره اینازجونم خوبم)
بعد از کمی نشست و شروع کرد به گفتن( تا صبح نخوابیدم و اون دفتر رو خوندم مامان خیلی شاد بوده از تمام روزهای شادش برام نوشته بود اخرشم نوشته بود { بهترین مامان عزیز دلم دوست دارم توم مثل من شاد باشی من روزای خوبی رو با پدرت و دایی هات و دوستام داشتم این چند سالم روزای عالی رو با ایناز داشتم دوست ندارم که بخاطر اینکه من نیستم تو غمگین بمونی .... مامان فدات از دستت ناراحت میشم اگه به حرف گوش نکنی تو مهمترین فرد زندگی خانوادتی پس شاد باش تا اونا هم شاد باشن هر وقتم دلت گرفت بیا پیشم } به همین خاطر دوست ندارم مادری که اینقدر بچشو دوست داشته ناراحت بشه )
عمو سهراب لبخندی زد و اروم گفت( همون روز اول میدونستم قرار گیتای من بشی گیتای شاد و سرزنده من )
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.