ماه من

نویسنده: Hasti84

وای دستت درنکنه اقا امیر
سریع دست به کار شدم و نهار زرشک پلو با مرغ پختم و ماست و سالادم رو میز گذاشتم و منتظر اومدن شاهد شدم یه ساعت گذشت نیومد دو ساعت شد نیومد ۳ ساعت ساعتا همینجوری میگذشتن و شاهد هنوز نیومده بود خونه
ساعت ۲ شب بود که در خونه باز شد سرمو از رو میز برداشتم دیدم شاهدِ
+(شاهد؟؟)
_(بیداری هنوز؟؟)
+(اووم بیا اشپزخونه)
اومد و نشست روبه روم غذارو گرم کردم و گذاشتم رو میز که بخوریم
هیچ وقت ازش سوال نمی پرسیدم تا هروقت خودش خواست توضیح بده غذا تموم شد بلند شدم که ظرفا رو جمع کنم که دستمو گرفت
_(بشین)
+(جانم؟؟)
نشستم و نگاهش میکردم که شروع کرد
_(امروز رفتم پیش رحمانی باهاش حرف زدم قرار شد برم زندان تا کاری به تو نداشته باشه تا تو بتونی راحت بچمونو بدنیا بیاری فردا میریم ایران)
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.